مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
پیام شاد باشی را به نسیم بسپارم تا به شادترین ملائکه خدا بدهد و او نیز به تو تحویلش دهد؟ بر تو و روحت درود بفرستم و زیبایی هنرت را در آیینه بند شوق و شور و شعور و شعف، گردنآویز دل دردمند خود کنم؟ آیا... وقتی از دل دردمند سخن میگویم، خودت میدانی چه میگویم و چرا میگویم. ما بارها و بارها، شبها و روزها در دفتر تو و من، از این دل و دردها و شکوهها و رنجها و غمها و گریهها و خندهها و شکستنها و خردشدنهایش بسیار با هم گفته بودیم. گاهی به راز و آهسته و نجوا و گاهی بلند و رسا و بیپروا. تا آن که تو دلت را برداشتی و در گریزی ناگزیر، پرشتابتر از صاعقه و شهاب، از مهلکهای که ما گرفتار و دربند آنیم و سردی میلههای قفس آن را روی گونههایمان حس میکنیم، نجات دادی و به آفریننده و بخشنده دل با دو دست رنجورت تحویل دادی. اما رسول جان نبودی که افطار روز اول ماه رمضان دلم آتش گرفت و سوخت. خاک شد و خاکستر.
در مراسم افطار شورای عالی تهیهکنندگان سینمای ایران جمع بودیم. وقتی با سیروس الوند احوالپرسی میکردم، به من گفت: «جای رسول پیش تو خیلی خالیه». و من یکباره دلم از جا کنده شد.
آتش گرفت و سوخت. خاک شد و خاکستر. تو نبودی و صندلی کنار من خالی بود. مثل همه لحظههای دوستیام که خالی است. مثل «دوستی» که تنهاست. مثل رفاقت که درمانده و غریب در ازدحام دود و آهن و بتون، سرگشته و دلشکسته، پناهی میجوید برای پیالهای میناب یکرنگی و روراستی و صفا و عشق و محبت و جوانمردی و عیاری و قلندری. مثل صداقت که ارزانش از کف دادهایم. و بساط شطرنج نفاق ونرد ریا را گستردهایم. و چه بازیگران نامدار و چابکدستی شدهایم. با چشمان بسته هم قهرمان میشویم.
رستم را پهلوانی چون اسفندیار، دست بسته میخواست، کار ما به جایی رسیده و کشیده کشاندهاند که زبونان و بوزینه صفتانی چون «شغاد» به دستهای باز و آزادمان چشم طمع دوختهاند و بندهای رنگارنگ برای دربند کردنش آماده کردهاند.
به همین خاطر است که عرصه مسابقه پهلوانی سوت و کور و کممشتری است، اما میدان بازی عروسکسازان و عروسکبازان، در عرق تند خیل «بزمجگان» غرق شده است و از هر سوی فریاد و غوغای کم مایگان به آسمان بلند است.
میبینی رسول جان! در این یادداشت کوتاه هم، رنج زمانه، قدری خود را کنار نمیکشد تا طبیعت درون، کار خودش را بکند و نوشتهای آرام و کمتر تلخ، بر جا بماند.
من میخواستم درباره عکس تو و رسول احدی دوستی که آخرین دقایق را در کنار تو بود چند سطری بنویسم. عکسی شگفت، معنادار و البته پر از رشک و حسرت برای ما. عکسی که در غوغا و تلاطم درون تو هنگام ساخت «مزرعه پدری» گرفته شد و در اسفند 85 و دی 86 محقق شد.
تو به دورانی چشم دوختهای پشت به ما و رسول احدی انگار رفتن تو و پیوستن شتابناک خود را به تو مژده میدهد. انگار رسول احدی میداند آنچه را که ما آوارش را در اسفند 85 بر روح و جان خود حس کردیم. این عکس انگار پیش درآمد همان نوشتهای است که تو چند ماه پیش از پروازت نوشته بودی و با فرشته مرگ درددل کرده بودی. پیش درآمد «تولد دوم» تو و عکاسی که نمیدانم کیست انگار در شهودی شگفت، واقعیت چند سال بعد را در قاب دوربین خود دیده و آن را بازسازی کرده است.
صدای سوت قطار میآید و کودکان لب خط، گوش بر ریل خوابانده و گرمای شوقآفرین خود را به سرمای آهن سپردهاند و تو با این قطار زندگی انگار عهدی پایدار بسته بودی: «تا آنجا که بتوانم سرمایت را خواهم گرفت و گرما و شوق را به جایش خواهم نشاند». و ما و آیندگان شاهدیم که چنین کردی. با روحت و هنرت و انرژی سرشاری که هیچگاه در تو کاستی نمیگرفت. حتی در لحظههای سخت تنهایی و درد و رنج.
و ما هنوز و تا فرداها با همین گرما و شوق زندگی که از تو به یادگار مانده، هر روز را برای تو در ژرفای دل و جان جشن تولد میگیریم. رسول جان! تولدت مبارک.
منبع: ایسنا
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.