در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شاید به همین خاطر است که محل کار او بیشتر به یک موزه زیبا و کوچک شباهت دارد تا یک محل کار ساده. روی میزها، تاقچهها و طبقات کتابخانه با آنها مزین شده بود، در کنار نوای موسیقی ملایمی که در فضا پیچیده و گوش را نوازش میداد، احساس حضور در یک موزه زیبا و جذاب و در عین حال کوچک و جمع و جور را به آدم میداد. او آبان سال 1319 در رشت به دنیا آمده و زیر سایه پدری اهل فرهنگ و مطالعه پرورش یافته است. در 16 سالگی به طور جدی به طراحی روی میآورد و در موسسهای به عنوان گرافیست مشغول کار میشود. در همان 16 15 سالگی به جمعآوری نسخههای خطی و آثار هنری قدیمی علاقهمند میشود و یواش یواش شروع میکند به جمع کردن آنها. موزه کوچک به جا مانده تنها بخش بسیار کوچکی از آن آثار است. اولین مقالهاش زمانی در روزنامه چاپ میشود که او تنها 22 سال دارد. او حالا آپارتمان کوچکش را خیلی دوست دارد و بیخود نیست که میگوید: «شهر دیگر زیبا نیست، از زشتیها و سیاهیهای شهر فرار کردم و به این زیرزمین پناه آوردم.» تنهایی او با تدریس، تحقیق، پژوهش، نگارش و نقاشی کشیدن پر میشود. او از معدود کسانی است که توانسته شعار «خواستن، توانستن است» را با وجود تمام کمبودها و تنگناهای جبری موجود، جامهعمل بپوشاند و به همه، مخصوصا جوانان بگوید: «من توانستم، شما هم میتوانید.»
روزهایی را که برای اولین بار جذب هنر نقاشی شدید یادتان میآید؟
پدر من معمار بود، خب طبیعتا دست به قلم بود، نقشه میکشید و طراحی میکرد و البته گاهی هم برای دل خودش چیزهایی میکشید. یادم میآید 6 5 سال بیشتر نداشتم کنار دستش مینشستم و با حیرت و لذت طراحیهایش را تماشا میکردم، گاهی هم خودم دست به قلم میشدم و از او تقلید میکردم. آن وقتها بیشتر کاریکاتور میکشیدم. البته خودش به من یاد میداد که چطور بکشم و عیب و ایرادهای کارم را هم میگرفت. بذر علاقه به طراحی و نقاشی از همان زمان در دل و ذهن من پاشیده شد و زمان بستر لازم برای رشد و شکوفایی آن را در اختیارم قرار داد. هرچند پدرم را در 11 سالگی از دست دادم، اما شاید این خود انگیزهای شد تا در مسیر ناملایمات و تنگنای مالی ایجادشده احساس مسوولیت بیشتری در قبال زندگی خود و مادرم داشته باشم و جدیتر کار کنم و کمکم کار نقاشی که هم میتوانست درآمدزا باشد و هم حسابی به آن علاقهمند شده بودم بیش از پیش دست و دل و ذهن و وقت مرا به خود مشغول ساخت.
اولین طرح یا نقاشی که کشیدید؟
صورت دختر جوانی را طراحی کردم، وقتی 5 یا 6 ساله بودم.
البته این را خودم خیلی خوب به یاد ندارم، اما از قول دختر خالهام که حالا گاهی خاطرات دوران کودکیام را بازگو میکند (بعد از فوت مادرم) تعریف میکند؛ وقتی 5 یا 6 ساله بودم برای خودم روی کاغذ خطخطی میکردم و چیزهایی میکشیدم حتی وقتی این طرف و آن طرف میهمان بودیم. یک روز که خانه خاله میهمان بودیم دختر جوانی هم آنجا بود (یکی از بستگان). من شروع به طراحی صورت او کردم. وقتی طراحیام تمام شد قاطی همه آن خطخطیهای کودکانه صورت آن دختر مشخص شد. خاله و مادرم نقاشی را با حیرت نگاه کردند و در کمال ناباوری آن را تایید و تحسین کردند. آن طراحی دست به دست چرخید و همه مرا تشویق کردند.
اولین مشوق شما؟
شاید اولین کسی که به طور غیرمستقیم مرا تشویق به نقاشی کرد، پدرم بود چون اولین طراحیها رااز او دیدم و اولین خطخطیها و طرحهایم را کنار دست او و با راهنمایی او کشیدم، اما جدای از پدر، مادر و خالهام مشوقین اصلی و جدی من در این راه بودند. وقتی اولین طرح (صورت دختر جوان) را کشیدم خیلی مرا تشویق کردند.
نقاشی را به همه نشان دادم و هر کسی هم میآمد آنجا باید شاهکار مرا میدید! به این تشویقها هم بسنده نکردند، چند سال بعد وقتی کمی بزرگتر شدم خاله دست مرا گرفت، از این کلاس به آن کلاس میبرد، استادهای مختلف را میدید و کارهایم را به آنها نشان میداد تا بالاخره مرا سر کلاس یک استاد خوب نقاشی نشاند.
اولین احساستان بعد از این همه تشویق؟
طبیعتا این تشویق و تحسین زیاد، تاثیر فوقالعادهای روی ذهن من گذاشت. از آن زمان به بعد، زیاد نقاشی میکردم (مثل هر بچهای که نقاشی را دوست دارد و زیاد نقاشی میکند) با این تفاوت که من بیشتر و بهتر از سنم و همین طور همسن و سالهایم نقاشی میکشیدم.
اولین استاد نقاشی؟
استاد «بازیل» که یک نقاش ایرانی ارمنیتبار بود. او مرد نازنین و فوقالعادهای بود، با قلبی مهربان.
چطور با هم آشنا شدید؟
گفتم که خالهام دست مرا میگرفت و پیش اساتید مختلف میبرد. وقتی 12 سالم بود، مرا نزد استاد کاتوزیان برد تا به طور حرفهای نقاشی را از او یاد بگیرم. (آن زمان با رنگ روغن هم نقاشی میکشیدم.) استاد کاتوزیان به پسرها تعلیم نمیداد ولی وقتی مرا دید، گفت: «این بچه برق هنر توی چشمانش هست.» یک سال گذشت و خاله همچنان پیگیر استاد خوبی برای آموزش من بود تا این که تعریف استاد «بازیل» را شنید و مرا نزد ایشان برد و او هم مرا پذیرفت. یک سال نزد استاد بازیل نقاشی رنگ و روغن را فراگرفتم. یک روز وقتی به درخواست مدیر یک سینما برای تبلیغ فیلمی آماده پخش نقاشی بسیار بزرگ و وسیعی را کشیدم او متوجه شد و فهمید به تنهایی و بدون این که از کسی کمکی بگیرم یا صفحه را کادربندی کنم، این کار را انجام دادم، به من گفت: «دیگه لازم نیست پیش من بیایی، آنچه لازم بود و باید یاد میگرفتی، یاد گرفتی.»
اولین نقاشیای که فروختید؟
اولین کارم را در 14 سالگی به مبلغ 40 تومان به شوهر دخترخالهام فروختم. یک نقاشی رنگ روغن بود که به درخواست خود او از روی یک اثر خارجی کپی کرده بودم.
اولین تابلوی نقاشی که چشم شما را گرفت؟
اولین نقاشی که در من تاثیر زیادی بر جای گذاشت کاری بود از هنرمند مشهور آن زمان رضا صمیمی (تصویر صورت مادر شوهر خالهام را کشیده بود). مرحوم صمیمی خودش را شاگرد مکتب کمالالملک میدانست و استاد چیرهدستی بود. تعداد زیادی طبیعت بیجان کشیده بود که یک نمونه از آن را در منزل خالهام که آنجا میرفتم، میدیدم. (یک ظرف کاهو و یک ظرف سکنجبین در کنارش) که با دقت و استادی خاصی کار شده بود. آنقدر که قطرههای آب روی برگهای کاهو مشخص بود درست مثل قطرههای آب واقعی. هر چند بعدها مدرنیسمها با تمسخر و تحقیر، نقاشیهای او را «نقاشیهای کاهو سکنجبینی» نامیدند و اصلا این نوع نقاشی واقعگرا را نقاشی مکتب کاهو سکنجبینی میخواندند! اینها اولین نمونههای کارهای ایرانی تاثیرگذاری بود که قبل از 12 سالگی دیدم. بعدها که با خرج و پسانداز خودم به لندن رفتم در موزههای آنجا اولین نقاشیهای برجسته و درخشان اروپایی و غیر ایرانی را نیز دیدم.
اولین بار که احساس کردید واقعا یک نقاش هستید؟
دبیرستانی بودم و در مدرسه «جم» قلهک درس میخواندم. آقای دکتر معین افشار معلم نقاشی از مشوقین عمده و اساسی من در این دوره بود. وقتی اولین نقاشیام را در کلاس او (هشتم متوسطه) کشیدم و با تایید و تحسین و تشویق اساسی او مواجه شدم، برای اولین بار باورم شد و فکر کردم که من رسما یک نقاش هستم و باید نقاش بمانم.
بعد از این فکر، برای این که یک نقاش بمانید، چه کردید؟
بعد از آن بیشتر وقتم به نقاشی کشیدن میگذشت (مخصوصا که نقاشی و کارهای گرافیکی برایم درآمدزا هم شده بود) تا قبل از این درس هم میخواندم و شاگرد اول هم بودم (یعنی تا سال هشتم متوسطه) اما از این تاریخ به بعد، با تصور نقاش بودن و نقاش ماندن، شب و روزم فقط شده بود نقاشی. کم درس میخواندم یا اصلا نمیخواندم و هر سال به سختی قبول میشدم با کمترین معدل. شاید پیش خودم فکر میکردم اگر قرار است نقاش بشوم باید چیزهایی را یاد بگیرم که در این راه کمکم میکند مثل زبان انگلیسی که تنها وسیله ممکن برای ترجمه متون اصلی هنر بود. درسهایی را هم که بهآن علاقه داشتم خوب میخواندم مثل ادبیات و نمره خوبی میگرفتم ولی بقیه دروس را خودم هم تعجب میکردم که چطور قبول میشوم. مطلقا درس نمیخواندم، در دانشگاه هم همینطور بود. به عشق نقاشی و آموختن هنر وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شدم.
قبل از ورود تصور پرهیجانی داشتم، فکر میکردم چه اساتید، وقایع و حوادث جالب و جذابی آنجا منتظر من هستند. خیلی زود فهمیدم که نه! آنجا هم خبری نیست و جواب ذهن کنجکاو و سر پرشور مرا نمیدهد و ظاهرا فقط وقتم را تلف میکنم، در نتیجه یک خط در میان دانشکده میرفتم یا اصلا نمیرفتم و به جای آن با دوستهایم قرار میگذاشتیم و میرفتیم سینما. بالاخره هم درس و دانشکده را سال آخر ناتمام رها کردم ولی نقاش شدم.
اولین نمایشگاه نقاشی که در آن با یک اثر شرکت کردید؟
در مدرسه جم قلهک سالی یکبار نمایشگاهی از آثار شاگردان مدرسه بر پا میشد که البته به حالت مسابقه بود و جایزه هم داشت. شاید کلاس هشتم متوسطه بودم (آن زمان نقاشی آبرنگ زیاد کار میکردم). نقاشی من دوم شد و علی اکبر صادقی همکلاسی من اول شد (اکبر صادقی بعدها در کنکور ورودی دانشکده هنرهای زیبا هم نفر اول شد، من رتبه 17 یا 18 را آوردم).
نقاشی شما چی بود؟
یادم نمیآید. اتفاقا آقای صادقی چند وقت پیش عکسی را نشانم داد که خاطرات آن روزها و آن نمایشگاه را برایم زنده کرد. همه شرکتکنندگان در نمایشگاه در کنار استاد معین افشار عکس را به یادگار گرفته بودیم و من با دیدن عکس به فکر فرو رفتم که «چه راه درازی را از کجا تا به کجا آمدهام!)
اولین جایزهای که گرفتید؟
یک جعبه «آبرنگ» که جایزه همان نمایشگاه بود.
اولین نمایشگاهی که به طور مستقل برپا کردید؟
اولین نمایشگاهم را در سال 1354 به آقای احمری تقدیم کردم. آقای احمری استاد بزرگ گرافیست و متخصص در کار نقاشی آبرنگ، رنگ روغن و کار با گواش بود. زمانی در یک شرکت با او همکار شدم و بدون این که بخواهد به من چیزی بیاموزد با نگاه کردن به کارهایش بسیار از او آموختم و حق استادی او را به گردن گرفتم. به همین خاطر اولین نمایشگاهم را به او تقدیم کردم.
شما در کنار نقاشی کار گرافیکی هم میکردید، اولین کارتان را در این حوزه یادتان هست؟
از همان کودکی در کنار نقاشی، طرحهای گرافیکی هم کار میکردم. خود آموخته بودم و به تنهایی و بدون تجربه هیچ استادی یاد گرفتم که چطور با قلم و مرکب کار کنم. هاشور بزنم و با قلم آهنی روی مقوای براق را خراشیده و طرحهای سیاهی ایجاد کنم. آن زمان برای این هنر هیچ کلاس و استاد خاصی وجود نداشت حتی دانشکده هنرهای زیبا هم، سالها بعد یعنی در سال 1350 به همت و یاری مرتضی ممیز این رشته را دایر کرد. اما من آنقدر در این کار مهارت پیدا کردم که در 16سالگی وقتی آگهی استخدام یک طراح راتوسط موسسه تبلیغاتی «آشنا» دیدم و طرحهایم را بردم و نشانشان دادم بلافاصله آقای منشی سرپرست موسسه مرا پذیرفت و موافقت کرد به طور پاره وقت بعد از مدرسه (ساعت 4 بعدازظهر به بعد) برای آنها کار کنم. این پیروزی بزرگی برای من بود چون در آن زمان من و مادرم تنها زندگی میکردیم و من خودم را موظف و مسوول کمک به معیشت خانواده میدانستم.
اولین دستمزد هنری که گرفتید؟
اولین حقوق من 300 تومان بودکه آن را از همان موسسه آشنا دریافت کردم. این پول آنقدر زیاد بود که فکر کردم حقوق 3 ماه مرا پیشاپیش دادهاند. از همین سن به عنوان گرافیست مشغول به کار شدم و این ادامه داشت تا 36 سالگیام و قبل از انقلاب. بعد از انقلاب کار گرافیک را نه به صورت یک کار دائمی در یک موسسه که به صورت سفارشی انجام میدادم. تا 10 سال قبل هم سفارش نقاشی گرافیک را بهصورت تصویرگری جلد کتابها و مجلات و پوسترها قبول میکردم.
نقاشی چطور؟ برایتان منبع درآمد نبود؟
نه خیلی زیاد! روی نقاشی به عنوان منبع درآمد نمیتوانستم خیلی حساب کنم چون معلوم نبود نقاشیات را میخرند یا نه؟ نقاشی برای من جنبه شغلی نداشت. یک هنر جذاب و دلخواه بود که بیشتر وقتم را میگرفت و عاشقانه به آن میپرداختم اما برای امرار معاش و گذران زندگی انجام کار طراحی، تصویرگری و گرافیکی برای موسسات مختلف و نوشتن مقاله در مجلههای مختلف هنری را در پیش گرفتم.
از اولین کتابی که خواندید چیزی به یاد دارید؟
از اولین کتاب نه! چون پدرم بسیار زیاد مطالعه میکرد و خانه ما، خانه پر کتابی بود، در نتیجه من لابهلای کتابها رشد کردم و بزرگ شدم. اما اولین کتابهایی را که پدرم از راه دور برایم میفرستاد و میخواندم در حافظهام باقی ماندهاند.
چه کتابهایی، چرا از راه دور؟
10 ساله بودم که پدرم به خاطر معالجه بیماریاش روانه تهران شد (آن موقع ما ساکن رشت بودیم)، از تهران برایم چند جلد کتاب فرستاد که خواندنش چندان آسان نبود مثل کتاب«الف النهار .»(الف النهار یعنی هزار روز کتاب داستانی بود به سبک هزار و یک شب). این کتاب در زمان مظفرالدینشاه قاجار از فرانسه به فارسی با همان نثر پیچیده آن روز ترجمه شده بود در نتیجه بسیاری از لغات و ترکیبات آن را نمیفهمیدم ولی به هر زحمتی بود آن را خواندم و نظرم را به همراه سوالاتی که برایم پیش آمده بود از طریق نامه برای پدرم فرستادم. آن کتاب را هنوز هم دارم و هنوز وقتی به آن نگاه میکنم، تعجب میکنم و برایم خیلی جالب است که چطور یک کودک 10 ساله توانست آن را از اول تا آخر بخواند... شاید به خاطر اینکه کتاب جذاب و پرکششی بود و آن کودک 10ساله هم پر از شور خواندن و آموختن بود!
شما دست به قلم نیز هستید و از همان جوانی در کنار نقاشی و طراحی و کارهای گرافیکی، دستی هم در نوشتن داشتید، آیا داستانی هم نوشتهاید؟
نه! هیچوقت داستان ننوشتم، اما مقالههایی که در سالهای گذشته نوشتم بیشتر ساختار داستان کوتاه دارند.
اولین مقالهای که نوشتید؟
مقالهنویسی را از 22 سالگی شروع کردم و اولین مقالهای که نوشتم با موضوع «رنگ در نقاشی مینیاتوری ایرانی»، هیچگاه چاپ نشد.
چرا؟
مقاله را به درخواست مجله «کاوش» که متعلق به شرکت نفت بود نوشتم و برایشان فرستادم. آنها در پاسخ کتبی که به من دادند گفتند که مقاله مورد تاییدشان هست، اما بیش از حد تخصصی است و شاید برای خوانندگان معمولیشان سنگین باشد. به همین دلیل چاپش نکردند.
اولین مقالهای که نوشتید و چاپ شد؟
مقاله مفصلی بود درباره میرزا رضای کلهر خوشنویس معتبر و بزرگ ایران در دوره قاجار که در روزنامه آن سالها در 2 شماره چاپ شد.
علاقه وافر و بیپایان شما به فیلم و سینما که خودش را در نقدنویسی برای فیلم و تئاتر نشان داده از کی شروع شد؟
علاقه و اشتیاق عجیب و بیش از حد من به فیلم و سینما از دوران دبستان شروع شد وقتی دست در دست پدر یا مادرم برای دیدن فیلمی به سالن تاریک سینما قدم میگذاشتم و در آن سکوت سنگین و تاریکی دلهرهآور ناگهان تصاویری درخشان، جذاب و زیبا ظاهر میشد و ذهن کودکانه مرا درگیر و مبهوت خود می کرد. این شیفتگی به سینما آنقدر با من بود که اغلب سالهای تحصیل در دانشکده! (که حال و حوصله نشستن روی صندلیهای خشک و گوش دادن به دروس کسلکننده دانشگاهی را نداشتم) سر از آنجا دربیاورم و خودم را روی صندلیهای سینما ببینم.
اولین فیلمی که دیدید یادتان هست؟
اولین فیلمم را به یاد ندارم، اما یکی از اولین فیلمهایی که دیدم فیلم «لیلا در شب بارانی» بود. یک فیلم مصری با بازی فریدالعطرش. 8 ساله بودم و قرار بود مادرم مرا برای دیدنش ببرد، اما هوا بارانی بود و من میترسیدم مبادا باران بگیرد و نتوانیم به دیدن فیلم برویم که البته باران نگرفت و من آن فیلم را دیدم. و یا فیلم دیگری که در همان زمان پدرم مرا به تماشای آن برد، فیلم کینگکنگ بود. قصه دیوی که عاشق دلبر میشود، اما نمیتواند با 50 متر قد به دلبرش برسد و از بالای آسمانخراش میافتد و میمیرد. این فیلم تاثیر ژرف و عمیقی در ذهن کودکانه من بر جای گذاشت، شاید چون یک فیلم داستانی ساده نبود. تخیلی بود که شکل گرفته بود، ناممکنی که در دنیای سینما ممکن شده بود و اینها در ذهن کودکانه من عجیب و غریب و شگرف بود.
و آخرین سوال ما، اولینهای شما برای جوانان.
اولینها مهم هستند برای اینکه بعدیها را شکل میدهند. این اولینها اگر درست و بجا و به قاعده در زندگی آدم آغاز شوند زمینهسازی درستی برای بعدیها به وجود میآورند، اگر این اولینها، مبتذل و نادرست تحمیل شوند، چیزی از ابتذال و حماقت را در خودشان باقی میگذارند.
اولینها از اطراف بلافاصله ما گرفته میشود. این اطراف بلافاصله و مستقیم ما بستگی به این دارد که در چه خانوادهای به دنیا آمدیم، سطح فرهنگی آن خانواده در چه حد هست، در چه محلهای زندگی میکنیم و آدمهایی که میتوانند به ما بیاموزند چه کسانی هستند. مثلا اولین معلمان ما تاثیر زیادی در زندگی و آینده هنری علمی ما میگذارند. اما در دوران کودکی و جوانی ما امکان رسیدن به فرهنگ و معرفت در سطح گسترده ممکن نبود. منابع خیلی خیلی اندکی وجود داشت. همه ما در آن دوره این امکان را نداشتیم که با اولینهای درخشانی مواجه شویم. اگر در مدرسهای بودیم که معلمان استثنایی و البته به مدت کوتاه و گذرا آنجا پیدا میشدند تاثیری که میگذاشتند، شگفتانگیز و ماندگار بود.
اولینهای ما هم از مدرسه و معلمان ما نشات میگرفت، از والدین، خانواده، جامعه و طبقه اجتماعی که در آن زندگی میکردیم و بزرگ میشدیم و تاثیر فوقالعادهای هم داشتند.
اما در عین حال همانقدر که این عوامل مهم بودند و درصد رشد شعری را بالا میبردند، اما در همان جامعههای بسته، فقیر، عقبافتاده و سراسر و مالامال از توهین، تحقیر و بدرفتاری، نوابغ طراز اولی هم ظهور کردند.
یکی دو تا هم نیستند (من خودم را جزو آن نوابغ نمیدانم) ولی در همان مدرسهای که در آن درس میخواندم و همه دوستانی که بعدا با من یار و همراه شدند اکثریت و اغلب آنها از چنین جاهایی آمده بودند. نه اینکه بگویم از دبیرستانهای خوب مثل «البرز» نوابغ بیرون نیامدند، شاید هم آمده باشند.
(«آنها فقط مدیر تولید کردند» این را احمدرضا احمری اضافه کرد). حداقل کسانی که من میشناسم اکثریتشان از این تنگنا و از جاهای بنبست بیرون آمدند. اگر چنان جاهای پرت و فقیرانه و محدود و سرکوبگری بعضی از شایستهترین نمونههای اهل فرهنگ و هنر مملکت را ارائه داد (نسل متولدین 1319 و این حدود) چرا حالا ندهد.
بنابراین این نوید را به همه بچههایی که در چنین جاهایی زندگی میکنند میدهم اگر کسی بخواهد جایگاه خودش را در حوزه فرهنگ و هنر تثبیت کند ممکن است و میتواند برای اینکه ممکن بود و خواهد بود.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: