در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قصه خوب احساسی عرضه میکند از تجربهای واقعی یعنی تاثیری یگانه و تند و تیز که در دانستگی خواننده بازچینی و بازسازی میشود و در آن باقی میماند. خواننده پس از خواندن قصه چیزی در دست دارد که دربارهاش بیندیشد، در مثل محنت و شور یا مضحکه زندگانی و مطایبههای آن یا رفتارهای غیرمنتظره بشری. درک کامل قصه مشروط بر این است که نویسنده چه میگوید و چگونه میگوید؟ و نیز مشروط است به توجه به سبک، ساختمان و محتوای اثر. سبک زاییده شخصیت خود قصهنویس است و در گزینش کلمهها و عبارتها و در تنظیم جملهها، ضربآهنگ و لحن کلام نمایان میشود. ساختمان اشارت دارد به معماری قصه یعنی طریقی که در آن جزییات گزینه و برای حصول تاثیر مطلوب تنظیم میشود. طرح داستانی عبارت از تنظیم رویدادهایی است که به سوی «اوج» یا به سوی نقطه غایی «تعلیق» پیش میرود. یعنی به سوی پایانی که غالبا در آن ستیزهها حل و رفع میشود. در این نقطه نویسنده نتیجه ستیزهها را مشخص و تعریف و رمز و راز آنها را روشن میکند. قصهنویس خوب وضعیت، پرسش یا مشکلی را طرح میکند، وضعیتی را میآفریند که بعد تعریف و روشن میشود. در اینجا خواننده درمییابد که «طرح داستانی» چگونه گام به گام نمایان میگردد. طرح چیزی نیست جز توالی رویدادها.
البته توالی رویدادها باید بامعنا باشد. براستی درون مایه قصه نیز همین است که ممکن است حقیقت مهمی درباره زندگانی روزانه یا درباره طبیعت بشری بیان کند. در قصه «یک ابر کوچک» جیمزجویس، طرح داستانی بسیار ساده است: «چاندلر کوچک» با دوستی قدیمی که گمان میرود در لندن روزنامهنگار مهمی شده است دیدار میکند. این دو به کافهای میروند، میخورند و میآشامند و درباره کار و بارشان حرف میزنند. سپس «چاندلر» به خانه خود میرود. در اینجا تصویری موجز از زندگانی خانوادگی او دیده میشود. در قصه در ظاهر حادثههای زیادی روی نداده اما همین رویدادهای جزیی مطلب مهمی را بازمیگوید زیرا «چاندلر» در ظرف چند ساعت به واسطه همان رویدادها واقعیتی درباره زندگانی خود و چگونگی آن ادراک میکند یعنی تفاوت بین رویا و جهان واقعی را. درونمایه (تم) قصه همین است.
یکی از قصههای خوب جدید قصه «کوههای بزرگ» جان اشتاین بک است. اشتاین بک نویسنده امریکایی در 1902 میلادی به دنیا آمد و در 1962 برنده جایزه نوبل در ادبیات شد. این نویسنده به زادگاه خود کالیفرنیا و دره سالیناس و کوهها و کلاتههای آن بسیار علاقهمند بود.مدتی به عنوان کارگر ساده، متصدی داروخانه و میوهچین روزگار گذراند، به دانشگاه رفت و علم آموخت و مدت زیادی از زندگانی خود را صرف مطالعه چگونگی زیست موجودات دریایی کرد. نخستین داستان او، «فنجان زرین( »1929) توصیف کارهای مورگان، دزد دریایی است. او در فراروند بحران اقتصادی امریکا (1929) تجربههای بسیار اندوخت که در رمان «خوشههای خشم( »1939) انعکاس یافته است. قصهها و روانهای او غالبا وصف وضعیت بشری در عصر جدید است: موشها و آدمها، شرق بهشت، مروارید، در نبردی مشکوک، پنجشنبه شیرین و...
اشتاین بک در 1968 درگذشت.
فـضـــای جـــذاب قـصــه «کــوههــای بــزرگ» ایــالــت کالیفرنیاست که نویسنده کوهها، درهها و بیابانهای آن را خوب میشناسد و آنها را به شدت دوست دارد. این قصه بخشی است از رمان «تاتوی سرخ» (The Red Pony) که به صورت جداگانه نیز چاپ شده است. شخص عمده قصه پسربچه است به نام «جودی» که در کلاته یا مزرعه کـوچـکی زندگانی میکند. پدرش کشتکار و مادرش خانهدار است و کارگری نیز دارند که «بیلی باک» نامیده میشود. محصول کلاته اندک است و معاش این خانواده چهارنفری را به دشواری تامین میکند. اینها چند اسب نیز دارند که یکی از آنها «الیستر» نامیده میشود و بسیار پیر است و دیگر چیزی به پایان زندگانیاش باقی نمانده است، با این همه با دیگر اسبها به صحرا میرود و میچرد و سپس به کلاته باز میآید. این آگاهیها عطش کنجکاوی جودی را فرونمینشاند و البته همه اینها سبب میشود که کوهها نزد او هم عزیز باشند و هم موجب ترس و خطر. او مدام درباره پشتهها، قلهها و خرسنگهایی که در نهایت به دریا میرسند فکر میکند. زمانی که قلهها در بامداد زردفام میشوند، جودی احساس میکند آنها وی را به سوی خود دعوت میکنند و وقتی که در غروب، خورشید میرود که ناپدید شود و کوهها مانند نومیدی ارغوانی میشوند، جـودی از آنـهـا مـیهـراسـد زیـرا چـنـان غـیـرانـسانی و دوردستاند که خودداری آنها از دعوت انسانها به سوی خود، نمایانکننده تهدید است. تعبیر ( Purple-like despairنومیدی ارغوانی) استعاره شگرفی است. خورشید درست زمانی که در شامگاه پشت کوهها ناپدید میشود، رنگی ارغوانی به جای میگذارد. نزد «جودی» این رنگ ارغوانی دشـمـنـانـه و غـیـرانـسـانـی اسـت و در ایـن زمان کوهها بشارتدهنده امیدی نیستند و مانند کوههای بامدادی او را به سوی خود دعوت نمیکنند.
جودی که روی علفها دراز کشیده به رشته کوههای گابیلان که شاد و آفتابیاند، نگاه میکند. کلاتههایی که در دوردست در دامنه تپهها قرار دارند و کاجهایی که فراز تپهها روییدهاند مانند لکههایی سیاه به نظر میآیند. در قدیم مردمی در اینجا میزیستند و با مکزیکیها جنگها کردند. جودی لحظهای به پشت سر نگاه میکند و کوههای بزرگ را میبیند و با مقایسه آنها با تپههای روبهرو، به لرزه میافتد. کلاته ایشان در درهای مقعر در میان دامنه تپههای رشته کوهها قرار دارد و روشن و ایمن است. خانه در زیر نور روشنی میدرخشد و اصطبل قهوهایفام و گرم است. مادهگاوهایی در تپههای دوردست در حال چریدن آهسته به سوی شمال میروند. حتی سروهای تیره کنار کلاته آشنا و ایمناند. جوجهها روی گرد و خاک حیاط خانه با گامهای تند رقصانی دانه برمیچینند. در این لحظه جودی پیکرهای میبیند که به سوی کلاته پیش میآید. مردی از جاده سالیناس از روی تپهها به سوی خانه ایشان در حرکت است.
قامت راست گیتانو کمی به جلو خم میشود و دست راستش دایره تپهها و کلاتههای واقع در سراشیبی و کوهها را رسم میکند و میگوید به این کلاته برگشتهام. خودم در این جا به دنیا آمدهام، پدرم نیز همینطور. مادر جودی میگوید: نه اینجا و به ستیغهای غربی اشاره میکند: در آن طرف، در خانهای که اکنون از بین رفته. به هر حال چه میخواهی؟
گیتانو به آرامی میگوید: میخواهم تا زمانی که خواهم مرد در این جا بمانم.
ولی ما به کارگر اضافی نیازی نداریم.
گیتانو و جودی به اتاق انباری میروند. پیرمرد کیسهاش را به آرامی روی زمین میگذارد و روی تشکی که در آنجاست مینشیند. جودی پا به پا میکند که برود یا بماند. سرانجام میپرسد: تو از آن کوههای بزرگ آمدهای؟ گیتانو پاسخ میدهد: نه، من در دره سالیناس کار میکردم. زمانی که بچه بودم با پدرم به آن کوهها رفتیم. جودی میخواهد بداند در آن جا مردمان و خانههایی هست یا نه؟ اما پیرمرد نمیداند. به یاد نمیآورد. گمان میکند آنجا آرام و ساکت و زیبا بوده. گیتانو و جودی از اتاق بیرون میآیند. عصر است و آنها کنار آبشخوری که اسبها مشغول آب نوشیدن هستند میایستند. پنج تا هستند و خیلی تشنهاند. مدتی بعد «الیستر» اسب پیر لنگان لنگان فرا میرسد. دندانهای دراز زردی دارد، سمهایش صاف است و دندههایش از پوستش بیرون زده است. به سوی آبشخور میرود و با سروصدا آب مینوشد. نخستین اسب پدر جودی است و سیسال دارد.
گیتانو شامش را میخورد و به اتاق انباری میرود. جودی مضطرب است و میخواهد بداند پیرمرد چه میکند. به درون اتاق نگاه میکند و میبیند که گیتانو دشنه خمیده زیبایی که دستهای طلایی دارد در دست گرفته. تیغه دشنه با نور تیرهای میدرخشد. جودی دستش را دراز میکند تا دشنه را بگیرد و خوب نگاه کند اما پیرمرد با خشم به امتناع سرتکان میدهد. این دشنه یادگار پدر اوست و نمیتواند آن را به دیگری بدهد. با آن چه کار میکند؟ هیچ، فقط آن را نگاه داشته است.
صبح روز بعد جودی از همه زودتر سرمیز صبحانه حاضر میشود. بعد پدرش و بیلی باک هم میآیند اما از پیرمرد خبری نیست. بیلی باک گمان میکند گیتانو به گردش رفته چراکه کیسهاش هنوز در اتاق انباری است. جودی پس از خوردن صبحانه به سوی اتاق انباری میرود. مگسها در نور خورشید میچرخند و کلاته در این وقت صبحگاهی آرام به نظر میرسد. وقتی که مطمئن میشود کسی او را نمییابد وارد اتاق میشود و کیسه گیتانو را باز میکند و به داخل آن مینگرد. جز مقداری خرت و پرت چیزی نمیبیند.
آفتاب برآمده«جسی تایلور» از خرپشته کلات به مزرعه کارل میآید و به او میگوید «الیستر»، آن طعمه کلاغها را فروخته است؟ کارل میگوید: البته که نه، چرا میپرسی؟ جسی میگوید: امروز صبح من زود بیرون زدم و چیز خندهآوری دیدم. پیرمردی سوار اسب پیر که زینی نداشت و طنابی به جای افسار به گردنش بود دیدم. پیرمرد از بیراهه میرفت. درست از میانه خلنگزار. گمان میکنم تفنگی داشت. دستکم در دستش چیزی دیدم که میدرخشید. پدر جودی میگوید؟ این گیتانوی پیر بوده. باید ببینیم کدامیک از تفنگهایم گم شده و به درون خانه میرود و بعد زود بیرون میآید. همه تفنگها هست. هیچیک از آنها گم نشده. جسی، پیرمرد از چه راهی میرفت؟ حسی میگوید: بله، چیز خندهآوری بود. پـیـرمـرد درست به سوی کوهها برمیگشت. کارل میگوید: این افراد هرگز آنقدر پیرنیستند که دست از دزدی بردارند. گمان میکنم گیتانو، «الیستر» پیر را دزدیده است. او نمیخواهد به تعقیب گیتانو برود. این مرد پیر کار شاق دفن اسب پیر را از شانهاش برداشته است. متعجب است که گیتانو تفنگ را از کجا آورده و چه میخواهد که از جایی که آمده دوباره به آنجا برمیگردد؟
جودی از سبزیکاریها میگذرد و به سوی خلنگزار میرود. با کنجکاوی به کوههای سر به آسمان کشیده مینگرد. ستیغهای پی در پی میبیند که گویا سرانجام به اقیانوس میرسند. در لحظهای گمان میکند میتواند لکه سیاهی را که به سوی دورترین ستیغ میخزد ببیند. درباره دشنه و گیتانو میاندیشد و درباره کوههای بزرگ. آرزویی روحش را مینوازد و این آرزو و اشتیاق چنان شدید است که میخواهد فریادی برآورد تا آن آرزو را از سینهاش بیرون افکند. روی علفهای سبزی که کنار آبشخور روییده دراز میکشد. با بازوهای بهم افتادهاش دیدگانش را میپوشاند و مدتی طولانی به همان حال میماند، در حالی که سرشار از اندوهی است که نامی ندارد.
عبدالعلی دستغیب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: