نگاهی به «آتش سبز» ساخته محمدرضا اصلانی

عاجز در ارتباط با مخاطب

«آتش سبز» از فیلم‌هایی بود که در جشنواره فجر پارسال در شور جشنواره که مثل همیشه نمی‌شد روی یادداشت‌ها و قلم‌اندازهای عجولانه و سرعتی نویسندگان سینمایی حساب باز کرد، باعث واکنش‌های متضاد و غیر قابل پیش‌بینی‌ای شد. اما حالا دیگر این بهانه هم وجود ندارد و بهترین فرصت برای نگاه جدی‌تر به فیلم است.
کد خبر: ۲۲۴۷۳۶

اصلانی در فیلم سینمایی دومش به سراغ تاریخ رفته و سعی کرده با بیانی متفاوت، روایت متفاوتی از آن داشته باشد. اما روشی را برای بیان مفهوم مورد نظرش انتخاب کرده که به مخاطب اجازه همراهی نمی‌دهد و اصل کارش را هم زیر سوال می‌برد. جوری که بعد از مدتی این که فیلمساز چه نیت و هدفی داشته، بی معناترین توجیه برای ادامه تماشای فیلم تلقی می‌شود. وقتی هیچ چیزی به گردن مخاطب قلاب نمی‌اندازد و او را برای ادامه با خودش همراه نمی‌کند، چه اهمیتی دارد که جناب فیلمساز می‌خواسته چی بگوید؟

«آتش سبز» از هفت فصل/ بخش/ اپیزود یا به قول فیلم ساز «حدیث» تشکیل شده که در مقاطع مختلفی از تاریخ می‌گذرند. شخصیت اصلی همه این حدیث‌ها، ناردانه است که نقشش را مهتاب کرامتی بازی می‌کند. بازیگران فیلم محدود و ثابتند و در هر حدیث در نقش‌های متفاوتی بازی می‌کنند. همین، یکی از مهم‌ترین دلایل گیجی و سردرگمی تماشاگر و سردرنیاوردنش از داستان فیلم است. البته هیچ کدام از این بخش‌ها وابستگی ارگانیک و حتی مفهومی چندانی به دیگری ندارد. ولی هرکدامشان به صورت  تنها و مجزا هم نمی‌توانند مخاطب را با خود همراه کنند.

خوشبختانه اصلانی به عنوان کسی که از سینمای مستند به سمت سینمای داستانگو آمده، آن قدر که انتظار می‌رفت، در بند شیوه مستندگونه‌اش باقی نمانده و اتفاقا زبان قدیمی و آرکاییک این فیلم تاریخی با شیوه کلی یک مستند به کلی متفاوت است. گرچه این زبان در تمام طول فیلم بدون توجه به مقطع تاریخی که در حال روایت است، همچنان حفظ می‌شود.

در عوض گرایش فیلمساز به مستند، در فیلمبرداری مرتضی پورصمدی و حرکات پیچیده اما سرگردان دوربین، خودش را نشان داده است. تمایل کارگردان و فیلمبردار به تجربی بودن کارشان در کل کار نمونه‌های زیادی دارد.
نمونه‌اش نماهای طولانی سراسر فیلم است و همین طور پن و تیلت‌های متفاوتشان که مسلما آگاهانه و از روی عمد، نرمی و لطافتشان رعایت نمی‌شود. مصداق واضحش هم جایی است که ناردانه (مهتاب کرامتی) در نقش خاتون بر تخت حاکمیت تکیه زده و دوربین به جای استفاده از تکنیک کات یا نماهای اور شولدر برای ثبت دیالوگ‌های پینگ‌پنگی‌شان، مدام روی صورت دو گوینده جا به جا می‌شود. این کار غیر از این که توجیه زیبایی‌شناسی ندارد، باعث می‌شود بخشی از دیالوگ‌ها  و حس آنها را هم در حین حرکت دوربین از دست بدهیم.

روایت و زبان آرکاییک و تاریخی فیلم هم کم‌کم جایش را به تکلف و تصنع می‌دهد؛ تا جایی که به صحنه‌های کلیپ واری می‌رسد که الزاما موسیقی اش هم با تصویری که می‌بینیم، نمی‌خواند و اصلا دلیل و جایگاهش در طول کار مشخص نیست. مثالش آن پلان خیلی طولانی است از ناردانه و ندیمه‌اش که با لباس‌های قرمزرنگ و دف به دست رو به دوربین زل زده‌اند و خیلی هم کمیک و خنده‌دار هم از کار در آمده.

وقتی با فیلم یک مستندساز قدیمی روبه رویید، یعنی او در آن فیلم می‌خواسته حرفی بزند که برایش مهم است. می‌شود پذیرفت که افسانه «آتش سبز» آن جور که کارگردانش اعلام کرده، نقدی اساسی باشد به تاریخ. ولی طرح ادعای عمیقا اجتماعی بودنش، هم تلخ است و هم خنده‌دار. چه طور ممکن است فیلمی که از برقراری ارتباط با مخاطبانش عاجز است، بتواند اجتماعی باشد، آن هم از نوع عمیقش؟!

از ویژگی‌های مستندسازی اصلانی، یکی هم بی اعتقادی اش به چیزی مثل دکور حتی برای ساخت یک فیلم تاریخی است. فیلم در چند بنای تاریخی و بدون ساخت هیچ دکوری جلوی دوربین رفته و برای همین است که به جای تداعی دوره خاصی از تاریخ برای بیننده، یک جور رئالیسم از لابه لای پلان‌ها و لوکیشن‌های فیلمی که قرار بوده تاریخی باشد، به بیننده تحمیل می‌شود تا کارگردان وظیفه‌اش را به عنوان یک مستندساز برای ثبت کارت‌پستالی بناهایی که ممکن است خدای ناکرده روزگاری مثل ارگ بم وجود نداشته باشند، انجام داده باشد. نمونه اش موزاییک‌ها و ختایی‌ها و یا پوشش دیوار لوکیشن‌ها است که مال وقتی نیست که فیلم قصد روایتش را داشته. و نتیجه این شده که روایت یک افسانه تاریخی در فضای رئالیستی آنها ترکیب متناقضی را به وجود آورده است.

«آتش سبز» روایتی است از یک افسانه قدیمی که به خاطر بودن بعضی‌ها المان‌ها و داشتن بعضی ویژگی‌ها جزو فیلم‌هایی حساب می‌شود که به دلیل عدم ارتباط بیننده بیچاره با آن و مخاطب نداشتنش به فاخر بودنش نسبت داده می‌شود؛ اما قبل از این تصور اشتباه، اول باید تعریفمان را از کار فاخر مشخص کنیم. این که در این دور و زمانه و شرایط کارگردان و تهیه‌کننده‌ای به سراغ فیلم‌های تلویزیونی که به اشتباه به عنوان فیلم سینمایی راه پرده را در پیش می‌گیرند نمی‌روند، مسلما نشانه ریسک‌پذیری و تفاوت آن‌ها با هم‌صنفانشان است و نشان دغدغه‌های فرهنگی آن ها. اما این که این حرف بهانه‌ای بشود که هرچیز غیر قابل فهمی را کاری فاخر به حساب بیاوریم و به بیچاره‌هایی که نمی‌توانند با آن ارتباط برقرار کنند، انگ نافهمی بزنیم خیلی غیرمنصفانه است.

حتی به نظرم باید به کسانی که در جمعه روزی با هم فیلم را می‌دیدیم و سالن را ترک کردند یا آن‌هایی که سعی کردند با خنده‌های هیستریک داد دل بستانند و انتقام وقت عصر روز تعطیل و پول بلیتشان را بگیرند، حق داد. کلام آخر این که ما همیشه ملت جوگیری هستیم. مصداقش در مورد این فیلم، بازی کسی مثل عزت الله انتظامی است و این اعتراف صادقانه آقای بازیگر که هرچی فیلم نامه را خوانده، کم‌تر فهمیده و حتی فیلم را هم نفهمیده و حضورش در فیلم فقط و فقط به اعتبار سابقه و ارزش و اعتبار اصلانی بوده. همین طنز تلخ ‌ طنز خیلی تلخ ‌ کلام آقای بازیگر به اندازه کافی گویا است.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها