در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شهاب که بهترین سالهای عمرش را پشت میلههای زندان میگذراند، از شرایطش بسیار ناراحت است. «زندان به من خیلی سخت میگذرد، به بیماری روحی مبتلا شدهام و دارو میخورم. این مدت آنقدر سخت گذشته که 29 بار سعی کردهام خودم را بکشم ولی هر بار نجاتم دادهاند. نمیتوانم وضعیتی را که دارم تحمل کنم.»
ناراحتی و افسردگی در چهره شهاب کاملا مشهود است. رنج سالهای اتهام، لحنش را تغییر داده و حرکاتش را عصبی کرده است. موقع قتل به این روزها فکر نکردی؟ این سوال را که میشنود، سرش را همانطور که پایین انداخته، چند بار به چپ و راست تکان میدهد و میگوید: «عمدی نبود. نمیخواستم سیاوش را بکشم. همه چیز در یک دعوا اتفاق افتاد. اصلا زیاد او را نمیشناختم. دعوا که شروع شد، از شدت خشم از حالت طبیعی و عادی خارج شدم. عقلم را از دست داده بودم.»
ماجرا چگونه رقم خورد و چه عاملی سبب شد شهاب به یک قاتل تبدیل شود. خودش در اینباره توضیح میدهد: «از قتل چیز زیادی به یاد ندارم. به خاطر مشکل روحی است که به آن مبتلا شدهام. دوست سیامک مزاحم خواهر من شده بود. وقتی این را شنیدم خیلی عصبی شدم، باید کاری میکردم تا او دیگر این رفتارش را تکرار نکند. آن روز وقتی سراغ پسر جوان رفتم سیامک هم همراهش بود ما باهم درگیر شدیم، شمشیرم را درآوردم و پسر مزاحم سعی کرد آن را از دستم بگیرد که در این کشمکش شمشیر به پای سیامک برخورد کرد. اصلا نمیخواستم او را بکشم. مرگ او فقط یک حادثه بود.»
این جملات بارها و بارها از زبان متهمان به قتل شنیده شده و گویی شهاب همان حرف ها را روخوانی و تکرار میکند. حمل سلاح سرد، دعوا و درگیری و بعد هم قتل و پشیمانی: «قبول دارم نباید شمشیر برمیداشتم، آن موقع خیلی جوان بودم و عقلم درست کار نمیکرد. همین که شنیدم پسری مزاحم خواهرم شده است غیرتی شدم و اصلا به هیچ چیز دیگری فکر نکردم.»
متهم در ادامه حرفهایش راه و کار درست را در چنین مواقعی توضیح میدهد و با صدایی بغضآلود میگوید: «باید به پدر و مادرم خبر میدادم. از آنها کمک میگرفتم. اینجور مواقع بزرگترها بهتر میدانند چه کار باید بکنند. تجربهشان در زندگی بیشتر است. آنها میتوانستند با آن پسر یا خانوادهاش خیلی ملایمتآمیز صحبت کنند یا اصلا از او شکایت بکنند، به هر حال هر چیزی بهتر از قتل و کاری بود که من انجام دادم. اگر آن موقع عاقلانه رفتار میکردم حالا به این روز نمیافتادم.»
شهاب در حالی ادعا میکند ناخواسته و بهصورت غیرعمدی سیاوش را کشته که نماینده دادستان برای او به اتهام قتل عمد کیفرخواست صادر کرده است. خود متهم میگوید: «همه این حرفها را قبلا هم گفته بودم، البته دچار فراموشی شدهام و دقیقا نمیدانم حادثه چطور اتفاق افتاد و در بازجوییها چه گفتهام ولی به هر حال قتل سیاوش عمدی نبود. تا به حال دوبار من را محاکمه کردهاند و هنوز هم حکمی صادر نشده است.»
پسر جوان این جملهها را با صدایی حزنآلود به زبان میآورد و همانطور که اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده پاک میکند، میگوید: «خودم حکم را میدانم. قصاص، میخواهند من را اعدام کنند.»
حالا بغضش میترکد و گریه باعث میشود سوال و جوابها برای چند دقیقهای به وقفه بیفتد. شهاب آرامتر که میشود، با کف دست صورتش را پاک میکند و میگوید: «در دادگاه گفتم اگر میخواهید اعدامم کنید زودتر این کار را انجام بدهید، چون زندان را نمیتوانم تحمل کنم و دوباره خودکشی میکنم.»
سختی زندان و عذاب وجدان شهاب را به پایان خط رسانده است، با این وجود هنوز تصمیم قضات معلوم نیست و اگر آنها قتل را عمدی تشخیص دهند، بازهم دری دیگر به روی متهم باز است و او میتواند با جلب رضایت اولیای دم مقتول به زندگی باز گردد. با همه اینها شهاب امیدی به آینده ندارد. او در حالی که با دکمه پیراهنش بازی میکند، میگوید: «خانوادهام چند بار برای گرفتن رضایت سراغ پدر و مادر مقتول رفتهاند اما آنها حاضر به گذشت نیستند، میگویند فقط تقاص میخواهند. میگویند من بچهشان را کشتهام و حالا باید تقاص پس بدهم. این خواستهشان را در دادگاه هم گفتند.»
متهم در لابهلای جملاتش و در پاسخ به هر سوالی این را تکرار میکند که طاقتش تمام شده است. او درباره روزهای اولی که دستگیر شده میگوید: «اصلا باورم نمیشد او مرده باشد. ضربه به پایش خورده بود، فکر میکردم چند تا بخیه میخورد و همه چیز تمام میشود اما پزشکی قانونی اعلام کرده ضربه به رگ حساس اصابت کرده و به همین خاطر هم سیاوش فوت شده است. وقتی دستگیرم کردند خیلی ترسیده بودم. قبل از آن هیچ وقت پایم به کلانتری باز نشده بود. اصلا نمیدانستم زندان چهجور جایی است واقعا برایم وحشتناک بود. گریهام قطع نمیشد. دلم برای خانهمان، برای پدر و مادرم، برای دوستانم و محلهمان تنگ شده بود. آدم تا وقتی چیزی را از دست ندهد، قدرش را نمیداند. آن موقعها پیش میآمد که به خاطر یک موضوع ساده و معمولی در خانه بدرفتاری میکردم. حتی گاهی وقتها از شرایطی که داشتم بدم میآمد و حسرت دیگران را میخوردم ولی حالا قدر زندگی آن زمان و خانوادهام را میدانم.»
شهاب از روی صندلی بلند میشود. دادگاه و مصاحبه او را خسته کرده و مشکلات روحی روانی هم مزید بر علت شده تا کلافه شود. کمی پاهایش را تکان میدهد و دوباره مینشیند. «در زندان خیلیها مثل من هستند. متهمانی که در دعوای ناخواسته کسی را کشتهاند و حالا مجبور هستند آنقدر منتظر بنشینند تا موقع اجرای حکم صدایشان بزنند. همین که آدم باید منتظر مرگش باشد واقعا عذابآور است. اگر این حرفهایی را که الان میزنم قبلا از زبان کس دیگری شنیده یا جایی خوانده بودم هیچوقت کاری نمیکردم که پایم به زندان باز شود. آدم باید قدر زندگی و جوانیاش را بداند. یک لحظه احساساتی شدن، یک لحظه عصبانیت باعث یک عمر پشیمانی میشود.»
حرفهای شهاب در تجربه تلخی ریشه دارد که پشت سر گذاشته و هنوز آن را به پایان نرسانده است. او نزاع و درگیری را باعث بدبختی و پشیمانی میداند و ادامه میدهد: «آن روز وقتی شمشیر را برداشتم اصلا هدفم انجام قتل نبود فقط میخواستم پسر مزاحم را بترسانم. پیش خودم گفتم اینطوری درس ادبی به او بدهم. تقریبا بیشتر افرادی که در جریان دعوا مرتکب قتل میشوند همینطور فکر میکنند. ولی در دعوا اتفاقهایی میافتد که از کنترل آدم خارج است. بعضیها آنقدر هیجانی و به قول خودمان جوگیر میشوند که به آخر و عاقبت کارهایشان فکر نمیکنند. بعضی وقتها حادثهای مثل آنچه برای من رخ داد، پیش میآید. در دعوا هیچ چیز قابل پیشبینی نیست.»
صحبتهای متهم به قتل رنگ نصحیت به خودش میگیرد و حالا آرامتر به نظر میرسد، انگار تازه بر اعصابش مسلط شده است. دیگر دستهایش نمیلرزد و بغضاش را فروخورده است. او اینطور ادامه میدهد: «بعد از آن که ضربه به سیاوش وارد شد فرار کردم. چه میدانستم این اتفاق میافتد. ماجرایی که برای من رخ داد شبیه به پرونده خیلی دیگر از متهمان به قتل است. آنها هم بعد از زدن ضربه با این تصور که طرف مقابل فقط مجروح شده است فرار میکنند.
میخواهم این را بگویم که به جز بعضی قاتلان که از قبل نقشه میکشند، هیچکس نمیداند وقتی برای دعوا از خانه بیرون میآید یا درگیری راه میاندازد آخر و عاقبتش به کجا ختم میشود. به همین خاطر آدم باید از دعوا گریزان باشد. به اصطلاح دنبال شر نرود. اگر من تجربه الان را داشتم اگر هم یک وقت درگیری پیش میآمد اعتنایی نمیکردم و از آنجا دور میشدم، یا حتی از طرف مقابل عذرخواهی میکردم تا کار بالا نگیرد. من به همه پسرها توصیه میکنم از دعوا فرار کنند که پایان خوشی ندارد. اگر هم کسی مزاحم اقوامشان شد به جای این که احساس قلدری کنند بزرگترها را در جریان بگذارند و اجازه بدهند آنها خودشان مشکل را حل کنند.»
ماجرای قتل و توصیههای شهاب به پایان رسیده و اکنون وقت بازگشت است، برگشتن به پشت میلهها؛ جایی که جز حسرت و افسوس چیز دیگری در انتظار او نخواهد بود.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: