یک متهم به قتل از عذاب وجدان و پشیمانی‌اش سخن می‌گوید

نفهمیدم چه جنایتی مرتکب شده‌ام‌

گیج و مبهوت است، مثل بیماری که تازه به هوش آمده باشد. در ظرف چند ساعت چنان با سرعت خودش را به مرگ و چوبه دار نزدیک کرد که هنوز باور نمی‌کند چه کرده است. هادی که اکنون پرونده‌اش در مرحله تحقیقات مقدماتی است درباره جرم خود می‌گوید: «قتل عمد. همسایه‌مان را کشتم. شاید اگر یک سال قبل کسی به من می‌گفت تو روزی قاتل می‌شوی هرگز حرفش را باور نمی‌کردم. وقتی به این راه افتادم، از زمانی که نقشه قتل را کشیدم تا موقعی که دستگیر شدم انگار در دنیای دیگری بودم. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم. هوشیار نبودم.»
کد خبر: ۲۰۰۰۱۸

انگیزه قتل‌ برای هادی همچون بسیاری از جنایتکاران دیگر سرقت بود. خودش در این رابطه توضیح می‌دهد: «زهرا همیشه طلا و جواهر همراه داشت و من النگوهای او را دیده بودم. فکر می‌کردم به احتمال زیاد باز هم جواهر در خانه دارد به همین خاطر هم وسوسه شدم او را بکشم و دست به سرقت بزنم.»

جوان حرفش به اینجا که می‌رسد به گریه می‌افتد و محکم به سر خودش می‌کوبد: «فکر می‌کردم او را می کشم، طلاها را برمی‌دارم و فرار می‌کنم. من همسایه زهرا بودم و او اگر وسیله‌ای کم و کسر داشتم یا کمکی می‌خواستم دریغ نمی‌کرد. به همین خاطر هم می‌دانستم به راحتی می‌توانم از اعتمادش سوءاستفاده کنم.»

فکر کردم زهرا را می‌کشم طلاهایش را می‌دزدم و یک‌شبه پولدار می‌شوم
و تمام مشکلاتم را حل می‌کنم. آدم هر چقدر هم گرفتار باشد، بهتر است
با مشکلات بسازد و سعی کند از راه درست آنها را حل کند، نه این‌که مثل من افکار پلید به ذهنش خطور کند و او را به مسیری ببرد که چنین عاقبتی دارد

همین که می‌خواهد دست‌هایش را به دوطرف باز کند و نفسی عمیق بکشد، دستبند مانعش می‌شود و دوباره یادش می‌افتد که کجا است و اتهامش چیست. درباره نحوه وقوع قتل از هادی می‌پرسم و او این طور جواب می‌دهد: «روز حادثه مطمئن شدم زهرا در خانه تنهاست در زدم، او جلوی درآمد، مثل همیشه فکر می‌کرد شاید مشکلی برایم پیش آمده است. به رسم همیشگی تعارفی معمولی کرد برای این که داخل بروم، این بار بدون مکث و معطلی خودم را داخل خانه انداختم. زهرا اول خواست مانعم شود و بفهماند تعارفش جدی نبوده است اما نتوانست. شاید خجالت کشید. به هر حال، همین که خواست حرفی بزند چاقویم را درآوردم و چند ضربه به او زدم.»

زن میانسال غرق در خون می‌شود و روی زمین می‌افتد. هادی از روی صندلی بلند می‌شود و دو‌‌زانو روی زمین می‌نشیند تا نشان دهد دقیقا آن روز چه اتفاقی رخ داد: «وقتی زهرا زمین خورد بالای سرش رفتم و سعی کردم النگوها را از دستش درآورم او خیلی سریع مقابل چشمان من جان باخت...»

گریه اجازه نمی‌دهد به حرف‌هایش ادامه دهد سه چهار دقیقه‌ای می‌گذرد. هادی جرعه‌ای آب می‌نوشد و کمی به خودش مسلط می‌شود. «واقعا انگار دارویی، چیزی مصرف کرده بودم. حالت طبیعی و عادی نداشتم. نمی‌دانم چطور آنقدر بی‌رحم شده بودم. پنج النگوی زهرا را از دستش درآوردم. بعد بقیه خانه را جست‌وجو کردم اما چیز با ارزش دیگری پیدا نکردم آن النگو‌ها تمام دارایی زن بیچاره بود و من با تصور این که او پولدار است آن بلا را سرش آوردم.»

هادی با پیراهنی که بر تن دارد بازی می‌کند و می‌گوید: «همین لباس تنم بود وقتی فرار کردم. می‌ترسیدم پسر زهرا سر برسد و مرا گیر بیندازد و به همین خاطر بلافاصله از خانه آنها بیرون آمده و به منزل خودم رفتم لباس‌های خون‌آلود را عوض کردم و همین پیراهن را که الان تنم است، پوشیدم. بقیه وسایلم و پنج النگو را هم در یک ساک جمع کردم و بلافاصله به سمت ترمینال رفتم. می‌خواستم از شهر فرار کنم چون اگر می‌ماندم احتمال این که دستگیر شوم خیلی زیاد بود اما فکر می‌کردم اگر فرار کنم کسی پیدایم نمی‌کند.همه فکرها و تصویرهایم اشتباه و غلط بود. دستی دستی خودم را بدبخت کردم.»

هادی علی‌رغم تمام نقشه‌هایی که کشیده بود نتوانست فرار کند و خیلی سریع دستگیر شد و به‌ناچار به قتل اعتراف کرد. او می‌گوید: «باور کنید وقتی به ترمینال رسیدم هنوز تعادلم را به دست نیاورده بودم. گیج و منگ بودم. بی‌دلیل پرسه می‌زدم و نمی‌دانستم باید چکار کنم. چهار ساعت از قتل گذشته بود که ماموران سر رسیدند و من را دستگیر کردند. سعی کردم خودم را به بی‌خبری بزنم. گفتم مگر چکار کردم. جرمم چیست و ... از این جور حرف‌ها ماموران ساکم را گرفتند و بازرسی کردند وقتی 5 حلقه النگو پیدا شد دیگر نتوانستم قتل را انکار کنم.»

متهم در پاسخ به این سوال که برای النگوها چه نقشه‌ای داشت. می‌گوید: «می‌خواستم چند روز بعد آنها را در شهری دیگر بفروشم. البته پول زیادی گیرم نمی‌آمد من به خیال جواهرات بیشتر آن کار را انجام دادم.»

هادی دوباره مکث می‌کند. به نقطه نامعلومی خیره می‌شود و بغضش بار دیگر می‌ترکد. بقیه آب لیوان را سر می‌کشد و پس از آن که دوباره سوالم را تکرار می‌کنم بالاخره می‌فهمد درباره نحوه شناسایی‌اش پرسیده‌ام و جواب می‌دهد: «ظاهرا بعد از فرار من پسر زهرا سر رسید و وقتی جسد مادرش را دید بلافاصله به پلیس اطلاع داد و همان موقع هم گفت به من مشکوک است چون من در خانه نبودم. زهرا زمان قتل حجاب کامل داشت و پسرش مطمئن بود قتل کار اقوام نزدیک نیست از طرفی چون در ورودی نشکسته و همه چیز سالم بود حدس زد قتل را من انجام داده‌ام. بلافاصله این موضوع را به پلیس گفت و چون می‌دانست من اهل کجا هستم به ماموران اطلاع داد و همگی به ترمینال آمدند تا مرا دستگیر کنند.»

هادی حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «سخت‌ترین لحظه برایم وقتی بود که با پسر زهرا روبه‌رو شدم. ما سال‌ها بود که همدیگر را می‌شناختیم و به یکدیگر اعتماد داشتیم من همه آن رفاقت‌ و اعتماد را خراب و همسایه‌ام را داغدار کرده بودم. واقعا شرمنده‌اش بودم. نمی‌توانستم سرم را بالا بگیرم. پسر زهرا چند بار از من پرسید؛ چرا این کار را کردی؟ ولی من نتوانستم جوابش را بدهم، یعنی اصلا حرفی برای گفتن نداشتم».

شرمساری و پشیمانی و تاسف، عاقبت بسیاری از متهمان به قتل است که البته هیچ سودی هم برایشان ندارد. این جمله را به‌هادی می‌گویم و او این‌‌طور واکنش نشان می‌دهد: «من یک مجرم حرفه‌ای یا قاتل جنایتکار نبودم،‌ زندگی عادی خودم را داشتم و هدف‌ها و برنامه‌‌هایی نیز در ذهنم ساخته بودم، اما یکدفعه مسیر زندگی‌ام عوض شد. همه آنهایی که مثل من یکدفعه مرتکب قتل یا جرم دیگری می‌شوند، بعدا احساس پشیمانی می‌کنند، همه‌اش به خاطر این است که قبل و موقع قتل خوب فکر نمی‌کنند».

هرچند هنوز سوالات زیادی باقی مانده، اما محدود بودن زمان و این موضوع که پرونده هنوز در تحقیقات مقدماتی است باعث می‌شود به پرسش آخر برسیم. این‌که چطور می‌شود از این نوع جنایت‌ها پیشگیری کرد و اشتباه‌ هادی در کجا بوده است. متهم در این‌باره می‌گوید: «فکر کردم زهرا را می‌کشم طلاهایش را می‌دزدم و یک‌شبه پولدار می‌شوم و تمام مشکلاتم را حل می‌کنم. آدم هر چقدر هم گرفتار و فقیر باشد، بهتر است با مشکلات بسازد و سعی کند از راه درست آنها را حل کند، نه این‌که مثل من افکار پلید به ذهنش خطور کند و او را به مسیری ببرد که چنین عاقبتی دارد. از طرفی زهرا هم اگر آن 5 حلقه النگو را طوری در دستش نمی‌‌انداخت که قابل دید باشد، هیچ‌وقت این اتفاق رخ نمی‌داد، معمولا وقتی زنی طلا و جواهر زیادی همراه دارد، دزدها یا قاتل‌ها را وسوسه می‌کند. البته این حرفی که می‌زنم قتل و کاری را که من انجام داده‌ام توجیه نمی‌کند. حتی گفتن این‌که تا چه حد پشیمان هستم هم فایده‌ای ندارد. فقط از پسر زهرا می‌خواهم اگر می‌تواند و اگر برایش ممکن است من را ببخشد».

هادی پس از گفتن این جملات به همراه سرباز محافظ از اتاق بازپرسی خارج می‌شود تا به زندان بازگردد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها