در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ترس و فتنه
نویسنده وبلاگ ساربان نقل قولی از دوستش نوشته که: سپاه شام فقط در ذهن کوفیها وجود داشت. وقتی مسلم بن عقیل با کوفیان، مقر ابن زیاد را محاصره کرده بودند و چیزی به نابودی این گروه که براستی قدرت زیادی نداشت، نمانده بود؛ شایعهای پخش شد مبنی بر این که سپاهی عظیم از شام در حال حرکت به سوی کوفه است. این سپاه عظیم ذهنی، ترس را بر مردم کوفه حاکم کرد. هرکس به گوشهای خزید و فقط مسلم بن عقیل ماند با هانی بن عروه و آن دو مظلومانه شهید شدند، در فضای حکومت ترس.
وی در ادامه با بیان اینکه ترس همان فتنه است. انسان از ترس یک خطر خیالی به دام یک خطر واقعی میافتد و در واقع هدف از ایجاد آن ترس، افتادن در این خطر واقعی بوده و این است نحوه عملکرد حکومت ترس، مینویسد: دوستی هندی داشتم که میگفت یک شرکت(کمپانی هند شرقی) بر کل سرزمین هند حاکم شد، بدون آنکه نیروی انسانی زیادی داشته باشد. او سربازان هندی را به استخدام خود در آورد تا آنها را علیه دیگر هندیان به کار گیرد.
غزلی برای موعود
نیما فرقه در «غزل باران» غزل موعودی زیبایی نوشته است که چند بیتش را مرور میکنیم:
تا کی به پای حسرت باران بایستیم؟
با چتر در میان بیابان بایستیم؟
....ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
یک جمعه گفتهای که میآیی، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم؟!
دیواری با برد الکترونیک
نویسنده وبلاگ بالان از تجربیات کریس هَریسن دانشجوی دکتری «تقابل انسان رایانه» نوشته است که تعدادی از پروژههایش در زمینههای مختلف را همراه با جزئیات، در تارنمایش منتشر میکند. تارنمایی که 4 بخش دارد: پژوهش، تصویرسازی، سرگرمی و سفر.وی در ادامه به یکی از پروژههای هریسن میپردازد و مینویسد: روزی که آقای «کریس» برای بالای میز کار خود، با مادِربُرد، کُلاژی ساخت و آویزان کرد؛ همکاران و دوستانش که خیلی از ایده او خوششان آمده بود، از او خواستند چند تای دیگر از آنها بسازد و در سراسر آزمایشگاهشان، جاهایی که تجهیزات الکترونیکی زیادی به چشم میخورد، نصب کنند. خرید، جمعآوری و ساخت کُلاژها با توجه به رنگ و اندازه آنها حدود یک ماه طول کشید و آنها برای دیوار اتاقشان از این ایده استفاده کردند.
تعهد مردانه
شراره در وبلاگ یادداشتهای روزانه به یکی از تجربههای زندگی مشترک پرداخته و نوشته است: من و بهروز تابستونها سر روشن کردن کولر با هم مشکل داریم، بعد از این همه سال هنوز نتونستیم سر این مساله به توافق برسیم! من گرمایی و کولر روشن میکنم و بهروز سرمایی و خاموش میکنه.
برای هدیه تولد بهروز مثل همیشه ازم پرسید چی لازم داری برات بخرم؟ گفتم: هیچی. وقتی بهروز اصرار کرد گفتم: من چیزی لازم ندارم بخری ولی ازت میخوام بنویسی که دیگه هیچوقت کولر رو خاموش نمیکنی این برام بهترین هدیه تولده.
بهروز ترجیح داد از جیبش مایه بذاره ولی زیر بار تعهد اینچنینی نره!
آرش شفاعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: