در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با نگاهی به فیلم فرزند خاک میتوان دریافت که قضاوت هیات داوران جشنواره درباره فیلم فرزند خاک منصفانه و کاملا درست بوده است. فیلمنامه فرزند خاک با ظرافت ویژهای نوشته شده و نشاندهنده این است که نویسندگان فرزند خاک برای نوشتن این فیلمنامه تحقیقات میدانی وسیعی داشتهاند و با استناد به واقعیتهای به جای مانده از جنگ موضوعاتی را در فیلمنامه طرح کردهاند که مورد پذیرش مردم و مدیران قرار گرفته است. مهمترین نکتهای که فیلم فرزند خاک آن را مطرح میکند پیدا کردن جنازه شهدایی است که سالها از مفقود شدن آنها میگذرد و اکنون پس از گذشت سالها از جنگ گروههای تفحص در خاک ایران و عراق آنها را پیدا میکنند و به خانوادههایشان تحویل میدهند. تاکنون در هیچ فیلم سینمایی یا اثر تلویزیونی و مستند به این قضیه اشاره نشده است. تفحص و پیدا کردن استخوانهای شهدا تا امروز مثل یک راز میمانست، اما آهنگر با نمایش مستند و تاثیرگذار این واقعه آن را به مردم نشان داد. تصاویری که آهنگر از چگونگی پیدا کردن شهدا به نمایش میگذارد به دلیل اتکا به واقعیات، واکنش هیچ مسوولی را در پی نداشته است. واقعیت تلخی که بیننده فیلم را در جای خود میخکوب کرده و او را مرعوب میکند. زنان ومردان کرد مرزنشین در مقابل دریافت مقداری آذوقه از مرز میگذرند و به جستجوی پیکر شهدایی میروند که مفقودالاثر هستند. شناسایی استخوانها و این که آنها متعلق به یک سرباز ایرانی یا عراقی است از بخشهای تکاندهنده دیگر است. سرداران تفحص با نگاه به این استخوانها از اندازه آنها میتوانند بفهمند که استخوانها مربوط به شهیدی ایرانی است یا متعلق به سربازی عراقی است. این استخوانها باید حتما پلاک داشته باشند و گرنه گروه تفحص آنها را قبول نمیکنند. تعلیق ایجاد شده در این سکانس از فیلم فرزند خاک زمانی اوج میگیرد و بیننده را بیشتر متاثر میکند که یکی از زنان کرد با التماس و اصرار میخواهد استخوانهای یک سرباز عراقی را به جای شهید ایرانی به گروه تفحص بدهد چون او به شدت به آذوقهای که از این راه دریافت میکند، نیاز دارد. کسانی که فیلم فرزند خاک را دیدهاند هرگز نخواهند توانست صحنههای رقابت زنان کرد برای پیدا کردن جنازه خلبان ایرانی را فراموش کنند. هر کس این خلبان را پیدا کند پاداش خوبی خواهد گرفت... .
فرزند خاک سکانسهای تاثیرگذار دیگری نیز دارد که نمیتوان به سادگی از آنها گذشت مثل جایی که سرهنگ به پسر مینا میگوید: مادرت را به امان خدا رها کردی... و پسر جوان در پاسخ میگوید: مگر کسی بهتر از خدا میشناسی که مادرم را به او بسپارم... و سرهنگ در مقابل این پاسخ درمانده میشود و سر به زیر میاندازد.
خواهر کوچک گوانا جنازه شوهر مینا را دیده است. او با چشمان خود دیده که جنازه پس از سالها سالم مانده است. شهید مینا برای مردم مرزنشین و کرد حکم امامزاده را پیدا کرده است و دخترک که چهرهای معصوم و نگاهی متین دارد میداند که همسر شهید میتواند به اندازه شهید قداست داشته باشد. مرگ تلخ و نابهنگام خواهر گوانا ضربه دیگری است که به ذهن مخاطب فرود میآید و او را بیشتر از هر زمان دیگری بازشتیهای جنگ روبهرو میکند. مینهای به جای مانده از جنگ دخترک را نابود میکند... مرگ او میتواند گوانا را از پای درآورد، اما گوانا شبهنگام و در زیر باران شدید به دنبال پیکر خلبان میرود چون شنیده است که زن همسایه هم میداند که جنازه را در کجا میتوان یافت. پیکر بیجان و استخوانهای شهید سالها در زیر خاکها سکوت کردهاند و اکنون در شبی بارانی فریاد میکشند تا کسی بیاید و آنها را پیدا کند. گوانا به راه میافتد و در پاسخ برادر که میگوید: طمع تو را کور کرده است پاسخ میدهد: که من باید بروم تا با پاداشی که دریافت میکنم خانوادهام را از جهنمی که در آن زندگی میکنند نجات دهم. گوانا جانش را در این راه از دست میدهد و میراث خود را به مینا میسپارد و مینا یادگارش را به خدا و خاک میسپارد تا شاید از این راه بتواند خانواده گوانا را نجات دهد. مینا دست از جستجوی شهیدش برمیدارد چون میبیند که زندههایی هستند که برای ادامه بقا به ناجوانمردانهترین شیوه جان میدهند.
مرد او با افتخار زندگی کرده است و با افتخار شهید شده است و اکنون پس از مرگ همچون امامزادهای مقدس است. او راه خود را پیدا کرده و در مسیر دلخواه قدم گذاشته است و اکنون نوبت زندههای دیگر است که راهشان را پیدا کنند.
داستان فیلم فرزند خاک بیننده را در بر میگیرد و او را سحر میکند. کارگردانی فیلم خوب و حساب شده است. فیلم تلخ است، اما کارگردان برای گرفتن زهر این تلخی از طبیعت بکر و سرسبز کردستان به عنوان لوکیشن استفاده کرده است. طبیعتی که به نگاه بیننده آرامش میدهد و این سوال را در ذهن او شکل میدهد که چگونه میتوان باور کرد که در زیر خاک این سرزمین زیبا مینهای خنثی نشده نفس میکشند و استخوانهای شهیدی در انتظار پیدا شدن لحظهشماری میکنند.
انتخاب مهتاب نصیرپور برای بازی در نقش گوانا بهترین انتخاب بوده است. نصیرپور در نقش گوانا ذوب شده است و برای باورپذیر شدن این نقش کاملا خود را به کارگردان سپرده است. گریم، لباس و گویشی که برای گوانا انتخاب شده است او را برای بیننده قابل قبول کرده است. همه اینها نشان میدهد که بازیگر نقش گوانا خود را کاملا کنار گذاشته است تا شخصیت فیلم زنده شود.
فرزند خاک با داشتن همه این محاسن جاهایی هم به دل نمینشیند، شخصیتپردازی برادر بزرگ گوانا که پا هم ندارد بیننده را اذیت میکند بخصوص زمانی که او دف زنان در حالی که روی ارابه نشسته است در دشت سرسبز پیدایش میشود. دف زدن بیدلیل ذهن بیننده را مخدوش میکند. شاید کارگردان خواسته است با این تمهید فضای ذهنی بیننده را تغییر دهد، اما این تغییر به جای این که در جهت آماده ساختن او برای دیدن ماجراهای جدید باشد ذهن بیننده را در برخورد با شخصیتهای جدید برهم میزند. البته در ادامه سکانس درگیری مسلحانه مینا با گوانا و برادرش را نیز میبینیم که آن هم ناپخته از کار درآمده است. این خامی را میتوان در سکانس نورباران شدن مینا در خانه گوانا و دیدار زنان روستا بامینا نیز شاهد بود. در این سکانس انگار کارگردان تلاش میکند که به بیننده تحمیل کند که مینا به واسطه همسرش مقدس شده است و مردم این قدیس را باور دارند. سکانس حمله به امامزاده که یادآور حمله طالبان به امامزادههای شیعیان است نیز از سکانسهایی است که برای به تصویر کشیدن آن باید با ظرافت بیشتری عمل میشد، چون به شکل کنونی فیلم را به مرز شعارزدگی نزدیک کرده است.
با همه اینها میتوان فیلم فرزند خاک را به تماشا نشست و زیرلب زمزمه کرد: «ما برای حفظ این خاک چه جانها دادهایم»، میتوان این فیلم را دید و فهمید حقیقت تلخ است، اما باید کسانی پیدا شوند که این تلخی را روایت کنند تا همه بدانند حفظ انسانیت از حفظ خاک شاید مهمتر باشد.
سارا بختیاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: