در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امالبنین که مرگ فرزندش عباس (ع) را باور ندارد هر روز در کنار دروازههای شهر مدینه میآید و آمدن فرزندش را به انتظار میکشد و در این میان خاطرات گذشته خود را با علیبنابیطالب (ع) و فاطمه (س) بازگو میکند. اهمیت این موقعیت دراماتیک در آن است که در ابتدای نمایش تماشاگر را به فضای درام دعوت میکند. این موقعیت ترفندی هنرمندانه است و زمانی که هنرمندان تئاتر نمیتوانند به نمایش شخصیتهای مذهبی بپردازند ناگزیر به وابستگان درجه دوم و یاران آنها رجوع میکنند. اما بکری این موقعیت در آن است که شخصیت روای [امالبنین] یک شخصیت عادی نیست و دچار پریشانی روحی گشته است. این موقعیت یک مزیت اساسی دارد و یک اشکال اساسی. پیرامون مزیت آن پیشتر سخن گفتیم اما ایراد آن؛ زمانی که ما از زاویه دید یک فرد پریشان حال زندگی معصوم را مشاهده میکنیم. تصویری که میبینیم نمیتواند تصویر کامل و صحیحی باشد، زیرا قدرت تشخیص فرد راوی زایل گشته است و تصویری که او از معصوم بیان میکند، ناخواسته مخدوش میشود. از سوی دیگر اگر فرد پریشانحال از لحاظ مذهبی، فرد حایز اهمیتی باشد [در این نمایش «امالبنین» مادر «حضرت ابوالفضل(ع») است.] ما نمیتوانیم تصویرروشنی از پریشانی او را ترسیم کنیم. زیرا ممکن است این مساله با اعتقادات بسیاری از مسلمانان تضاد داشته باشد. راهی که نمایشنامهنویس محترم ارائه میدهد راه حل زیرکانهای است او دلیل پریشانی «امالبنین» را به شهادت حضرت ابوالفضل (ع) ارتباط میدهد،از این رو نگاه عاشقانه «امالبنین» را به فرزندش بیان میکند و از سویی دیگر این فرزند، دلدادگان بسیاری در میان مومنین دارد به این دلیل پریشانحالی «امالبنین» کوچکترین تضادی با معارف اسلامی که برپایه عقلگرایی شکل گرفته است، ندارد.
در نمایش «روزها...» چهره معصوم مخدوش نمیشود، اما شخصیتپردازی فرد پریشانحال زیر سوال میرود؛ زیرا نمایشنامهنویس از شخصیت پریشانحال میخواهد روایت صادقانه عاشقانه و کاملی از رویداد عاشورا بیان کند. [این نکته را در قسمتهای دیگر نوشتار مورد و اشکافی قرار میدهیم] بدین سبب تئاتر برای انجام یک امر مقدس نابود میشود.
نمایش «روزها...» برخلاف خواسته نویسنده و اشاراتی که در یاد داشتهای خود میافزاید، تئاتر نیست، بلکه یک روایت است. نمایش «روزها...» در امتداد متنهایی است که بهرام بیضایی مینگارد و از آن به عنوان برخوانی یاد میکند این نکته را فراموش نکنید که بیضایی تعمدا آثار 3 گانه خود [آرش. بندار بیدخش اژدهاک] را نمایشنامه نمیداند. تفاوت نمایش «روزها...» با آثار سه گانه بیضایی در آن است که در آن روایتها هرگز بازیگر به شخصیت نمایشی تبدیل نمیگردد بلکه بازیگر تنها نقش را روایت میکند اما در نمایش «روزها...» بازیگر به شخصیت نمایشی تبدیل میشود و همزمان نقش را روایت میکند. این تضاد بنیادین نمایش «روزها» است، زیرا یک راوی بیطرف که به آسانی روایت را بیان میکند، هرگز نمیتواند با شخصیتی که در متن رویداد حضور دارد، همانند گردد. به زبان روشنتر، امالبنین نمیتواند هم راوی نمایش باشد و هم یکی از اشخاص رویداد.
در نمایش «روزها...» راوی، روایت را برای چه کسی بازگو میکند؟ [به صحنههای تک نفری امالبنین توجه نمایید] روایات امالبنین همچنان ادامه مییابد بدون داشتن یک مرجع مشخص. 1- شنونده روایت کیست؟ 2- انگیزه راوی برای روایت چیست؟ نمایشنامهنویس قصد دارد روایتی را بیان کند و قصه خود را انسجام ببخشد، اما متاسفانه تنها به گفتن میاندیشد و به دلیل گفتار توجهی نمینماید.
نمایش «روزها..» در روایت نمایش نیز ناکام است، زیرا راوی پیوسته سخن میگوید او حتی لحظهای درنگ نمیکند و هرگز دچار اشتباه نمیشود مگر زمانی که نمایشنامهنویس به او اجازه دهد تا در لحظاتی خاص، دچار توهم گردد که این صحنهها بسیار هنرمندانه پرداخت میشود [به صحنههای سنگریزهها، گفتگوی ام البنین و فاطمه و خاکسپاری سنگریزهها توجه نمایید] این امر بیانگر تعارض نمایش است که امالبنین پریشان حال نمیتواند روایتگر نمایش باشد مگر اینکه نمایشنامهنویس این دستور را صادر نماید.
هومن نجفیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: