در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پنکه سقفی هوای سنگین اتاق را به هم میزند تا همه چیز با هم مخلوط شود. بوی عرق، بوی ادرار، بوی غذای نیم خورده کنار تخت، بوی کهنگی...
چهره مرد آفتاب سوخته و موهایش سفید است. از استواری که هنوز در اندام خوابیدهاش دیده میشود میشود حدس زد که قبل از اینکه زمینگیر شود آدمخوش بنیهای بوده است. دندانهای سفید و مرتبش در این سن و سال نیز گواه این است که هیچ منتظر سکته مغزی نبوده است.
پیراهن نخی نازکی که به تن دارد از عرق خیس است و متکایی که سرش را بر آن نهاده است از ریزش بزاقی که از دهان نیمه بازش فرو میریزد خیس و چقر شده است.
یکی از دستانش به متکا قفل شده است و دست دیگرش سرد و بیحس در حالی که رنگش به زردی گراییده آویزان و بیحرکت است.
مرد مدتها است که به همین شکل دراز کشیده است. از وقتی به این روز افتاده بود انگار تمام خاطره حرکت را از ذهنش پاک کرده بودند. شاید دوران نوزادی نیز همین طور بود اما آن روزها مادر دلسوزی بودکه دستش را بگیرد و پا به پا ببرد اما امروز که مادر نبود تا و حتی همسر هم نبود یاد محبتهای مادر را زنده کند آیا فرزندان میتوانستند اینقدر صبور باشند ؟
مدتها مثل یک تکه گوشت گوشهای نشسته بود و حرکتی نمیکرد.
اما از وقتی اولین آثارموفقیت در ورزشها و جلسات فیزیوتراپی را گذرانده بود کمکم امیدوار شده بود. امید داشت دوباره روحش را تازه میکرد گر چه جسمش هنوز از بهبودی کامل فاصله زیادی داشت.
این روزها وقتی با خودش تنها میشد زیاد به یاد همسرش میافتاد و حسرت سوار برقطرات اشک از چشمانش پایین میچکید. از وقتی یکی دو قدم با کمک عصا برداشته بود در عمق چشمانش رویایی جان گرفته بود. رویای روزی که همسرش زنده بود و مثل پروانه دور او میچرخید.
جسمش سنگین و بیحرکت افتاده و روحش چون پسرکی بازیگوش مرزهای زمان و مکان را طی میکند و سبک و چالاک از لایههای زمان عبور میکند.
خود را میبیند که با همسرش که حالا مدتها است مرده است با مهربانی رفتار میکند. به او احترام میگذارد و او نیز با لبخندی که هرگز از لبانش دور نمیشود بیدریغ از او مراقبت میکند.
در این رویا سالها زندگی میکند بی اینکه همسرش در اثر سکته قلبی بمیرد و خودش در اثر سکته مغزی زمینگیر شود. اما رویا با چشم باز هم که باشد باز رویا است. وقتی به خودش میآید احساس گناه میکند و به خود میگوید اگر مهربانتر میبود حتما همسرش امروز زنده بود و باز مثل پروانه دورش میگشت. محبت همسر چیز دیگری است. اگر همسری داشت حتما زودتر خوب میشد و باز میرفت با پیرمردهای محل سرکوچه میایستاد و خاطرات جوانی را ورق میزد...
رویای بیداری ذهن و روحش را میکشد تا خانهای که مدتها از کنار آن عبور کرده بود ولی جرات نمیکرد در بزند.
آنجا منزل بیوه زنی است که فرزندانش را به خانه بخت فرستاده و مدتها است که تنها زندگی میکند.
او چند روز پیش که به دیدن پیرمرد آمده بود از سر دلسوزی برایش چای گذاشته بود و قطره اشکی از گوشه چشمش روی پیراهنش لغزیده بود و گفته بود : اگر تنها نمیماندی اینقدر زود روزگار تو را از پا نمیانداخت ... امان از بی کسی و تنهایی .
پیرمرد این ملاطفت را برای دخترش تعریف کرده بود و برای خواهرش هم گفته بود. این از سر دلسوزی را دخترش گفته بود و خندیده بود به خیال خام اواما کسی چه میداند. پیرزن هم تنها بود. از کجا معلوم که حرف او حرف دلش نباشد و فقط از سر دلسوزی باشد...
همین حرفها به مرد جرات داده بود تا بار دیگر آن هم در آن شرایط به فکر ازدواج با او بیافتد.
چشمان بهت زدهاش برقی میزند و روحش دوباره پرواز میکند به جایی که خارج از آن اتاق غمزده است...
جایی که مرد حالش خوب شده است و فقط کمی میلنگد. موهایش را رنگ کرده است و بهترین کت و شلوارش را پوشیده و با یک جعبه شیرینی به خواستگاری بیوه زن رفته است.
در تصویر دیگری او به خانهاش آمده و با مهربانی مراقبش است که دوباره برایش اتفاقی نیفتد. اما اتفاقی نخواهد افتاد. او اشتباهات گذشته را تکرار نخواهد کرد. همه چیز مرتب است و نه مخالفت بچهها و نه بیماری دیگر هیچ چیز نمیتواند سر راه خوشبختی او باشد.
آه که چقدر از این روزهای خوب و عادی فاصله گرفته است. اگر کسی بود که محرمش باشد و پرستاری او را بر عهده بگیرد...
هنوز رویاهای بیداری او فضای دیدگانش را پرکرده است که دخترش در را باز میکند و وارد میشود. صدای باز و بسته شدن در او را به خود میآورد. دخترش چادرش را کناری میگذارد و از توی پارچ یک سوم لیوان آب میریزد و روی طاقچه میگذارد. سر پدر را از روی بالش بلند میکند. گونه پدر به بالش چسبیده است و دهانش کاملا خشک شده.
دختر پشت پدر بالش میگذارد و لیوان را به دستش میدهد. پدر لیوان را با دستی که حرکت دارد میگیرد و بی وقفه مینوشد و میگوید:
هنوز تشنهام.
دختر جواب میدهد: خیلی خوب. میدانم. باید کم بخوری. من که نمیتوانم 24 ساعته ملحفه و لباس بشورم!
اشک در چشمان مرد درهم شکسته حلقه میزند و میگوید: اگر یک زن خوب و مهربان میگرفتم که تر و خشکم کند حالا منت تو را نمیکشیدم که یک لیوان آب به دستم بدهی.
دختر با عصبانیت بلند میشود و آینه را روی زانوی او میگذارد و میگوید: بشکند این دست! چنان تو را تر و خشک میکنم که مادرت هم نکرده بود. باز یک زن مهربان میخواهی!
بگیر خوب خودت را نگاه کن. دختر پوزخندی میزند و در حالی که از اتاق خارج میشود میگوید: هر وقت مثل اولت شدی و تونستی بلند شوی تا در خانهشان بروی من هم میآیم سرت نقل میپاشم.
توی آینه تصویر در هم شکسته و بدبختی به او دهن کجی میکند. مرد از سر جایش بلند میشود و آینه روی زمین میافتد و میشکند. مرد یک قدم لرزان بدون عصا بر میدارد .
قدم دوم را لرزان و بی ثبات جلو میگذارد و در قدم سوم ستونهای زیر پایش روی آینه خرد شده
فرو میریزد و بدنش سنگین و غیرقابل کنترل روی زمین کوبیده میشود.
آینههای شکسته تصویر پیرمردی را تکرار میکنند که بارها در هم شکسته است.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: