در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما همینکه پا به سن گذاشت و پیر شد، پلیکانهای جوون ماهیهای برکه رو یکی یکی میخوردن و تو کیسههای منقارشون جا میدادن و این دل پلیکان پیر رو آزار میداد و یواش یواش از زندگی بیزارش میکرد تا که با دیدن نیهای کوچولوی ته نیزار که چطوری خودشون رو از شاخ و برگهای بزرگتر بالا میآرن تا به آسمون و آفتابش نزدیکتر بشن، نور امید تو دلش روشن شد و پرواز کرد و پرواز کرد تا برکه مناسبی برای دوستهاش پیدا کنه و اونها رو از شر پلیکانهای خودخواه و جوون نجات بده. رفت و رفت و رفت تا وسط یه جنگل آروم و بی سر و صدا به یه برکه شادی رسید که چندتا ماهی خوشبخت با هم میگفتن و میخندیدن اما تا پلیکان پیر رو دیدن، ترسیدن و رفتن ته آب جا خوردن. پلیکان پیر که از ترسیدن ماهیها ناراحت شد با منقارش یه گل آفتابگردون چید و به علامت دوستی انداخت تو آب و گفت: من هرگز به شما آسیبی نمیرسونم. من چندتایی دوست مثل شما دارم که براشون دنبال خونه میگردم که اگه شما اجازه بدید میخوام اون دوستهای مهربون رو با شما هم دوست کنم. ماهیها از حرفهای پلیکان چشماشون گرد شد و حبابهاشون گردتر تا اینکه یکی از اونها که از بقیه شجاعتر بود اومد روی آب و رو به پلیکان گفت: آخه چطوری ماهی که بال نداره؟ دیدی دروغ گفتی و دستت رو شد. تو میخواستی مارو گول بزنی. پلیکان به فکر افتاد و دید که ماهی کوچولوی نترس حق میگه، چطوری میخواد برکه ماهیها رو با خودش به اینجا بیاره؟ خیلی خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت، اما یکدفعه یادش اومد که میتونه از کیسه منقارش کمک بگیره، پس زود گفت: همهشون رو میذارم تو کیسه منقارم و با خودم به اینجا میآرم.
ماهی کوچولو اخماش رو کشید تو هم و گفت :چرا ما رو که فقط 4 تا ماهی کوچولو هستیم پیش دوستهات نمیبری؟ چون پیش خودش فکر کرد که پرواز میتونه خیلی قشنگ و لذت بخش باشه. اما پلیکان پیر قصه برکه ماهیها رو برای ماهی کوچولوها گفت و اونها راضی شدن که دوستهای جدیدی به خونهشون بیان تا برکه شون از تنهایی در بیاد.
اما پلیکان پیر برمیگرده و نقشهاش رو به ماهیها میگه و شب همه منتظرن تا که پلیکان پیر بیاد و اونها رو به برکه جدیدشون ببره تا دیگه خوراک پلیکانهای خودخواه جوون نشن.
شب همینکه پلیکان پیر آروم خودش رو به نزدیکای برکه میرسونه پاهاش به سنگ بزرگی گیر میکنه و محکم میخوره زمین و عینکش چند تیکه میشه، اون هم که تو شب به سختی چشماش میدید با سرو صدایی که از ماهیها به راه افتاده بود راه برکه رو پیدا میکنه و به اونها میرسه. اما مشکل کار، پیدا کردن راه ِبرکه جدید بود ،چون بدون عینک نمیتونست به راحتی برکه رو پیدا کنه. ماهیها یکی یکی روی هم تو کیسه منقار پلیکان جا شدن و به آرزوی رسیدن به برکه جدید از زمین بلند شدن و برای اولین بار پرواز کردن.
پلیکان پیر تو دلش از خدا خواست که کمکش کنه تا راه رو اشتباهی نره. از اونجایی که حسش خوب کار میکرد در جهت راهی که برگشته بود به پرواز دراومد. رفت و رفت تا از دور یه برکه پر از نور دید که ماهیها، اون رو با گل آفتابگردون و نور مهتاب، چراغونی کرده و منتظر مهمونهای جدیدشون هی تو آب بالا و پایین میپرن، پلیکان از اون بالا یکی یکی ماهیها رو انداخت تو آب و با هم شب پر خاطرهای رو گذروندن تا صبح که پلیکان پیر از ماهیها خداحافظی کرد و رفت خونهاش تا با خیالی راحت استراحت کنه و به خواب بره.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: