پیرزنی ‌مانده‌‌ در‌ کمد

ساعت دقیقا 5 بعدازظهر روز شنبه 8 نوامبر بود. کمیسر اسکات باروز آماده می‌شد که محل کارش را ترک کند و به منزل برود. او روز پرکاری را پشت سر گذاشته بود و کاملا خسته به نظر می‌رسید. اما قبل از این که از اتاقش خارج شود از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که سریعا خود را به منطقه کلانس خیابان مونتانار شرقی برساند. در ساختمان 144 این خـیـابـان جـنـایـت وحـشـتـناکی رخ داده بود. پیرزن 70 ساله‌ای به نام کاترین به قتل رسیده بود و جسدش در داخل کمد خانه‌اش کشف شده بود.
کد خبر: ۲۱۶۴۷۶

کمیسر با این که خسته بود، اما چاره‌ای نداشت. می‌بایستی براساس دستور مرکز پلیس خود را به محل جنایت می‌رساند.

خیابان‌ها در آن ساعت روز شلوغ و پر ترافیک بودند. منطقه کلانس یک منطقه مسکونی در حاشیه شرق شهر قرار داشت. منطقه‌ای شلوغ و پر رفت و آمد که ساکنان آن را بیشتر افراد مهاجر تشکیل می‌دادند. البته خیابان مونتانار شرقی جزو خیابان‌های خلوت و تقریبا خوش‌نشین منطقه محسوب می‌شد.

درست 40 دقیقه طول کشید تا کمیسر خود را به آنجا رساند و به خاطر ترافیک شدید کاملا بی‌حوصله و عصبی شده بود. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نفس عمیقی کشید. چند لحظه‌ای مکث کرد تا آرامش کامل پیدا کند و بتواند با خیالی آسوده ماجرای این جنایت را پیگیری کند.

در مقابل ساختمان 144 که یک ساختمان 3 طبقه قدیمی بود دو خودرو پلیس با آمبولانس و تعداد زیـادی رهـگـذر و هـمـسـایـه‌هـا تجمع کرده بودند. سـاخـتـمان 144 جزو آخرین ساختمان‌های منطقه مونتانار محسوب می‌شد. این ساختمان جنوبی بود و در کنار آن نیز ساختمان 3، 4 طبقه‌ای دیده می‌شد. شرایط خیابان از نظر رفت و آمد خودروها به نحوی بود که خلوت محسوب می‌شد، اما تراکم جمعیت در آن زیاد بود. کمیسر وقتی قصد داشت وارد ساختمان شود، سروان هیگز افسر تحقیق کلانتری منطقه را روبه‌روی خود دید. سروان هیگز که از افسران قدیمی پلیس بود و حدود 15 سال در این منطقه خدمت کرده بود پس از احترام گفت:

کمیسر، بایستی عرض کنم که در این منطقه به لحاظ تراکم جمعیت، میزان جرایم بخصوص سرقت بسیار بالاست؛ اما خوشبختانه میزان قتل خیلی اندک است و قتل خانم کاترین بشدت ما را غافلگیر کرده است.

وی افزود: ساعت حدود 40/16 بعدازظهر بود که از مرکز پلیس به ما اطلاع داده شد که براساس گزارش واصله پیرزنی به نام کاترین در خانه‌اش در خیابان مونتانار شرقی به طرز فجیعی به قتل رسیده است. با اعلام این خبر به نزدیک‌ترین گشت کلانتری اطلاع دادیم و لحظاتی بعد افسر گشت کلانتری خبر داد که موضوع صحت دارد و خانم کاترین به طرز دلخراشی به قتل رسیده و جسدش در داخل کمد چوبی اتاق خواب کشف شده است.

سروان ادامه داد: بلافاصله به ماموران گشت دستور داده شد محل جنایت را کنترل کرده و بعد هم ما خود را به اینجا رساندیم و با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدیم. بعد هم موضوع را به مرکز اطلاع دادیم.

سروان هیگز در ادامه گزارش خود گفت:‌

وقتی ما به اینجا آمدیم همه همسایه‌ها وحشت‌زده بیرون آمده بودند. تعدادی رهگذر هم مقابل ساختمان تجمع کرده بودند. وقتی وارد آپارتمان خانم کاترین در طبقه دوم ساختمان شدیم با جسد پیرزن بیچاره روبه‌رو شدیم که داخل پتو پیچیده شده بود و در داخل کمد به طرز دلخراشی مچاله گشته بود. ظواهر امر نشان می‌دهد که پیرزن بیچاره خفه شده است.

سروان افزود:‌ آن‌طور که در بررسی‌های اولیه و براساس گفته‌های نماینده پزشکی قانونی که دقایقی پیش به اینجا آمدند متوجه شدیم، حداقل 26 ساعت از زمان وقوع مرگ خانم کاترین می‌گذرد.

پیرزن به تنهایی در این ساختمان زندگی می‌کرد و سه سال بود که در اینجا سکونت داشت. البته دخترش ژانت بسیار مراقب او بود و دائم به اینجا سر می‌زد و  او بود که متوجه غیبت مادرش می‌شود و وقتی به اینجا می‌آید جسد او را در داخل کمد خانه پیدا می‌کند.

سروان هیگز افزود: مقتول یک دختر و یک پسر دارد که هر دوی آنها جدا از وی زندگی می‌کردند. شوهر کاترین هم چند سال پیش فوت کرده و همان‌طور که عرض کردم در این ساختمان به تنهایی زندگی می‌کرد.

وی یاد‌آور شد: در این ساختمان دو همسایه در طبقه اول و سوم زندگی می‌کنند که هر دو هیچ مورد مشکوکی را مشاهده نکرده و از قتل پیرزن اطلاعی نداشته‌اند.

آنها آخرین بار 2 روز پیش پیرزن را دیده‌اند که از خرید برمی‌گشته است. کمیسر پس از این‌که چند سوال از سروان کرد به اتفاق وارد محل جنایت شدند.

آپارتمان پیرزن یک آپارتمان 80 متری بود که دو اتاق خواب داشت. همه چیز بسیار باسلیقه و منظم تزیین شده بود. هیچ اثری از بهم ریختگی دیده نمی‌شد و همه چیز به ظاهر مرتب بود. در داخل سالن کوچک زن و مرد جوانی در حال پچ‌پچ بودند. آنها قیافه‌ای کاملا برافروخته و سراسیمه داشتند. چند مامور پلیس هم در حال انگشت‌نگاری از زوایای مختلف اتاق‌ها بودند.

کمیسر به دنبال سروان هیگز وارد اتاق خواب پیرزن که جنایت در آن رخ داده بود شد. در کنار این اتاق، اتاق خواب دیگری وجود داشت که درش قفل شده بود. در داخل اتاق خواب پیرزن اندکی بهم‌ریختگی و آشفتگی دیده می‌شد. چند دست لباس روی زمین پخش بود و تلفن واژگون بود. مقابل در ورودی، کمد چوبی قرار داشت که جلوی آن جسد پیرزن در حالی که روی آن پتو کشیده شده بود، دیده می‌شد.

سروان هیگز بلافاصله توضیح داد:  جسد داخل کمد مخفی شده بود که ما آن را برای آزمایشات پزشکی قانونی به پایین انتقال دادیم.

کمیسر به آرامی پتو را از روی صورت پیرزن کنار زد. پیرزن با صورتی کبود و چشمانی نیمه باز به خواب ابدی فرو رفته بود. او یک دست لباس خواب صورتی رنگ به تن داشت. موهایش ژولیده بود و شواهد نشان می‌داد که پیرزن در خواب غافلگیر شده و به قتل رسیده است.

بر روی صورت و بدن او هیچ‌گونه آثار جراحت و زخم دیده نمی‌شد و این امر این فرضیه را که پیرزن بیچاره کاملا در دست قاتل بی‌رحم اسیر و غافلگیر شده است قوت می‌بخشید. ضمن این‌که آثار فشار بر گلوی مقتول کاملا مشخص بود.

کمیسر پس از بررسی دقیق جسد نگاهی به اطراف اتاق انداخت. تخت بهم ریخته شده بود. این امر نشان می‌داد که پیرزن بیچاره روی تخت به قتل رسیده و سپس جسدش در پتو پیچیده شده و به داخل کمد انتقال یافته است.

کمیسر پس از این که همه‌جا را به دقت بررسی کرد به سراغ ژانت دختر جوان مقتول که در گوشه سالن در کنار برادرش مایشال ایستاده بود رفت. ژانت در حالی که صدایش می‌لرزید به آرامی به کمیسر گفت: مادر من زن مهربان و بسیار خوش‌قلبی بود. او با هیچ کس کاری نداشت. سرش به کار خودش گرم بود و بیشتر اوقاتش یا به پارک می‌رفت یا در خانه بود. البته همیشه روزهای شنبه با چند تن از دوستانش توسط واحد امداد به گردش می‌رفتند. امروز هم من فکر می‌کردم به گردش رفته است در حالی که مادر بیچاره‌ام در خانه‌اش به این طرز دلخراش به قتل رسیده بود.

ژانت افزود: من تقریبا هر روز چند بار با مادرم تلفنی صحبت می‌کردم و یک روز در میان هم به او سرکشی می‌کردم. دیروز ظهر هم ناهار خریدم و نزد او آمدم. ناهار را با هم خوردیم و حدود ساعت 30/1 بعدازظهر بود که خانه او را ترک کردم.

او خیلی سرحال و شاداب بود. وقتی او را ترک می‌کردم لباس خوابش را پوشید و طبق معمول که هر روز ظهر یکی دو ساعتی می‌‌خوابد به اتاقش رفت و من هم او را ترک کردم. چون روزهای جمعه لوییس سادلر نظافتچی برای نظافت نزد مادرم می‌آید من پس از این که از نزد مادرم رفتم با او تماس نگرفتم. راستش عصر هم به باشگاه و بعد هم به مهمانی رفتم و فرصت تماس با مادرم را پیدا نکردم. اما امروز صبح ساعت 8 با او تماس گرفتم. گوشی را برنداشت، قرار او برای رفتن به گردش ساعت 9 صبح بود. با خودم گفتم شاید زودتر از موعد به پارک رفته است.
برای همین اهمیتی ندادم. چون در گردش ناهار را با دوستانش می‌‌خورد. حدود ساعت 2 بعدازظهر هم بر می‌گشت. ساعت 2 تماس گرفتم باز هم گوشی را برنداشت. تا ساعت 4 در حال تماس گرفتن بودم اما خبری نبود. نگران شدم و سراسیمه خودم را به اینجا رساندم. تنها من و لوییس نظافتچی ساختمان، کلید آپارتمان را داریم. در خانه را باز کردم اما هیچ اثری از مادرم در خانه نبود. به سراغ همسایه‌ها رفتم. هیچ یک از مادرم خبر نداشتند. به خانه چند نفر از دوستانش زنگ زدم. آنجا هم نبود. با دوستانی که با هم به گردش می‌روند تماس گرفتم گفتند که امروز با آنها به گردش نرفته است. خیلی ترسیدم. تا‌به حال سابقه نداشت که مادرم بدون اطلاع به جایی برود. بلافاصله با برادرم مایشال تماس گرفتم. او هم خبری از مادر نداشت. مثل دیوانه‌ها شده بودم. در همان حال یکی از همسایه‌ها متوجه وضعیت آشفتگی اتاق خواب شد. وقتی به آنجا رفتم ناخودآگاه چشمم به کمد دیواری افتاد. وقتی آن را گشودم با ‌آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم و... گریه امان ژانت را برید. او بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:

نمی‌دانم کدام آدم بی‌رحم و سنگدل این بلا را سر مادر پیرم آورده است.

کمیسر از او پرسید: چیزی هم سرقت شده است؟

ژانت جواب داد: مادرم یک کیف قهوه‌ای رنگ بزرگ قدیمی داشت که از مادرش به ارث رسیده بود. داخل آن کیف مقداری طلا و اشیاء نقره داشت. اثری از این کیف نیست.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ مایشال که او هم وحشت زده و سراسیمه بود رفت. مایشال توضیح داد که از طریق خواهرش در جریان مرگ مادرش قرار گرفته است. او هم تاکید کرد که مادرش رفت و آمد زیادی نداشته و بیشتر سرش به کار خودش گرم بوده است.

کمیسر به سراغ همسایه‌ها رفت و پس از بازجویی از آنها لوییس سادلر 36 ساله که هفته‌ای 2 روز خانه پیرزن را نظافت می‌کرد، احضار و به بازجویی از او پرداخت. لوییس با صدای زمختی به کمیسر گفت:

روز جمعه ساعت دقیقا 6 عصر برای نظافت آمدم. پیرزن در خانه نبود. فکر کردم خانه دخترش رفته است. پس از این که به دقت همه جا را نظافت کردم خانه را ترک کردم و دیگر هیچ اطلاعی از او نداشتم تا دقایقی پیش خبردار شدم که خانم کاترین به قتل رسیده است.وی افزود: خانه من تا اینجا فاصله زیادی ندارد و چند ماهی است که در اینجا کار می‌کنم.

وی یادآور شد: آن روز وقتی از آپارتمان خانم کاترین خارج شدم به منزل یکی دیگر از مشتریان در همجواری اینجا رفتم. دقایقی بعد وقتی از آنجا بیرون آمدم مرد قدبلندی را دیدم که کیف قهوه‌ای رنگی به دست داشت. او سراسیمه از ساختمان بیرون آمد و حتی تنه‌ای هم به من زد، اما هرگز تصور نمی‌کردم که او دزد و قاتل است. فکر می‌کنم همان مرد قاتل باشد. درسـت مـی‌گـویـم او قـاتـل اسـت چراکه وقتی از ساختمان 144 بیرون آمد با عجله سوار موتور شد و گریخت.

کمیسر اسکات باروز چند سوال دیگر از او کرد و سپس یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود مرور کرد و آن گاه رو به سروان هیگز دستور دستگیری قاتل را داد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها