همه اجزای عالم عاشقانند

دنیای اندیشه و بینش مولانا، دنیای راز و رمزها، تازه‌ها و شگفتی‌ها و رنگها و درنگهاست. دنیایی گونه‌گون و رنگارنگ که با همه کثرت واحد و یگانه است. دنیایی هم دور هم نزدیک، هم آسان و دست یافتنی و هم دور دست نایافتنی، جهان مولانا هم ساده و بسیط است و هم پیچیده و مرکب. جهان او، جهان دیگری است، جهان ما و من و جهان هیچ‌کدام، جهان او!
کد خبر: ۲۲۶۶۰۳

نگاه او به جهان و انسان، نگاهی است دیگرگونه، شیرین، شورانگیز و شنیدنی. سلوک در قلمرو اندیشه‌ مولانا، به ویژه در مثنوی معنوی، دریچه‌هایی را به رویمان می‌گشاید که از آن جا، جهان تماشایی‌تر است. به تعبیر خودش  با بهره‌گیری از رویات نبوی  تماشا مبارک است و ما اگر از همان زاویه جهان را تماشا کنیم که او می‌بیند، تصویر دیگری از جهان خواهیم داشت.

در این مقال از نگاه و زبان مولانا، جهان را تماشا خواهیم کرد و «جهان‌بینی» او را با همان لطافت و طراوت که ویژگی کلام اوست بازخواهیم شناخت.

1 - جهان همه جذبه و کشش است، در نگاه مولانا عشق در رگ‌رگ هستی جاری است. این ربایش‌ها و جذبه‌ها که عالم را در هیئت یک «وحدت» نمود می‌دهد محصول همین عشق و جذبه است که در نهاد ذرات نهاده شده است. صحنه هستی «ازدواج دائم» پدیده‌هاست! هستی همه جشن عروسی است و هستی آفرین، هر دم دست پدیده‌ای را در دست پدیده‌ای می‌نهد. دوام و قوام عالم به همین جذب و جوشش و به زبان مولانا جفت‌یابی است:

جمله اجزای جهان زان حکم پیش

جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه

راست همچون کهربا و برگ کاه (1)

2 - هستی لبریز صداست؛ در سکوت می‌توان صداهای منتشر در عالم را شنید. جهان همه دهان است؛ غرق گفتگو با ما. در نگاه مولانا صداهایی در عالم است و صداهایی در آدم. عالم سرشار صدای پدیده‌هاست که به تسبیح مشغولند. این تسبیح مستمر را تنها گوش‌های محرم می‌شنوند.

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش(2)

اما در درون ما نیز آواهایی است. دعوت به شنیدن این آواها و گوش دادن به خود! دعوت عارفان است. کسی در ما، با ما سخن می‌گوید و ما باید به جست‌وجوی صاحب آواز باشیم این یافتن، فهم و کشف چشمه‌ساران زلال درون نیز هست. گوشهای شنوای این صداها مأنوس بهترین موسیقی هستند موسیقی‌ای که مثل صدا در کوه طنین و پژواک دارد.

این صدا در کوه دل‌ها بانگ کیست

که پر است زین بانگ این کُه که تهی است

هر کجا هست آن حکیم اوستاد

بانگ او از کوه دل خالی مباد

هست کُه کاواز مثنا می‌کند

هست کُه کاواز صد تا می‌کند

می‌رهاند کوه از آن آواز و قال

مد هزاران چشمه آب زلال(3)

عمان سامانی در طلیعه کتاب گرانسنگ گنجینه اسرار خود همین مضمون و اندیشه را زیبا و گیرا بیان کرده است.

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن

این که گوید از زبانم راز کیست

بشنوید این صاحب آواز کیست(4)

در نگاه مولانا، همه هستی دهانی است گشوده در نیاز و نیایش. همه پدیده‌ها در پس این سکوت ظاهری لبریز صدا و زمزمه‌اند. در جهان عارفانه مولانا، صدای هیچ پرنده‌ای و موجودی بی‌پیام نیست، حتی مولانا به شیوه شاعر عارف سلف خویش  سنایی  از نام لک‌لک، ملک‌لک والامر لک والحمد لک می‌فهمد و از نام زاغ مازاغ البصر و ماطغی (5)

زاغ ایشان گر به صورت زاغ بود

باز همت آمد و ما زاغ بود

لک‌لک ایشان که لک‌لک می‌زند

آتش توحید در شک می‌زند(6)

نه‌تنها پرندگان که درختان و همه رستنی‌ها نیایشگر و ستایشگر محبوب‌اند؛ شاخه‌های درختان، دستهای برداشته به دعا و نیایش‌اند و در زمستان برهنگی و عریانی، ایاک نعبد می‌گویند و در شکفتگی و شادابی بهارانه، ایاک نستعین. ایاک نعبد آنان گواه فقر و ناداری و طلب و دریوزگی است در بارگاه الهی و ایاک نستعین مدد طلبیدن شاخه‌های پربار است از ساحت ربوبی برای این که در زیر بار و میوه‌ها شکسته نشوند.

ایاک نعبد است زمستان دعای باغ

در نوبهار گوید ایاک نستعین

ایاک نعبد آن که به در یوزه آمدم

بگشا در طرب، مگذارم دگر حزین

ایاک نستعین که زپری میوه‌ها

اشکسته می‌شوم نگهم دار ای معین(7)

بهره‌گیری هنرمندانه از آیات قرآن و به اقتضای حال و مقال از روایات بویژه در این حوزه، جز احاطه مولانا به آیات و روایات، گواه ژرف‌بینی و ژرف‌کاوی‌های اوست. در مجموعه غزلیات و در آثار نثر او نیز اشارات فراوان به هستی تسبیح‌گو و زمزمه‌گر وجود دارد. زیستن در جهانی با این نگاه، زیستنی بشکوه و شورانگیز و شکوهمند است و مولانا که این همه شوریده و شکفته است، شور خویش را وامدار چنین نگاهی است.

3 - تحول و دگرگونی قانون مستمر طبیعت است؛ سکون و سکوت در عالم نیست. همه ذرات در حرکت مستمر و مدام و همه پدیده‌ها در تحول و تغییر همیشگی‌اند. از دل مرگ، حیات می‌زاید و حیات سر در آغوش مرگ فرو می‌برد، چون این تحول مستمر و بی‌وقفه است، احساس نمی‌شود (هر چیز مستمر مثل شتاب یک فیلم که اجزایش احساس نمی‌شوند، قابل احساس نیست)

این دیدگاه و نگاه که فیلسوف یونانی هراکلیتوس مطرح کرد و در فلسفه اسلامی صدرالمتالهین به تبیین و تحلیل عالمانه آن پرداخت و نام حرکت جوهری بر آن نهاد، بارها در شعر مولانا مطرح شده است.

هر نفس نو می‌شود دنیا و ما

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نونو می‌رسد

مستمری می‌نماید در جسد

شاخ آتش را بجنبانی به ساز

در نظر او می‌نماید بس دراز

این درازی مدت از تیزی صنع

می‌نماید سرعت‌انگیزی صنع

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است

مصطفی فرمود دنیا ساعتی است(8)

مولانا با بهره‌گیری از این تکاپوی مدام در هستی، به حرکت و تکاپو می‌خواند و دل را بی‌قرار و ناآرام می‌طلبد. پل بستن میان ویژگی‌های هستی و انسان، نکته‌ای است که هماره در سفر و اندیشه مولانا یافتنی است:

همچو سنگ آسیا اندر مدار

روز و شب گردان و نالان بی‌قرار

گرد شش بر جوی جویان شاهد است

تا نگوید کس که آن جو راکد است

گر نمی‌بینی تو جو را در کمین

گردش دولاب‌گردونی ببین

چون قراری نیست گردون را از او

ای دل اختروار آرامی مجو

گرزنی در شاخ دستی کی هلد

هرکجا پیوندسازی بگسلد

گر نمی‌بینی تو تدویر قدر

در عناصر جوشش و گردش‌ نگر(9)

4 - اضداد در جهان، عامل شناسایی جهان‌اند. در جهان رنگها، حالتها، اشکال، حادثه‌های متفاوت و متضاد فراوانند. اگر این تضادها نبود، امکان شناسایی پدیده‌ها و جهان نبود. سخن مشهور تعرف‌الاشیاء باضدادها، به گونه‌گون در شعر مولانا تجلی دارد. وی با شیوه شیرین خود و به مدد ذهن تمثیل‌یاب این موضوع را طرح و از آن بهره‌گیری‌های سازنده و عارفانه دارد.

شب نبد نور و ندیدی رنگ را

پس به ضد آن نور پیدا شد تو را

که نظر بر نور بود آن گه به رنگ

ضد به ضد پیدا شود چون روم و زنگ

پس نهانی‌ها به ضد پیدا شود

چون که حق را نیست ضد پنهان بود

دیدن نور است آن گه دید رنگ

وین به ضد نور دانی بی‌درنگ

پس به ضد نور دانستی تو نور

ضدضد را می‌نماید در صدور

چون نمی‌باید همی ماند نهان

هر ضدی را تو به ضد آن بدان

زان که ضد را ضد کند پیدا یقین

زان که با سرکه پدید است انگبین

که زضد‌ها ضدها آید پدید

در سویدا روشنایی آفرید

غم چون آیینه است پیش مجتهد

کاندران ضد می‌نماید روی ضد

بد ندانی تا ندانی نیک را

ضد را از ضد توان دید ای فتی

جز به ضد، ضد را همی نتوان شناخت

چون ببیند زخم بشناسد نواخت

نفی ضد هست باشد بی‌شکی

تا زضد، ضد را بدانی اندکی

این جهان را دیده باشد پیش از آن

تا بدان ضد این ضدش گردد عیان(10)

این همه نمونه‌ها و مصداق‌ها برای اثبات و روشن شدن یک امر، تنها از ذهن پویا و رویان مولانا می‌جوشد. در مجموع تاریخ ادبیات بویژه شعر، هیچ شاعری نیست که این همه توان در تمثیل‌سازی و طرح مصداق داشته باشد. مولانا با مثالها و نمونه‌ها به نوعی تقریب ذهنی و تنزیل موضوع می‌پردازد تا حتی ذهنهای متوسط، مساله را کاملا دریابند و ادراک کنند.

5 - هستی قانونمند، متوازن، متناسب و نظام‌مند است. هر چیز در جای خویش است و نیکویی جهان به همین قدر و اندازه و توازن است. هیچ چیز بیرون از «قدر و اندازه» نیست. در قرآن بارها «تقدیر» در همین معنای نظام‌مندی عالم به کار رفته است.

والشمس والقمر حسبانا ذالک تقدیرالعزیزالعلیم(11)

والشمس تجری لمستقر لها ذالک تقدیر العزیز العلیم(12)

و زینا السماء‌الدنیا بمصابیح و حفظا ذالک تقدیرالعزیزالعلیم(13)

مولانا آفتاب را در جایگاه و اندازه خویش می‌بیند و از آن تقدیر و اندازه، اندازه نگه داشتن در زندگی را نتیجه می‌گیرد
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

برنتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کزوی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت(14)

6 - در نظام قانونمند هستی هیچ عملی بی‌عکس‌العمل نخواهد ماند. آن که بد می‌کند، بازتاب زشتکاری خویش را می‌بیند و آن که نیک کردار است، نیز پاداش خود را دریافت می‌کند.  این موضوع، حواله ‌نتیجه اعمال به قیامت نیست که در این دنیا، اعمال  خوب یا بد  همچون پژواک صدا در کوه به سمت گوینده صدا بازمی‌گردند:

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا(15)

و همین مضمون را در جای دیگر باز می‌‌گوید:

این جهان کوه است و گفتگوی تو از صدا هم باز آید سوی تو(16)

این هشدار و انذار که مراقب بازگشت اعمال بد خویش باشید، نکته‌ای است که نه‌تنها مولانا که همه شاعران و نویسندگان  با الهام از قرآن  بارها آن را متذکر شده‌اند.

7 - در جهان تنازع و درگیری دائمی و مستمر وجود دارد. نوعی جنگ در نظام آفرینش، قوام‌بخش این نظام است.
حتی 4‌‌عنصر که باهم سر ستیز دارند به قوام و دوام جهان کمک می‌کنند.

این جهان جنگ است کل چون بنگری

ذره با ذره چو دین با کافری

آن یکی ذره همی پرد به چپ

و آن دگر سوی یمین اندر طلب

ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون

جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

جنگ فعلی هست از جنگ نهان

زین تخالف آن تخالف را بدان

ذره‌ای کان محو شد در آفتاب

جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس

جنگش اکنون جنگ خورشیدست و بس

رفت از وی جنبش طبع و سکون

از چه؟ از اناالیه راجعون...

جنگ طبعی، جنگ فعلی جنگ قول

در میان جزو‌ها حربی است هول

این جهان زین جنگ قائم می‌بود

در عناصر در نگر تا حل شود

چار عنصر چار استون قوی است

که بدیشان سقف دنیا مستوی است

هر ستونی اشکننده آن دگر

استن آب شکننده آن شرر(17)

مولانا تعادل، بقا و قوام عالم را در همین درگیری‌ها می‌داند. آب آتش را خاموش می‌کند، باد آتش را و خاک (کوه)، باد را آرام یا بازمی‌‌گرداند. مطالعه این دیدگاه‌ها، احسان طبری  در هنگامی که نظریه‌پرداز مارکسیسم در ایران محسوب می‌شد  را وامی‌دارد که بگوید: «مولوی را می‌توان با شایستگی تمام در ردیف بزرگترین متفکران دیالکتیک‌دان باستان قرار داد.»(18)

8 - گذشته از آن که تحول در جان و جوهر جهان است و همه چیز در حال نو شدن است. بازگشت از کمال به سمت نقص و پستی وجود ندارد. در هستی جاده یک طرفه‌ای هست که به کمال ختم می‌شود.

وقتی نظام کون و فساد را مرور می‌کنیم سر به سمت کمال را درمی‌یابیم. این قاعده و قانون تنها در عالم کبیر نیست که در عالم انسانی نیز معنا و صدق می‌یابد:

از جمادی مردم و نامی‌ شدم

وز نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

جمله دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون(19)

برگشت‌ناپذیری پدیده‌ها در سیر تکامل خویش اصل بنیادین عالم است.

هیچ انگوری دگر  غوره نشد

هیچ میوه پخته با کوره نشد(20)

 9 - عشق خون جاری در تار و پود هستی است. اگر عشق نبود خورشید را فروغی نبود. هیچ گیاهی شوق سر بر آوردن از خاک نداشت و دریا این همه تلاطم و بی‌قراری نمی‌کرد. اجزای عالم به هم عشق می‌ورزند و هر جزوی عاشق بی‌‌تابی است برای لقای جزء دیگر.

همه اجزای عالم عاشقانند

و هر جزو جهان مست لقایی

اگر این آسمان عاشق نبودی

نبودی سینه او را صفایی

وگر خورشید هم عاشق نبودی

نبودی در جمال او ضیایی

زمین و کوه اگرنه عاشقندی

نرستی از دل هر دو گیاهی

اگر دریا زعشق آگه نبودی

قراری داشتی آخر به جایی(21)

10 - خلق، حرکتی است پیوسته و مستمر و ازلی. جهان هماره نو می‌شود و هیئت‌ها و صورتهای نو می‌پذیرد. در این دیدگاه، خالق هستی «هر لحظه در صورت های بی‌شماری از موجودات ظهور می‌کند و آنگاه که صورتی در او به اختفا می‌رود، در صورتی دیگر و در لحظه‌‌ای پس از آن تجلی می‌کند و مخلوق، یعنی همین صورت‌های متغیر و فانی که در ذات خود قوامی ندارند، یا همان اعراضی که پیاپی بر این جوهر ثابت و دایم وارد می‌شوند.(22)

نکته مهم در این تغییر و تبدیل و نو شدن، تغییر مخلوق است نه خالق. او تغییردهنده‌ای است تغییرناپذیر و محدودکننده‌ای است نامحدود. تغییر آفریدگان به معنای تغییر او نیست و فعل او در محدود کردن، او را محدود نمی‌سازد.(23)

مولانا این تغییر و تبدیل و نو شدن را دم به دم می‌داند.

هر نفس نو می‌شود دنیا وما

بی‌خبر از نو شدن اندر بقا(24)

11 - جهان و حقایق آن، آن گونه نیست که چشمهای عادی و طبق معمول می‌‌بینند. پشت این صورت‌های ظاهری رازها و رمزها و لطائفی هست که بصیرتمندان و عارفان و حق‌آشنایان می‌بینند. این روایت مشهور که پیامبر می‌فرمود: پروردگارا پدیده‌ها را آن گونه که هستند  نه این گونه که ما می‌بینیم  به من بنما، ترجمان همین حقیقت است.

مولانا بارها به این نکته اشاره دارد که اگر «جایگاه» خویش را نسبت به پدیده‌ها تغییر دهید تصویری دیگرگونه و متفاوت خواهید یافت. بودن در جهان مثل بودن ماهی در آب که از آب غافل می‌ماند باعث می‌شود که خود جهان را آنگونه که هست ادراک نکنیم.

ور تو بر کشتی روی بریم روان

ساحل یم را همی بینی دوان

گر تو باشی تنگ دل از ملحمه

تنگ بینی جمله دنیا را همه

ور تو خوش باشی به کام دوستان

این جهان بنمایدت چون گلستان

ای بسا کس رفته تا شام و عراق

او ندیده هیچ جز کفر و نفاق

وی بسا کس رفته تا هند و هری

او ندیده جز مگر بیع و سری

وی بسا کس رفته ترکستان و چین

او ندیده هیچ جز مکر و کمین

چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو

جمله اقلیم‌ها را گو بجو

گاو در بغداد آید ناگهان

بگذرد از این سران تا آن سران

از همه عیش و خوشی‌ها و مزه


او نبیند جز که قشر خربزه(25)

در حقیقت پرده‌های غفلت بر نگاه انسان افتاده و ملکوت عالم را نمی‌بیند. آن سوی این صورت‌ها، حقایقی است که تنها با عبور از سطح و رسیدن به ژرفای جهان آنها را روشن خواهد کرد. اشارت قرآنی که انسان پس از مرگ، «بصر حدید(»26) می‌یابد و به پروردگار خویش می‌گوید مرا برگردان تا عمل صالح انجام دهم ناظر به همین حقیقت است. به تعبیر شیرین و رسای استاد محمدتقی جعفری: «هدف‌گیری‌های ما در زندگانی در نمایش شئون حیات تاثیر می‌گذارد. در صورتی که با عوض شدن این موضعگیری‌ها، واقعیت‌ها نیز نمایش خود را عوض می‌کنند. به نظر می‌رسد اگر بر کلی و دیگر ایده‌آلیست‌ها مقاومت نموده و بگویند همه نمایش‌ها در همه موضع‌گیری‌های انسانی واقعیت دارند باید قبول کنند که درک ما ملاک واقعیت «شیء برای خود» نیست بلکه همان‌گونه که فیخته می‌گوید: وجود همه واقعیت‌ها وابسته به «من» است که آنها را به وجود می‌آورد.»( 27)

مولانا هماره تاکید می‌کند اگر حقایق را درنمی‌یابیم هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز خود را متهم نکنیم.

گر ندانی یار را از ده دله

از مشام فاسد خود کن گله (28)

12 جز این جهان، جهان دیگری وجود دارد که پهنا و گستره آن قابل قیاس با جهان محسوس ما نیست.

آمدن‌ها از آنجاسرچشمه می‌گیرد و رفتن‌ها نیز بدان سوست. این وسعت بخضی به نگاه و به زبان قرآن از  عالم شهادت به عالم غیب رسیدن، فهم و بصیرتی بزرگ می‌طلبد. مولانا در مثنوی خویش و در غزلیات بارها نشانی آن عالم را می‌دهد و ما را به تماشای آن چشم‌انداز کرانه‌ناپذیر می‌خواند.

چیست نشانی آنک هست جهانی دگر

نو شدن حال‌ها رفتن این کهنه‌هاست

روز نو وشام نو باغ نو و دام نو

هر نفس اندیشه نو، نوخوشی و نو عناست

عالم چو آب جوست بسته نماید و لیک

می‌رود و می‌رسد نونو این از کجاست

نو زکجا می‌رسد کهنه کجا می‌رود؟

گرنه ورای نظر عالم بی‌منتهاست(29)

درباره اندیشه و نگاه وجهان‌بینی مولانا سخن فراوان است. این عارف شورانگیز، اندیشه ای به گستره «حقیقت» دارد اندیشه‌ای که از سرچشمه‌های زلال قرآن سیراب می‌شده است. او را بیش از این باید شناخت و شناساند. حق با کارل گوستاویونگ است که: «این همان وجدان خفته‌ای است که در کوه طور درخشیده و هستی موسی را روشنی بخشیده است همان روح‌القدس است که به صورت زبانه آتش یا باران رحمت بر عیسی متجلی شده است و همان نیرویی است که به منزله انرژی کارمایه جهان و آتش زنده جاودانه زرتشت است.(»30)

پا‌نوشت‌ها:

1 - مثنوی معنوی: مولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی، به اهتمام توفیق سبحانی، انتشارات روزنه چاپ دوم 1380، دفتر سوم، ص 473

2- حافظ به سعی سایه: نشر کارنامه، تهران، 1374، ص 277

3 - مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص 209

4 - گنجینه اسرار: عمان سامانی

5 - سوره نجم، آیه 17

6 - مثنوی معنوی: دفتر دوم، ص 299

7 - دیوان شمس تبریزی: تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، امیرکبیر، 1351، غزل 2046

8 - مثنوی معنوی: دفتر اول، ص 50

9 - همان، دفتر ششم، ص 847

10 - همان، دفتر اول، ص 50

11 - سوره انعام، آیه 96

12 - سوره یس، آیه 38

13 - سوره فصلت، آیه 12

14 - مثنوی معنوی: دفتر اول، ص 10

15 - همان، ص 13

16 - همان، دفتر دوم، ص 240

17 - همان، دفتر ششم، صص 8182

18 - برخی از بررسی‌ها درباره جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران: احسان طبری، ص 299

19 - مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص 454

20 - همان، دفتر دوم، ص 209

21 - دیوان شمس تبریزی: غزل 2674

22 - شرحی بر فصوص‌الحکم: محی‌‌الدین بن عربی، ابوالعلا عفیفی، دارالکتب العربی، بیروت، ترجمه نصرالله حکمت، نشر المام، 1380، ترجمه حکمت، ص 269

23 - مبانی عرفان اسلامی: سیدمحمدتقی مدرسی، ترجمه محمدصادق پرهیزگار، نشر بقیع، 1373، ص 278

24 - مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 50

25 - همان، دفتر چهارم، صص 579 580

26 - اشاره به آیه 22 سوره ق. آن روز (قیامت) پرده‌ها برداشته می‌شود و دیدگان تیزبین خواهند شد

27 - مولوی و جهان‌بینی‌ها: محدتقی جعفری، موسسه تدوین و نشر آثار علامه جعفری، 1379، ص 100

28 - مثنوی معنوی، دفتر ششم، ص 995

29 - دیوان شمس تبریزی: ص 212، غزل 362

30 - مولانا جلال‌الدین محمدبلخی: منصور کیایی، دفتر پژوهش‌های فرهنگی، 1386، ص 112

دکترمحمدرضا سنگری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها