گفتگو با سیدحسن لاجوردی، فرزند شهید لاجوردی‌

پدرم دریای مهر و محبت بود

سیدحسن لاجوردی اکنون 38 ساله است و فرزند چهارم و پسر سوم شهید سیداسدالله لاجوردی است. او خاطرات بسیاری از پدر دارد، هر چند از زمانی که کودک خردسالی بیش نبود، عادت کرد که پدر را کمتر ببیند، چرا که او در زندان ستمشاهی رژیم پهلوی اسیر دژخیمان بود. سیدحسن اکنون ساکن تهران و به کسب و کار آزاد مشغول است. آن گونه که خود می‌گوید پدر همیشه اصرار داشته است فرزندانش روی پای خود بایستند و کمتر به کار دولتی مشغول باشند. سیدحسن لاجوردی از نوجوانی در جبهه‌های جنگ حضور داشته است و 4 سال از جوانی خود را پشت سنگرها و خاکریزها گذرانده است و در این امر پدر مشوق او به شمار می‌رفته است، با او گفتگوی کوتاهی انجام داده‌ایم که در پی می‌خوانید:
کد خبر: ۱۹۷۶۷۳

از روز شهادت پدر بگویید؟ خبر را چه طور شنیدید؟

در محل کارم بودم و یکی از اقوام به من خبر داد. باورم نمی‌شد که اتفاق ناگواری افتاده باشد با خودم گفتم که حتما زخمی شده است ولی وقتی به بیمارستان سینا رسیدم، مرا بردند به سردخانه بیمارستان و با پیکر غرق به خون پدر روبه‌رو شدم. 10 سالی از جنگ می‌گذشت و من که در جبهه‌ها پیکرهای خونی بسیاری دیده بودم، با این همه خیلی برایم دردناک بود...

آن قدر سخت بود رفتن پدر که بلافاصله بعد از شهادت او دچار بیماری سختی شدم و مدتی در بیمارستان بستری شدم. او تنها پدر نبود برای من. دریای پر مهر و محبتی بود که سینه پر مهر پدرانه‌اش، ساحل امن زندگی من بود. اصلا باورم نمی‌شد که پدرم رفته باشد. خیلی سخت بود باور کردنش و همین فشار روحی فراوانی به من وارد کرد.

آخرین بار قبل از شهادت، ایشان را کی ملاقات کردید؟

یک روز قبل رفتم بازار خدمتشان برای مشورت. برای کاری از ایشان مشورت می‌خواستم. شب قبل هم در یک مهمانی ایشان را دیدم.

در آخرین روزها یادتان هست که احساس کنید که ایشان رفتنی است؟

راستش همیشه می‌گفت که از مردن در بستر بیزار است. همان سال می‌گفت که 63 سال دارد و این همان سن حضرت امیر و پیامبر هنگام رحلت است و من هم باید بروم. او عاشق شهادت بود و دلش می‌خواست به بهترین شیوه‌ای که در راه خدا می‌شود از این دنیا هجرت کرد، از دنیا برود. مطمئن هستم که او آن گونه دلش می‌خواست از دنیا رفت.

از روزهای زندان ایشان برایمان بگویید؟ سال‌هایی که در زندان رژیم طاغوت بودند؟

یادم هست هر وقت به دیدن ایشان می‌رفتیم، بغضی سنگین راه گلویم را می‌بست. یک بار که به دیدنشان رفتیم، پدر را در جایی که شبیه یک قفس بود قرار داده بودند. من کودک 7،8 ساله‌ای بیش نبودم خیلی ناراحت شدم او قرآن خواندن ما را خیلی دوست داشت و همیشه تشویق می‌کرد که قرآن بخوانیم. من هم برای این که پدر را در آن شرایط خوشحال کنم، شروع کردم به خواندن قرآن. سوره فیل را با قرائت و صدای بلند خواندم و پدر خیلی خوشحال شد. یادم هست که مادرم بعدا به من گفت زندانبانی که آنجا ایستاده بود، وقتی شنید که من برای پدرم قرآن می‌خوانم، شروع کرد به گریه کردن. پدر برای من سمبل مهر و محبت بود. یک بار او مرا با خود به حمام برده بود. خیلی کوچک بودم و او با مهربانی در حال شستن سر و تنم بود که ناگهان ماموران ساواک با سر و صدای بسیار زیادی وارد خانه شدند. در خانه‌‌امان چوبی بود در را با لگد باز کردند و ریختند و پدر را از حمام بیرون آوردند و لباس تنش کردند و با خود بردند. این ماجرا مرا بسیار ناراحت کرد. درست در همان لحظاتی که پدر با مهر و محبتی وصف‌ناشدنی در کنارم بود، او را دستگیر کردند و با خود بردند. این مساله لطمه روحی بزرگی در همان سنین کودکی به من زد. طوری که هنوز که هنوز است وقتی پس از سال‌های سال یاد آن روز و آن لحظه می‌افتم، ناراحت می‌شوم.

در میان دوستان شهید لاجوردی، ایشان به ساده‌زیستی و صفای باطن مشهورند. برای ما از ساده‌زیستی ایشان بگویید؟

پدر در همه امور تنها رضایت خدا را در نظر می‌گرفت و به ما هم توصیه می‌کرد که در زندگی جز به رضایت حضرت حق به چیز دیگری فکر نکنیم. ایشان آدم دنیاطلبی نبودند. بسیار ساده و صمیمی زندگی می‌کردند حتی در لباس پوشیدن و سر و وضع ما هم اصرار داشتند که خدای نکرده جلوه‌فروشی و خودنمایی نکنیم. اصلا از ریا و خودنمایی بیزار بودند. از رفتن به مراسم‌ها و مکان‌های مجلل و مرفه احتراز می‌کردند و اگر هم در مواقعی بندرت و به بناچار باید در این قبیل مراسم‌ها شرکت می‌کردند، حتما اعتراض خود را به گوش بانی و صاحب مجلس و مراسم می‌رساندند.

برخوردشان در خانه با مادر چگونه بود؟

فوق‌العاده به ایشان احترام می‌گذاشتند و همیشه با الفاظی ظریف و محترمانه مادر را خطاب قرار می‌دادند و صدا می‌کردند. الان هم ما گاهی مادر را با همان الفاظ پدر صدا می‌کنیم. او آدم مهربانی بود که در زندگی هیچ‌گاه کوچک‌ترین حق و حقوقی را از کسی پایمال نکرد و همیشه تلاش می‌کرد سختی‌ها و مرارت‌های زندگی برای ما به حداقل برسد، بویژه این که سال‌های سال در زندان به سر بردند و خب این طبیعتا خانواده را در سختی قرار می‌داد.

بعد از واگذاری مسوولیت‌های دولتی ایشان دوباره به کسب و کار بازگشتند، درست است؟

بله، اعتقاد داشتند که هیچ‌وقت نباید سربار دولت بود. از شغل مشاوره و از این قبیل هم خوششان نمی‌آمد. می‌گفتند نباید بیخود و بی‌جهت از دولت حقوق گرفت و اعتقاد داشتند که در مدیریت با حداقل امکانات باید بیشترین بازدهی را داشت. بنابراین پس از آن که از کار دولتی فارغ شدند، مدتی را در زیرزمین خانه به خیاطی و نجاری گذراندند و از یکی، دو سال پیش از شهادت هم دوباره به همان مغاز‌ای که در بازار داشتند و با عمویم شریک بودند، بازگشتند. باور کنید ایشان عمد داشتند که خودشان را کوچک بگیرند و خاکسارانه رفتار کنند. در آن مغازه که مغازه روسری‌فروشی بود آنقدر با مشتری‌ها و مردم با مهربانی و تواضع رفتار می‌کردند که مراجعان فکر می‌کردند ایشان مثلا شاگرد مغازه است، در حالی که به هر حال ایشان در پست‌های بالای مدیریتی بودند و ... این رفتار را همان زمانی که رئیس سازمان زندان‌ها بودند و  مقام دادستان انقلاب هم داشتند، بارها دیده بودند که ایشان در محل کارش سرویس‌های بهداشتی را نظافت می‌کند.

 یک بار هم مهمان یکی از دوستانش در مشهد بودیم و ایشان اولین کاری که کردند به نظافت منزل دوست خود مشغول شدند، آدم بسیار نظیف و پاکیزه‌ای بودند و به نظافت فوق‌العاده اهمیت می‌دادند.

از علاقه‌شان به حضرت امام هم نکته‌ای یا خاطره‌ای به یاد دارید؟

بله، ایشان فوق‌العاده به امام علاقه داشتند و فقط و فقط مطیع حضرت امام بودند خودم این جمله را از زبان ایشان شنیدم که می‌گفتند: اگر امام به من بگویند برو توی آتش، دمپایی‌هایم را می‌زنم زیر بغلم و می‌روم توی تنور، واقعا این حرف را برای تعارف و این چیزها نمی‌زدند، خود را پیرو واقعی امام می‌دانستند و از جانشان در راه اهداف امام دریغ نداشتند.

از حالت فردی‌شان نکته‌ای یادتان هست؟

نمازهای‌ ایشان را خیلی دوست داشتم. در هر شرایطی اهل نماز اول وقت بودند. صبح‌ها با صدای زیبای ایشان برای نماز بر می‌خاستیم و همیشه هم به ما توصیه می‌کردند؛ نمازمان را اول وقت بخوانیم. سینه بسیار گشاده‌ای داشتند و آدم رازداری بودند.

مصداق اشداء علی الکفار و رحماء بینهم بودند. بسیار بر سر اعتقادات خود راسخ بودند.

الان چه وقت‌هایی یاد پدر می‌افتید؟

اگر بگویم روزی نیست که یاد پدر نیفتم، دروغ نگفته‌ام. یاد خلق نیکویش می‌افتم یاد روزهایی که از جبهه بر می‌گشتم و پدر مرا در آغوش می‌فشرد. دلم برای آغوش پرمهر پدرانه‌اش تنگ می‌شود. یک‌بار در جبهه به طور اتفاقی او را دیدم. من در قرارگاه نوح(ع) پیک بودم و پدر برای بازدید به جبهه آمده بودند، هنوز آن نگاه پر مهر و گرمش را فراموش نکرده‌ام و سخنانش آویزه گوشم هست. الان هر روز چندبار یاد حرف‌هایش می‌افتم به یاد توصیه‌هایش. وقتی با مردم سر و کار دارم، با ارباب‌رجوع و... یاد توصیه‌هایی که می‌کرد برای رفتار نیکو با مردم می‌افتم و او را ناظر و شاهد رفتار خودم می‌دانم.

در برخورد با بیت‌المال بسیار سخت می‌گرفتند و من تلاش می‌کنم هیچ وقت از مسیری که پدر می‌خواست پا را فراتر نگذارم.

رضا گلچین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها