در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همزمان با جریانهای شعر نیمایی در دهههای 20، 30 و 40 و به اوج رسیدن آن جریانها در دهه 50 جریانهای دیگری در اواخر همان دهه شکل گرفتند که از نظر ادبی بسیار کماهمیت بودند. هرچند جریان شعر نو در محیط بسته آن ایام روی در افقی باز داشت؛ با این همه هیچیک از چهرههای شعر نو در دوره خود شناخته نشدند. بررسی سرودههای شاعران معاصر تا سالهای اخیر فارغ از هواداری و بیانیهنگری و نیز خالی از غرض و مرض نبود. همزمان با پایان دهه 50 و آغاز دهه 60 آن زمان که دیوارها فروریخت 2 جریان عمده شعر دینی و شعر غیردینی از دل جریان اصلی شعر نیمایی برآمدند.
بیتوجهی به جریان شعر دینی، کمکم به سود جریان شعر غیردینی تمام شد و آنگاه که آبها از آسیاب افتاد، جریانسازیهای بیریشه بسرعت تمام در طول 2 دهه (از دهه 60 تا دهه 70) شکل گرفتند و باز دوبندهای سطحی در میان نهادها راه یافتند. نهادها به صرف حمایت از نسل جوان، آنان را در زیر چتر حمایت خود قرار دادند و به این وسیله، گروهی مانده و رانده به آنها پیوستند.
جریان اصیل شعر نیمایی
با روی کار آمدن جریانهای سطحی، تفننگرایی در شعر بسرعت بالا گرفت و سفیدنویسی از روی دست یکدیگر بر صفحه شعر حاکم شد. به جرات میتوان گفت تنها شاعرانی که پیروی از نیما و شعر واقعی نیمایی را سرلوحه کار خود قرار دادند، 4 تن از شاعران دانشگاهی بودند که حتی در زمان تحصیل مقطع تکمیلی خود، دغدغه بازتاب شعر نیمایی در جانشان وجود داشت. شاید بیرون از قاعده نباشد که نام 3 تن از آنها در این مقال ذکر شود. دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی، دکتر سیدحسن حسینی و دکتر قیصر امینپور از جمله شاعرانی بودهاند که ضمن رویکرد به مبانی ادبیات کلاسیک و کارکرد در شعر دینی از درگیر شدن با جریانهای شعر نیمایی فارغ نبودهاند. ظهور شعر نیمایی با رویکرد دینی در 3 دهه اخیر مرهون تلاش آگاهانه این 3 شاعر دانشگاهی بوده است که هرکدام در شاخههای دیگر شعر نیمایی نیز سرفراز بیرون آمدهاند. ناگفته پیداست که جریان روشنفکری تا پیش از پیروزی انقلاب خاصه در شعر و داستان با رویکرد به مبانی ادبیات غرب و شرق با اقبال عامه مواجه بود؛ اما همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی مسیر جریان روشنفکری عوض شد. شاعران نیمایی آنها که سری در بین سرها داشتند و با مبانی و مبادی ادبیات دانشگاهی آشنا بودند با اقبال مردم مواجه شدند و تحت تاثیر دگرگونی ارزشها در تقابل با جریانهای منحرف قرار گرفتند. جریانهای خیزشی وقتی دیدند کاری از پیش نمیبرند، با نقاب توهم وارد این جریانها شدند.
با درآمیختگی جریانهای منحرف و کاذب، شعر واقعی از نفس افتاد و سفیدنویسی غلط و ناآگاهانه حتی در کار غزل رخنه کرد و غزلسرایان را از هویت اصلی غزلنویسی باز داشت.
باوجود این بیهویتی برخی شاعران سنتگرای کارآمد، ترانهسرایی و شبیهسازی تصنیف را پیشه خود کردند و رسانه جمعی را پاتوق بدلسازی تصنیف و ترانه قرار دادند نگارنده این سطور از ذکر نام این بدلسازان به علت زنده و سرشناس بودن آنان معذور است شعر امروز اعم از نو و نو قدمایی و حتی منحرف و کاذب در این 3 دهه، بیشتر معطوف به غریزه بوده است، نه معطوف به ذات شاعرانگی! چرا که شعرفروشان و شهرکهای شعرسازی، شعر این هنر اصیل ایرانی را از مرز هویت راندهاند و تفنن و صنعتگری را در راستای سنت و مدرنیته جایگزین شعر اصیل قرار دادهاند. آشنایی با جریانهای سطحی در این 3 دهه، خواننده فهیم و بیطرف را با کجراهههای شعر امروز آشنا میکند.
اکنون در این مقال نیازی به معرفی و کارکرد شعرهای کجراهه نومتشاعران و کهنهشعرسازان 3 دهه اخیر نیست؛ چرا که خود به اندازه کافی از سفره گسترده و آمادهای که مردم برای آنها تدارک دیدهاند استفاده کردهاند و در قالب انجمن و کانون در این نهاد و آن سازمان از نعمت بهرهمند شدهاند. بدیهی است شعر نیمایی راه خود را تا دهه 50 و حتی تا اواخر دهه 50 همزمان با سالهای 1357، 1358، 1359 و 1360 به طور طبیعی طی و مسیرهای سنگلاخی را هموار کرده بود. جریانهای تازهنفس بدون درک ضرورت ادب زمانه تنها به صرف تغییر نظام گروهی از شاعران را رهاندند و گروهی را در رویاروی نظام گماردند. گروه مانده با گروه رانده همآوا شدند و با اکراه به شعرسازی روی آوردند. اینجاست جایی که شاعران واقعی منتظر نمیمانند تا جریانی راه بیفتد و آنها خود را در آن داخل کنند، بلکه خود از متن جریان به پا میخیزند و به شعر کهنسال و دیرینه حاکمی و دینی و اجتماعی میپیوندند.
شاعران واقعی، خاصه شاعران تحصیلکرده و دانشگاهی، در اثر ممارست درس و بحث، رابطه خود را با شعر کهن نهتنها قطع نکردهاند، بلکه بیش از پیش مستحکم کردهاند. به اعتقاد شاعران واقعی، جریانهای شعر نیمایی بدون ریشه دوانیدن در شعر کهن راه به جایی نخواهند برد و درست نیز همین است. کدام شاعر نوپای امروز حتی اگر در مرز 100 سالگی شعر معاصر باشد میتواند خود را بینیاز از شگرد و رفتار دل و زبان مولانا بداند؟ یا کدام شاعر نوسرای امروز اگر به شعور شعر دست یافته باشد میتواند خود را بینیاز از خشم و خروش حکیمانه و واقعبینانه ناصرخسرو بداند؟ کدام شاعر امروز میتواند سنایی را نخوانده، ادعای شاعری کند و پرچم مبارزاتی در دست بگیرد؟
سنتها و مدرنیته در شعر
نخست باید دانست شعر، چه از نوع رمانتیسم و چه از نوع رئالیسم، امری درونی و شخصی است. برخلاف نظر نظریهپردازان ادبی رمانتیسم و رئالیسم در شعر، مقابل هم نیستند. این امری درست مطابق سنت و مدرنیته است که گروهی میپنداشتند این دو مقابل هم قرار دارند، در حالی که نه سنت مقابل مدرنیته است و نه رمانتیسم مقابل رئالیسم. هریک از این مکاتب ادبی مختصات خود را دارند اما هیچگاه بیرون از مرز هنری خود قرار نمیگیرند. عدهای که از فهم ادب و تعریفناپذیری هنر ناتوانند، به شقه شقه کردن هنر و تقسیمبندیهای نادرست روی میآورند و برای مدتی اذهان عمومی را به خود مشغول میکنند؛ اما چون نیک بنگریم، این پندار، مشغلهای بیش نیست! درست است که شاعر پندارگرا با شاعر واقعگرا متفاوت است، اما این تفاوت در عرض است، نه در جوهر. این دو در شاعر بودن تفاوتی ندارند، بلکه در نگاه و دیدگاه از هم جدا هستند و باید هم چنین بود؛ چرا که این تفاوتها، ارزشها و ضد ارزشها را از هم باز میشناساند.
این مدعا موقعی به اثبات میرسد که وارونگی در شعر را در روزگار خود به عین دریابیم. مصادیق این مدعا در عصر کنونی چنین مینمایند که شاعرنمایان و متشاعران به جای شاعری و هنرنمایی به شعرفروشی و صنعتگری مشغولند. جریانهای سطحی به وسیله هماینان در شعر دامن زده میشود. آنجا که حافظ از خودفروشی سخن میگوید، مراد شعرفروشی است. نقدی که در بیت حافظ دیده میشود، متوجه شاعرنمایان همه اعصار است. خوب است بیت حافظ را پیش چشم کنیم:
بر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش!
خردورزی در شعر
باید بهوش بود که عنصر خرد یا عقل در شعر حافظ در حکم موضوع است و با این خرد و عقلی که در مکاتب ادبی اروپایی علیه آن شوریدهاند، تفاوت دارد. فکر کردن و اندیشهورزی محصول خرد و عقل است. مگر میتوان بیمدد خرد و عقل به فکر کردن واداشته شد و نیز مگر میتوان بیمدد خرد به نقد و نوشتن و وارسی شعر پرداخت؟!
نهتنها حافظ، بلکه جان کلام سنایی، عطار و مولانا در این است که خرد پیشوای انسان است، در حالی که آنان بهترین شاعران عصر خود بودهاند. کسانی که به عنوان شاعران امروز بیمدد خرد به جریانسازیهای بیرویه در 3 دهه اخیر دامن زدهاند، شاعران اصیل و واقعی نبودهاند. کسانی هم که از شعر کلاسیک و شعر نیمایی فاصله گرفتهاند، شاعران واقعی نیستند؛ چراکه شعر بیمدد خرد و بیمدد فلسفه، شعر نیست. شعر نیما فلسفه وجودی داشت؛ زیرا بار فرهنگ یک هزارساله شعر فارسی بر پشت آن حمل شده بود. شخص نیما شاعری حکمتمدار بود و با شعر شاعران حکیم نظیر سنایی، نظامی، خاقانی، عطار، مولوی و حافظ آشنا بود. حکمت نیما حکمت شعری هزار ساله را پشتسر گذاشت. بسیار از کسان در زمان نیما به درک شخصیت نیما و درک شعر نیما نرسیدند و از مسیر اصلی شعر نیمایی به دلیل همین بیحکمتی منحرف شدند. اکنون در روزگار کنونی نیز وضع به همین منوال است. شعرسازان و شعرفروشان از درک شعر حکمی روزگار خود ناتوانند. گمان نرود که ما از جریانهای شعر روزگار خود بیگانهایم و باز گمان نرود که ما زیباییشناسی شعر امروز را درک نمیکنیم یا با تقسیمبندیهای شعر امروز و جریانهای حاکم ارتباط نداریم یا با مدرنیسم سر مخالفت داریم! چنین نیست و ما با هیچ نحلهای در شعر مخالفت نداریم، زیرا شعر سخنی پوشیده و پنهان و مربوط به همه انسانیت و بشریت است.
منطق شعر نیمایی خطای ذهنی این ذهنیاندیشان و سطحینگران را آشکار خواهد کرد. نیما پرچمدار نمیخواهد؛ زیرا نیما خود پرچم شعر سنایی و نظامی و مولانا را بر دوش گرفته است تا شده است نیما! عدول از شعر نیمایی هم نیازی به صغری و کبرای قرن بیستمی ندارد؛ زیرا همین که از این طرف مانده و از آن طرف رانده شدهای خود نشانه آن است که شاعر نیمایی نیستی. نیازی به دلیل ندارد که بگویی شاعر نیمایی نیستم. گمان نکنید با این ترفندها میتوانید پرچمداری شعر مدرن را بر دوش بکشید.
برخی مدعیان پرچمداری شعر امروز
برخی در این 3 دهه به تخریب زبان شعر قد برافراشتهاند و به این وسیله موج انداختند و چون میدان برای آنان باز بود، انواع کتاب شعر و کتاب گزینه شعر و مجله و نشریه بیرون دادند و به این وسیله دست خود را رو کردند. امروز دیگر همچون گذشته نمیتوان با اندک سواد واهی و شعرهای تصنعی و بیمعنی، زیر نام نیما پنهان شد. اینان با سوءاستفاده از شعر نیمایی، هم علیه نیما برخاستند و هم علیه شعر کهن! اگر این اندازه گستاخی در جان شاعر باشد که بتواند علیه جریانی یا شخصیت بانفوذی برخیزد، پسر چرا معطل است؟ چرا شعر این شاعران واهی و سرخورده از جسارت برخوردار نیست و چرا شعر این شاعران طمطراقگو و غلطانداز به اندازه یک درصد در جمع مردم راه پیدا نکرده است؟ چرا هنوز ناصرخسرو، سنایی، نظامی، مولانا، سیف فرغانی، نسیمی، فرخی یزدی، نیما و... در حضور مردم جای دارند؟
آیا جز این است که شعر شاعران واقعی ریشه در حکمت و شرع و فرهنگ مردم دارد؟
دکتر غلامحسین عمرانی
شاعر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: