تام واتسون بنیانگذار شرکتIBM

مردی که فرصت‌ها را شناخت‌

زمانی که تام واتسون به عنوان کارمند شرکتNCR از این شرکت اخراج شد به یکی از دوستان خود رو کرد و گفت من از این شرکت می‌روم به این امید که روزی شرکتی تاسیس کنم بزرگ‌تر از این شرکت. اگرچه در آن لحظه به حرف خود ایمان کامل نداشت ولی توانست بر اثر تلاش و پشتکار آرزوی خود را تحقق بخشد و بزرگ‌ترین شرکت صنایع الکترونیک و کامپیوتر را اداره کند و به یکی از پولدارترین مردان جهان تبدیل شود.
کد خبر: ۱۹۴۸۴۷

تام واتسون پولدارترین مرد جهان با دستفروشی اولین کار خود را آغاز کرد. او برخلاف سایر همکاران دستفروش خود، هیچ وقت جای ساکنی نداشت. همیشه در کوچه‌ها همراه وسایل خیاطی و موسیقی‌اش به دنبال مشتری می‌گشت و در کار خود به موفقیت و پیشرفتی نیز نمی‌رسید ولی همیشه به این 2 اصل ایمان داشت و آنها را به کار می‌گرفت، اول احترام به مشتری و دوم ظاهر فروشنده. هیچ وقت کارش را تعطیل نمی‌کرد و معتقد بود که هیچ چیز جای پشتکار را نمی‌گیرد. او در 18 سالگی حسابدار یک قصابی شد ولی از کارش راضی نبود و این کار را هم ترک کرد.

مدتی بیکار بود و فکر می‌کرد فردا چه کار کند ولی هیچ وقت به گذشته‌اش فکر نمی‌کرد و افسوس نمی‌خورد تا این که سرانجام کارمند شرکت NCR شد و در آنجا جرقه تاسیس یک شرکت کامپیوتری در ذهن او زده شد و توانست این شرکت را به منصه ظهور برساند. تام واتسون همواره معتقد بود که هیچ‌گاه فرصت بر در خانه شما نخواهد کوبید بلکه این شما هستید که باید در خانه فرصت را بکوبید و به خاطر داشته باشید که فرصت‌ها همه و همه در اطراف ما قرار دارند.

او همچنین بر این باور خود تاکید داشت که تا به سن 40 سالگی نرسید نمی‌توانید موفقیت شایان خود را کسب نمایید. با این تفکر بود که او توانست شرکت خود را به یکی از چند شرکت انگشت‌شمار دنیا تبدیل کند که به عنوان نیروهای کاری بین‌المللی مطرح هستند.

تام وقتی تمام امور را به پسرش سپرد این شرکت دارای 886 دفتر و 6 کارخانه در آمریکا و 227 دفتر در سراسر دنیا بود و در سال 1980 یعنی 23 سال پیش تعداد کارکنان این شرکت از مرز 340 هزار نفر گذشت. او به هوش، استعداد و شانس اعتقاد نداشت و تنها اراده و پشتکار را نعمت‌های خداوند می‌دانست.

در مسیر پیشرفت‌

تام در مزرعه‌ای کوچک در شهر نیویورک چشم به جهان گشود. وی پس از اتمام مدرسه پیشنهاد پدر را برای تحصیل در رشته حقوق نپذیرفت و به تدریس در مدرسه دهکده پرداخت و سپس در سن 18 سالگی حسابدار یک فروشگاه گوشت شد، تا این که به شغل فروشندگی جلب شد. او فکر می کرد که با فروشندگی سیار می‌تواند به رویاهای خود جامه حقیقت بپوشاند، در این میان با فروشنده دوره‌گردی به نام جورج کورون دل آشنا شد کورون دل که فروشنده دوره‌گرد ارگ و چرخ‌ خیاطی بود به او پیشنهاد داد که دستیارش شود و تام پیشنهاد او را پذیرفت. او فکر می‌کرد که چنین کاری با حضور در رستوران‌ها و هتل‌های مجلل توام است اما در عمل با حقایق تلخ و ناگواری روبه‌رو شد.

واتسون به مدت یک سال به این کار مشغول بود تا این که با مردی به اسم بارون آشنا شد. او مردی خوش‌مشرب بود و با رفتار مودبانه و زبان ‌شیرین خود مشتریان را بشدت تحت تاثیر قرار می‌داد.

واتسون تحت‌نظر بارون تمام شگردهای هنر فروشندگی را آموخت. واتسون با دریافت اولین حقوق خود اقدام به خرید یک دست لباس کرد.

بارون قبلا به او گفته بود که باید به ظاهر خود برسد او سپس یک مغازه قصابی در بوفالو دایر کرد و قصد داشت اگر موفق شود شعبه‌هایی در نقاط مختلف آمریکا دایر کند و امیدوار بود که پس از چند سال سلطان گوشت بوفالو شود تا این که یک روز صبح بارون تمام پول‌های او را برداشت و گریخت و او در این کار خود نیز با شکست روبه‌رو شد ولی اعتماد به نفس خود را از دست نداد. او مجبور شد که همه چیز مغازه‌اش را بفروشد و با سماجت خود توانست مدیریت فروش در شرکت ‌NCR را به دست آورد و در آنجا به فروشنده‌ای فوق‌‌العاده تبدیل شد ولی استخدام در این شرکت نیز دوام نیافت و مجبور به ترک این شرکت شد.

به او پیشنهادهای مختلفی شد ولی نمی‌خواست زیر لوای یک مدیر باشد و درصدد بود هر طور شده به امیال شخصی خود جامه عمل بپوشاند. او سپس شرکتی به نام CTR استخدام شد. او به عنوان یکی از بهترین فروشندگان این شرکت مطرح شد و سرانجام پس از گذشت یک سال رئیس این شرکت شد. او به تدریج موفق شد که تمام کنترل شرکت را به دست بگیرد و نام شرکت را به ماشین‌های تجاری بین‌المللی > <IBMتغییر داد و به این ترتیب شرکت در راهی جدید افتاد و اهدافی تازه پیدا کرد. در سال 1949 عایدات شرکت از مرز سی و سه میلیون دلار تجاوز کرد و شمار کارکنان آن 12 هزار نفر بود. واتسون در سال 1956 یک سال قبل از مرگش زمام امور را به پسرش سپرد. IBM در آن روزها دارای 888 دفتر و 6 کارخانه در سراسر آمریکا بود. بخش تجارت بین‌المللی آن نیز 227 دفتر و 17 کارخانه در 80 کشور جهان در اختیار داشت در سال 1980 تمام کارخانه‌ای شرکت IBM به تام واتسون تعلق داشت و او از این رهگذر درآمد کلانی را به خود اختصاص داد. او دیگر میلیاردر شده بود و به آرزویش رسید.

شیفته شعار بود

واتسون یک مدیر واقعی بود و توانایی او را در برانگیختن دیگران و نفوذ در آنان را همه می‌شناختند. او از تجربه‌های دوران فروشندگی سیارش الهام می‌گرفت. وی در جلسات هفتگی خود برای فروشندگان شرکت سخنرانی می‌کرد و اصولی را که در زندگی به کار گرفته بود به آنها منتقل می‌کرد. واتسون شیفته شعار دادن بود، او در دوره‌هایی که برای برانگیختن کارکنان خود ترتیب می‌داد، از این شعارها استفاده می‌کرد. شعارهای او اگرچه پیش‌پا افتاده بود، اما همواره او را یاری می‌کردند که از بزرگ‌ترین مدیران زمان خود باشد. برخی از این شعارها عبارتند از:
فروش و خدمت، بلندنظر باشید، وقت از دست رفته برای همیشه از کف رفته است، آموختن زمانی موثر است که آن را به‌کار بگیرید.

همه چیز در حال حرکت است، ما خدمت خود را می‌فروشیم. یکی از شعارهای دلخواه واتسون این بود: بخوان، بشنو، بگو، ببین و فکر کن.

در زندگینامه‌اش به نام استقامت کن آمده است:

چیزی در دنیا نمی‌‌تواند جای پشتکار را بگیرد، نه هوش نه استعداد زیرا در دنیا افراد بااستعداد، اما ناموفق فراوانند نه نبوغ، چرا که نابغه‌های آس و پاس تقریبا به صورت ضرب‌المثلی درآمده است و نه تحصیلات، چرا که دنیا پر از تحصیلکرده‌های فقیر و گوشه‌گیر است. تنها عزم و پایداری است که برنده را از بازنده جدا می‌کند.

*اطلا‌عات استفاده شده در این نوشته از چند منبع گردآوری شده است.

مانا وحید

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها