تلویزیون، نمایش غم و پالایش روح

می‌گویند تلویزیون نباید آینه غم‌های مخاطب باشد. مردم به اندازه کافی غم و غصه دارند و دیگر ما نباید آنها را یاد غم‌هایشان بیندازیم. رسانه باید شاد باشد و مدام بگوید و بخنداند و وانمود کند همه چیز خوب و خوش و سلامت است. همه سریال‌ها باید پایان شاد داشته باشند و برنامه‌ها هم تا حد امکان کسی را به فکر فرو نبرد چراکه فکر مردم هم به اندازه کافی مشغول مشکلات روزمره‌شان هست و نباید از این بیشتر به آن فشار بیاوریم. اینها حرف‌های قشنگی است که در مرحله اول صحیح به نظر می‌رسد، اما با کمی تأمل در می‌یابیم که همه‌اش نشأت گرفته از خصلت راحت‌طلبی آدمی است. این‌که انسان همیشه دنبال ساده‌ترین راه‌حل ممکن است نه بهترین.
کد خبر: ۲۲۳۶۵۶

تسکین برای ما خیلی اوقات پذیرفتنی‌تر از درمان است. مثل کودکی که شربت را به خاطر تلخی‌اش نمی‌خورد ما هم درمان را به خاطر سختی‌هایش یا همراه با تسکین می‌خواهیم یا اصلا نمی‌خواهیم. دریای متلاطم را ترجیح می‌دهیم به دریای آرام و روح بخشی که مسبوق به توفان است. وقتی با کسی مشکلی پیدا می‌کنیم حوصله جر و بحث و نتیجه‌گیری نداریم. ترجیح می‌دهیم با او قطع رابطه کنیم یا صورت مساله را پاک کنیم و به انبار عقده‌های ناخودآگاهمان بفرستیم و اصلا درباره هرآنچه یادآور تلخی و سختی است نه حرف بزنیم و نه فکر کنیم. چه بسا خودمان هم خوب می‌دانیم که همین سرپوش گذاشتن بر دردها و غم‌ها باعث افزایش و ادامه یافتن آنها می‌شود، اما باز هم اصرار داریم بر این‌که نقد را به نسیه نفروشیم و لذت گذرای این لحظه را فدای لذت‌های دائم لحظه‌های دیگر نکنیم. پادشاهان هم برای همین با شخصیتی به نام «دلقک» دمخور بوده‌اند. کار دلقک خنداندن است؛ با هر زوری و به هر بهانه‌ای. او پادشاه را می‌خنداند تا از بار فکری مسوولیت رهایش کند و برایش همان کاری را انجام دهد که مشروبات الکلی و دیگر وسایل تخدیر انجام می‌دهند. ولی تلویزیون مسکر و مسکن و مخدر نیست.

 تلویزیون مهم‌ترین ابزار فرهنگ‌سازی در جامعه مدرن امروز است. جامعه‌ای که بخواهد یا نخواهد تحت سیطره فرهنگ رسانه‌ای دنیای غرب است، مورد حمله واقع شده و دیگر صلح برای او با دفاع و جنگیدن معنا پیدا می‌کند. تلویزیون ذاتا پدیده‌ای تکنولوژیک است و بر محور تسخیر لحظات مخاطبی بنا شده که برخلاف آرمان‌های مبتنی بر فردیت‌گرایی دنیای مدرن کوچک‌ترین قدرت انتخابی ندارد و این رسانه‌ها هستند که خودکامانه لحظه‌های زندگی او را در چنگ گرفته‌اند و به جایش انتخاب می‌کنند. این تسخیر با تکیه بر ضعف‌های وجودی مخاطب حاصل می‌شود؛ و نیاز به تخدیر و تسکین مهم‌ترین ضعف وجودی انسان است. در فرهنگ غرب هدفی بالاتر از رفاه و رضایت جسمی و روحی برای زندگی متصور نیست. پیشرفت دانش‌های علمی و تکنولوژیکی هم تعجبی ندارد اگر مخصوص آنهاست.
پیشرفت علمی و تکنولوژیکی اما آیا با پیشرفت انسانی یکی است؟ بماند این‌که بحث‌ها و جدل‌های بسیار است بر سر این‌که این دانش‌ها اصلا و اساسا سیر صعودی دارند یا نزولی. پیشرفت دارند یا پسرفت. تلویزیون رسانه‌ای است که خودش پیام است نه این‌که قالبی باشد و ظرفی برای هر محتوا و مظروف متصور. ما اگر در بهترین شکل ممکن به توانایی‌های برنامه‌سازی صاحبان این تکنولوژی نزدیک شویم آن وقت تازه ابتدای راهمان است چون تازه ابزارمان را شناخته‌ایم و باید بیندیشیم به تغییر دادن ماهوی آن به صورتی که منافی آزادی و اختیار فرهنگ ناب و اصیل‌مان نباشد.

 تزریق شادی به رگ‌های مخاطبین برای کسب رضایت،  اگر باعث عدم توجه آنها به فرهنگ ایرانی و اسلامی گردد مناسب نیست. شعر و ادبیات کهن ایران که امروزه بزرگترین میراث فرهنگ و هنر این مرز و بوم است گواه آشکار این مدعاست. حرمت اطراب در موسیقی هم چه بسا از همین منظر باشد نه آن‌طور که گمان می‌رود نشأت گرفته از خوی شادی گریزی و غم پروری و زهد. فرهنگ ما فرهنگ مواجهه و مقابله و مبارزه است نه فرهنگ انفعال و گریز و فرار.

 چه کسی گفته غم زیبا نیست؟ چه کسی گفته خنده زیباتر از اشک است؟ به گفته مرحوم قیصر امین پور: «گریه هم مثل باران ضروری است»، «دفتر مرا/ دست درد می‌زند ورق/ شعر تازه مرا/ درد گفته است» و «اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:/ حالت؟/ اما کسی یکبار/ از من نپرسید:/ بالت...؟.» شادی سلامت حال می‌آورد و غم و درد سلامت بال. بال، هم به معنای بال پرواز و هم به معنای ذهن. تفکر از شکست زاده می‌شود و فراموشی غم‌ها مساوی است با فرار از تفکر و تعقل. انسان به انتخاب انسان است و شناخت و معرفت لازمه انتخاب درست. تا تفکر و اندیشه نباشد شناخت و معرفت جایی برای ظهور و بروز ندارد. عشق در غزلیات عاشقانه شعرای بزرگ ما با غم و درد هجر و فراق و جور خوش معشوق معنا پیدا می‌کند. «قرار زندگانی آن نگار است/ کز او آن بی قراری برقرار است - مولوی»، «سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد/ جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد/ مریم دل نشود حامل انوار مسیح/ تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد - مولوی»، «چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من/ ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من  حافظ»، «کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست/ بر زمستان صبر باید طالب نوروز را - سعدی»، و بالاخره سعدی چه زیبا این مضمون را در این یک بیت خلاصه کرده است: «خمر دنیا با خمار و گل به خار آمیخته ست/ نوش می‌خواهی هلا گر پای داری نیش را.» آری، سرمستی مورد ستایش شاعران ما فراموشی نیست، نوشی است دل انگیز به بهای تحمل نیشی دردآلود.

 برای مقابله با نیش مهلک حشرات، پادزهر لازم است و پادزهر را هم از همان نیش می‌سازند. چنانچه واکسن را هم ویروس‌های ضعیف شده به‌وجود می‌آورد. این همان کاتارسیس ارسطویی است که در خصوص تراژدی بیان شده است. پالایش روح. نوعی تخلیه روانی و تجربه آنچه تجربه‌اش در عالم خارج مستلزم درد و رنج مضاعف است، اما وقتی در قالب نمایشی برای بیننده حاصل شود می‌تواند پیش زمینه‌ای برای مواجهه بهتر با نظیر آن غم در عالم خارج باشد. تجربه نمایشی غم و درد و رنج نه فقط بر غم‌ها و دردهای ما نمی‌افزاید که به ما قدرت مواجهه و مقابله با سختی‌ها و مشکلات و ناخشنودی‌ها را هدیه می‌کند. با این وصف آیا نمی‌توان گفت نمایش غم در تلویزیون برای ایجاد فرح و شادی در مخاطبین نقش مؤثرتری نسبت به نمایش شادی‌ها و خنده‌های بی بهانه و به هر بهانه دارد؟

 تلویزیون مسکن نیست. نوشداروست. تسکین فقط می‌تواند مرگ سهراب را خاموش و ناپیدا نماید و جز این اثری ندارد. نوشداروی تلویزیون وقتی مزه نیش دارد بهتر و مؤثرتر است. درست است که خریدارش کمتر است، اما آنها که خامی کودکی را پشت سر گذاشته‌اند و برای خوردن دارو نیازی به‌به و چه‌چه پرستار و پدر و مادر ندارند خوب می‌دانند هرچه نیشش بیش، نوشش بیشتر.

آزاد جعفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها