مطمئنا استرالیا یکی از آن پروژههایی است که همیشه دوست داشتید بازی کنید. آیا شگفتزده نشدید که این فیلم در این زمان و در این نقطه از کارنامه هنریتان به شما پیشنهاد شد؟
از برخی جهات، تمام فیلمهایی که بعد از «اوکلاهما» به من پیشنهاد شدهاند، تعجبم را برانگیخته و شگفتزدهام کردهاند. حتی خود اوکلاهما هم همین حالت را برایم دارد. بازی در این فیلمها برایم مثل یک اسبسواری لذتبخش بوده و خیلی لذت بردهام. سبککار باز (لورمن و کارگردان فیلم) را خیلی دوست دارم. وقتی 3 سال پیش، برای اولینبار درباره این فیلم با من صحبت کرد، هنوز نامی برایش انتخاب نکرده بود. طوری قصه فیلم را برایم تعریف کرد که انگار در میدان جنگ است! حتی برایم فیلمنامهای هم نفرستاد. جواب من خیلی ساده بود: «دوستم، هستم»!
میدانید آن زمان نیازمند آن نبودم که نقشی سینمایی به من پیشنهاد شود. احساس میکردم دوست دارم بخشی از این پروژه باشم و کاری را در آن به عهده بگیرم.
این احساسی بود که تمام عوامل فیلم نسبت به آن داشتند. همه میخواستند در تولید فیلم مشارکت داشته باشند. همه ما مثل هم فکر میکردیم و احساسمان این بود که در تمام مدت عمر و فعالیت خود، فقط یک بار فرصت کار در چنین کاری پیش میآید. این یک فرصت نادر بود که باید از آن استفاده میکردم.
استرالیا فیلم سختی بود و با مشکلات زیادی هنگام فیلمبرداری روبهرو بودید. میخواهم بدانم آیا جغرافیای کار هیچ تاثیری در نوع بازی شما دارد؟
چه پرسش خوبی! میدانید ما پیش از شروع فیلمبرداری تمرینات خیلی زیادی داشتیم تا در زمان شروع کار، همه آماده باشیم.
قبل از شروع فیلمبرداری، مدت زمان زیادی را در محل گذراندم و سعی کردم تمام کارهایی را که مردم معمولی در آن شرایط انجام میدادند را انجام دهم. شاید حدود 2 ماه در آن محلی که قصه رخ میدهد زندگی کردم. این مساله کمک کرد تا بتوانم درک بهتری از نقش و کاراکترم پیدا کنم. کار درمنطقه داروین خیلی خوب و لذتبخش بود. وقتی فیلمبرداری شروع شد، دیگر کاراکترم را خیلی خوب میشناختم. حتی زمانی که گروه فیلمبرداری برای استراحت به شهر میرفتند، من باز هم در محیط میماندم. البته صادقانه اعتراف کنم که من یک بازیگر متد نیستم که بخواهم برای نقشهایم تحقیق کنم و در قالب نقش فرو بروم. اما در محیط و چشماندازهای لوکیشن استرالیا چیزی وجود داشت که آدم را جادو میکرد. وقتی تو وارد این محیط میشدی، دیگر در آن غرق میشدی.
جالب است که مرد گرگنما را هم در استرالیا بازی کردهاید.
بله، فیلمبرداری این فیلم هم پس از پایان کار استرالیا شروع شد. به این ترتیب من 2 سال تمام در سرزمین مادریام بودم. هم برای من و هم برای خانواده و فامیلم، این بازگشت اهمیت خیلی زیادی داشت. خاطرات مربوط به این دوران فراموش نخواهد شد.
اگر باز هم پیشنهاد خوبی دریافت کنید، برای کار به استرالیا برمیگردید؟
بله، حتما. البته نمیتوان پیشبینی کرد چه نوع فیلمنامههایی به آدم پیشنهاد میشود. اما اگر کارگردان یا مضمون خوبی داشته باشد، حتما بازی خواهم کرد. فیلم استرالیا برای خود کشور استرالیا هم اهمیت ویژهای دارد. برای مردم استرالیا هم این فیلم همان نقشی را بازی میکند که فیلم «کازابلانکا» برای کازابلانکا بازی کرد. این فیلم حکم یک استعاره را برای ما دارد. تماشاچی با دیدن فیلم با تجربههای تازهای آشنا میشود که تا پیش از این، مشابه آنها را نداشته است.
آیا فکر میکنید فشار زیادی از سوی رسانههای گروهی استرالیایی روی فیلم وجود داشت؟ آنها انتظار داشتند فیلم به نوعی تبلیغات زیادی برای استرالیا بکند.
خب، بعضی فیلمها خودشان حرف میزنند و توضیحات لازم را درباره خود میدهند. زمانی که فیلم داشت آماده نمایش میشد، انتظارات و توقعات از آن خیلی زیاد بود. مثلا میگفتند این فیلم باعث نجات صنعت سینمای استرالیا میشود و از این جور چیزها؛ اما صادقانه بگویم یک فیلم سینمایی وظیفه انجام چنین کارهایی را ندارد. ما کار خودمان را انجام دادیم و حالا باید ببینیم که چه اتفاقی میافتد.
بیش از 10 سال از حضور شما در هالیوود میگذرد. آیا شهرت و صنعت سینما را کمی خستهکننده و آزاردهنده نمیبینید؟ فاصلهگذاری بین یک بازیگر و یک مرد خانواده بودن را چگونه انجام میدهید؟
فاصله میان این دو را کاملا رعایت میکنم. آنهادو دنیای جداگانه هستند که جدا کردن آنها از هم کار مشکلی نیست. من وقت زیادی برای مهمانی و جشنهای سینمایی نمیگذارم و به همین سبب نگرانی از بابت خیلی چیزها ندارم. خیلی خوب میدانم که در هالیوود چه نوع بازیهایی جریان دارد. با مکانیسم کار آشنا هستم. بعضی وقتها نمیشود تو خودت را از مسائل و اتفاقات دوروبر جدا کنی. من روح و قلبم را نثار کاری میکنم که در حال انجامش هستم. بازیگری را خیلی دوست دارم و در همان حال حدفاصل بین بازیگری و زندگی شخصی و خانوادگی را رعایت میکنم. حرفه ما، مسائل و مشکلات زیادی به همراه خودش دارد و باید از اشتباهات درس گرفت. من هیچ وقت جمله هالی بری را هنگامی که برای دریافت جایزه تمشک طلایی برای فیلم «زن گربهای» رفت، فراموش نمیکنم. او گفت: «اگر شرایط به گونهای مهیا شود که تو یک اسکار بگیری، باید خودت را هم برای گرفتن یک تمشک طلایی آماده کنی.» این عاقلانهترین و خونسردترین نصیحتی است که تا به حال در این حرفه شنیدهام.
با مرد گرگنما در فیلمی بازی کردهاید که تنها کاراکتر مهم و اصلی آن خودتان هستید. بازگشت به کاراکتر مرد گرگنما چقدر برایتان اهمیت داشت؟
خب، بعد از مردان ایکس، کار جدید دیگری نبود که نقشی مثل کاراکترم را در این فیلم بازی کنم، به همین سبب وقتی مرد گرگنما پیشنهاد شد، از آن استقبال کردم؛ ولی نکته مهم این است که در این فیلم ما فیلمنامه خیلی خوبی داریم. وقتی شما یک فیلمنامه و کارگردان خوب داشته باشید، دیگر همه چیز حل است. دیوید بینوف، یکی از بهترین فیلمنامهنویسان هالیوود است و وقتی فیلمنامهای از او را قرار است کار کنید، یعنی شانس در خانه شما را زده است. به دیدنش رفتم و او ایده اصلی فیلم را برایم شرح داد. گفتم فوقالعاده است. این کاراکتر را میشناختم و متوجه شدم که دیوید دیوانه و طرفدار سرسخت قصههای کمیک استریپی است. او تقلب نمیکند و طرحش خیلی درخشان و قابل توجه بود. او عمق تازهای به کاراکتر مرد گرگنما داده است و به اعتقاد من با این فیلمنامه، تاریخ قصههای کمیک استریپی را عوض میکند.
و همین باعث شد بازی در فیلم را بپذیرید؟
به خودم گفتم دلیل خوبی برای تولید این فیلم وجود دارد. وقتی خط اصلی قصه یک فیلمنامه ظریف و هوشمندانه باشد، حتما دلیل خوبی برای ساخت آن میتوان پیدا کرد. مجموعه سه قسمتی مردان ایکس هم همین حالت را داشتند. رمز و راز زیادی در قصه این فیلمها وجود داشت که هنوز هم میتوان براساس آنها، رمز و رازهای تازهای را خلق کرد. من خودم هم از آن دسته طرفداران سرسخت قصههای کمیک استریپی هستم. حتی حالا هم این قصهها را میخوانم و انتشار کتابهای آنان را پیگیری میکنم. وقتی به مجموعه فیلم مردان ایکس نگاه میکنم، احساس میکنم کاراکتر مرد گرگنما حرفهای ناگفتهای با خود دارد که میتوان بر اساس آنها یک فیلم سینمایی مستقل تهیه کرد. احساس میکنم لازم است به ریشههای این شخصیت برگردیم و بفهمیم او واقعا کیست. نمیتوان در مردان ایکس این کار را انجام داد. در یک فیلم مستقل، حتی میتوان به سراغ دوران کودکی و نوجوانی او رفت.
بچههای دزدیده شده و لوکیشنهای زیبا
ساخته جدید لورمن را باید یک اثر حماسی ارزیابی کرد که کارهای دیوید لیس را به یاد میآورد. فضاسازی فیلم خیلی شبیه آثار کلاسیک و حماسی این هنرمند برجسته انگلیسی است. استرالیا دقیقا انتظارات و پیشبینیهای بینندگان خود را برآورده میکند. لورمن برای فیلم خود فیلمنامهای را مورد استفاده قرار داده که بخوبی میتواند شکوه صحنههای مختلف آن را به نمایش بگذارد. چنین فیلمنامهای را نمیشد در یک طول زمانی 2 ساعته به تصویر کشید. طولانی بودن فیلم باعث خستگی تماشاچی نمیشود (هر چند که برخی منتقدان، فیلم را بیش از حد طولانی ارزیابی کردهاند) لحن فیلم خاص است و بشدت یادآور محصولاتی است که سینمای استرالیا هر سال تولید میکند. با این حال لورمن تمام تلاش خود را به کار گرفته تا لحن فیلم به گونهای باشد که تماشاچی غیراسترالیایی هم با آن ارتباط برقرار کند. حس و حالی که او در دل قصه فیلم ریخته، در خدمت عملی کردن همین موضوع است. در میان محصولات جدیدتر سینما، شاید بتوان فقط «پرل هاربر» مایکل بی را نام برد که از برخی جهات شبیه استرالیاست. هر دو فیلم ملودرامهای خیالی هستند که در یک پسزمینه تاریخی واقعی اتفاق میافتند. اگرچه بخش مهمی از اتفاقات فیلم واقعیاند، ولی کاراکترهای اصلی قصه، ساخته و پرداخته ذهن کارگردان هستند. آنها در دل رویدادهایی که در عالم واقعیت رخ دادهاند رها میشوند تا یک قصه خیالی را تعریف کنند. شروع فیلم در سال 1939 است و قصه فیلم از نقطه نظر پسربچهای محلی به نام نولاه (با بازی براندن والترز) تعریف میشود. با پیشرفت قصه، او تبدیل به یکی از چهرههای اصلی ماجرا میشود. لیدی سارا اشلی (نیکول کیدمن) تازه از انگلستان به استرالیا آمده تا تکلیف زمین پهناوری را مشخص کند که به عنوان ارث از همسر مرحومش به وی رسیده است. اما هریک از کارها و اقدامات او برای سر و سامان دادن به اوضاع، با بنبست روبهرو میشود. دو تن از اهالی بانفوذ سد راه او هستند. در این میان دراور، یک گاوچران محلی (هیوجکمن) به کمک سارا میآید، تا حق قانونیاش را به دست بیاورد. در همین ایام است که نیروی هوایی ژاپن به استرالیا حمله میکند و سارا که به دراور دل بسته، تصمیم میگیرد نولاه، را به عنوان فرزند قبول کند.
مترجم: کیکاووس زیاری / منبع: movieonline.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم