گرگ‌هایی که درکمین سالمندان نشسته‌اند

کد خبر: ۲۲۲۵۹۶

پیرزن که چشمان کم‌سویی داشت هر چه نگاه کرد مـتوجه نشد شخصی که با او احوالپرسی می‌کند کیست.
پیرزن به راه خودش ادامه داد اما مرد میدان را دور زد و به سمت پیرزن آمد.

دو باره او را صدا زد:‌مادر جان. مادر جان سلام. حالت خوبه؟

پیرزن فکری کرد و با خود گفت شاید فرزند یا نوه یکی از دوستان قدیمی یا یکی از مستاجرهای خانه‌ام باشد.

به همین دلیل دور از ادب دید که بدون جواب دادن رد شود. جلو آمد و گفت:‌

سلام مادر جان. شما کی هستی؟ پسر کی هستی؟ قیافه‌ات برایم آشنا نیست.

مرد جواب داد: من جای نوه‌ات هستم. تو جای مادر بزرگ من. چه خوب شد که دیدمت. من از خارج آمده‌ام و مقداری سوغاتی آورده بودم، اما دوستی که برایش سوغات آورده بودم از تهران رفته و من دیگر کسی را اینجا نمی‌شناسم. چقدر خوب شد که شما را دیدم. می‌خواهم این سوغاتی‌ها را به شما بدهم.

پیرزن نگاهی به لباس‌های مارک داری که رویشان خارجی نوشته بود کرد و گفت: آخر چرا؟ برای چی به من بدهی؟
مرد گفت:‌ آخه شما مثل مادر بزرگ خودمی. می‌خواهم اینها را به شما بدهم شما هم به نوه‌ها یا هر کسی که دلت می‌خواهد بده.

پـیـرزن کـه بـرخـلاف ظـاهر رنجور و راه رفتن بی‌تعادلش، خیلی هم حواسش جمع بود گفت: اگر اینها را از تو بگیرم به جایش چه می‌خواهی؟

مرد که با وضع راه رفتن پیرزن پیش خودش فکر کرده بود با یک پیرزن مبتلا به اختلال‌حواس مواجه شده است گفت:‌ هیچی مادرجان. فقط چون دارم می‌روم خارج به من یک یادگاری بده.

پیرزن که حسابی شکش برده بود گفت: مثلا چی بدهم؟

مرد گفت:‌ گوشواره هایت را بده.

پیرزن که حالا مطمئن شده بود با چه جور آدمی طرف است در حالی که گوشش را نشان می‌داد گفت:‌ کدام گوشواره. انگشتر نقره‌ام را اگر می‌خواهی به تو می‌دهم.

مرد گفت: نه یک چیز طلایی می‌خواهم که به همسرم هدیه بدهم. او جوان است و نقره استفاده نمی‌کند.

پیرزن در حالی که خنده روشنفکرانه‌ای می‌کرد گفت:‌ پسر جان با این ماشین و این هیکلت اگر باربری یا مسافرکشی می‌کردی تا حالا بیشتر کاسب شده بودی. خجالت نمی‌کشی راه افتادی از پیرزن‌ها کلاه برداری می‌کنی؟

یک دقیقه همین جا وایسا.

بعد همان طور که تلو تلو می‌خورد رویش را کرد به سمت پلیس راهنمایی و رانندگی که کنار خیابان ایستاده بود و گرچه می‌دانست او صدایش را نمی‌شنود داد زد: پلیس! این پسره دزد را بگیر! این پسره دزده !

مرد درنگ نکرد و قبل از این که گیر بیفتد پایش را گذاشت روی گاز و فرار کرد.

این ماجرای واقعی درست هفته پیش اتفاق افتاد. پیرزنی که با او صحبت می‌کردم 84 ساله بود و به دلیل کهولت سن دچار مشکل عدم تعادل بود که البته هنوز شدید نشده بود، اما خدا را شکر که فکرش خیلی خوب کار می‌کرد.
وقتی این ماجرا را برایم تعریف کرد مطمئن شدم که لازم است به سالمندان و خانوداه‌های آنان که گاه خودشان هم از دسته سالمندان جوان‌تر هستند هشدار بدهم.

کودکان تنها کسانی نیستند که دزدان طمع کار به سادگی به آنها حمله می‌کنند، آنها را می‌دزدند و طلاهایشان را به سرقت می‌برند.

سالمندان کم‌توان نیز به راحتی ممکن است طعمه این افراد قرار بگیرند.

سالمندان و خانواده‌های آنان باید این هشدارها را جدی بگیرند.

هیچ وقت نباید برای نقد کردن چک یا همراه با پول زیاد به تنهایی از خانه بیرون بروید.

مراقب باشید به خودروی افراد ناشناس که به طرز مشکوکی خود را آشنا جلوه می‌دهند نزدیک نشوید.

اگر کسی زنگ منزل شما را زد و گفت با شما آشنا است یا همسایه شما است از او بخواهید اسم و فامیل شما، اسم دختر یا پسرتان یا اسم همسایه‌هایتان را بگوید.

به هیچ دلیلی در را روی غریبه‌هایی که مامور دولتی نیستند باز نکنید.

هرگز هنگامی که تنها هستید طلا و جواهرات خود را به دست یا گردن نکنید.

اگر دچار فراموشی یا اختلال‌حواس یا در مراحل اولـیـه آلـزایـمـر هـستید حتما با یکی از دوستان یا فرزندانتان برای انجام کارها بیرون بروید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها