وقتی از مدرسه به خانه میآمد او را میدیدم که در خانه منتظر است و میفهمیدم آن روز از درس و مشق خبری نخواهد بود. بلافاصله بعد از ناهار عملیات 2 نفره ما شروع میشد و قدمزنان از کوچههای خیابان فاطمی به راه میافتادیم تا به خیابان انقلاب میرسیدیم. در آن زمان، خیابان انقلاب، تفاوتی اساسی با چیزی داشت که امروز میبینیم: در سراسر پیادهروهای خیابان، دستفروشها کتابهای خود را بساط میکردند. البته الان هم گاهی اوقات ممکن است یکی، دو نفر را ببینید که در کنار پیادهرو این خیابان، بساط کتابهای دست دوم را پهن کردهاند، اما در آن سالها که هنوز شهرداری طرح مبارزه با سدمعبر را آغاز نکرده بود، در پیادهرو خیابان انقلاب چنان ازدحامی میشد که عبور و مرور مردم رهگذر هم با مشکل انجام میشد. هر جور کتابی در این بساطها پیدا میشد؛ هر جور کتابی که فکرش را بکنید. تیم دو نفره ما پیش از آن که براساس عکسهای چسبانده شده بر سر در سینماها، یکی از آنها را برای گذران وقت انتخاب کند، چارهای نداشت جز اینکه از معبر ایجاد شده توسط دستفروشها عبور کند. در میان آن همه کتاب، نام یک نویسنده بود که مرا به خود جلب میکرد. نامی کوتاه که از دو بخش تشکیل شده بود: ژول ورن.
در آن سالهایی که تلویزیون فقط دو شبکه داشت که تنها در ساعاتی از روز فعال بودند، بهترین منبع رویاپردازی همین کتابهای دست دوم آقای ورن بود. با این کتابهای میشد به دورافتادهترین صحراهای آفریقا سفر کرد؛ به صحراهایی که مورچهها در عرض چند دقیقه یک اسب را به طور کامل میبلعیدند. یا میشد از قطب جنوب سردر میآورد و همراه با کاشفان قطب در انتظار پیدا کردن حیوانی برای شکار، لحظه شماری کرد. در آن سالها کتابهای زیادی از ژول ورن در بساط دستدومفروشها پیدا میشد. بعد از مدتی در ویترین کتابفروشها هم سر و کله این کتابها پیدا شد که البته بیشتر آنها را به شکل خلاصه و کوتاه شده منتشر میکردند. همین امر موجب میشد باز هم در همان بساطهای کنار خیابان به دنبال آثار این نویسنده بگردم و خیالم راحت باشد که با آن کتابها به تمام جاهای که او رفته، سفر خواهم کرد و همراه با قهرمانان داستانش تا حد مرگ عذاب خواهم کشید، اما مطمئنا از سختترین مخمصهها هم نجات پیدا خواهم کرد. پس از گذشت یکی، دو سال به چنان کارشناس خبرهای در امور «روانشناسی» تبدیل شده بودم که با دیدن جلد کتابهای جدید میفهمیدم این اثر ارزش خریدن دارد و یا اینکه نویسندهای ایرانی داستانی را به نام وژول ورن سرهمبندی کرده و نام مستعاری را به جای نام مترجم نوشته است. در این امر به چنان شهرتی رسیده بودم که حتی افراد فامیل نیز برایم کتابهای این نویسنده را هدیه میآوردند. هیچ وقت فراموش نمیکنم چه افتخاری میکردم به اینکه توانستهام متن کامل «میشل استراگوف» را پیدا کنم چون در همان سالها این کتاب به شکل خلاصه شده نیز منتشر شده بود. نمیدانم چرا دیگر اثر چندانی از نوشتههای ژول ورن در کتابفروشیها نیست. شاید سلیقه کودکان و نوجوانهای این روزها در کتاب خواندن هم مانند دیدن کارتون تغییر کرده باشد و دیگر در فکر سفرهای رویایی سرزمینهای ناشناخته کره زمین نباشند، اما هرچه که بود، ژول ورن رویاهایی را در سر ما انداخت که هنوز هم گاهی اوقات در خواب به سراغم میآیند.
***
ژول ورن در سال 1828 در جزیره ریدو از توابع نانت فرانسه چشم به جهان گشود. پدرش که وکیل دعاوی خوشنامی بود آرزویی جز این نداشت که ژول رشته حقوق بخواند و روزگاری جانشین شایسته او باشد. غافل از این که روحیه پسرش با چنین آرزویی سازگار نبود. ژول ورن از کودکی شیفته طبیعت بود و در هر فرصتی که به دست میآورد به اسکله لوار میرفت و به رفت و آمد کشتیها نگاه میکرد او آرزو داشت به سیر و سیاحت روی امواج دریا بپردازد و به همین دلیل در سن 11 سالگی تصمیم گرفت بدون اجازه پدر و مادرش با کشتی به هند سفر کند ولی در هنگام حرکت پدرش سر رسید و او را به خانه برد ولی همچنان عشق ماجراجویی در وجود او باقی ماند. البته او سالها بعد زمانی که با نوشتههایش به شهرت و ثروت دست یافت با خریدن یک کشتی، این آرزوی خود را به واقعیت درآورد. هنگامی که ژول پا در عرصه جوانی گذاشت در پاریس به تحصیل در رشته وکالت پرداخت و تحصیلات خود را در این رشته به پایان رساند ولی گرایشی به وکالت نداشت، اما ذوق نمایشنامهنویسی و رماننویسی داشت و کمکم به سوی ادبیات کشیده شد. در آغاز دست به نوشتن نمایشنامههای گوناگون زد ولی آثارش با موفقیت روبهرو نشدند. بعد از آن نوشتن داستانهای کوتاه را آغاز کرد و در سال 1851 میلادی دو داستان بلند درباره سفرهای شگفتانگیز منتشر کرد. «سفرهای شگفتانگیز» او بسیار موفق بود و هواخواهان بسیاری یافت. ناشر آثار او، ژول هتزل، به دوست، مشاور و همراه بسیار خوبی برای او تبدیل شد و علاوه چاپ آثار این نویسنده، تاثیر زیادی هم در خط سیر داستاننویسی او داشت. ژول ورن از سال 1855 میلادی به مطالعه جغرافیا، فیزیک و ریاضیات پرداخت. با این مطالعات ژول ورن توانست با اصطلاحات و فنونی آشنا شود که برای نوشتن رمانهای علمی نیاز داشت.
در سال 1862 میلادی، ژول ورن دست نوشته رمان 5 هفته در بالن را نزد انتشارات هتزل برد. این رمان با استقبال مواجه شد و نام ژول ورن بر سر زبانها افتاد. از آن پس سایر شاهکارهای ژول ورن منتشر شدند. آثاری که کوچک یا بزرگ امروز نیز از خواندن آنها لذت میبرند. او با دقت و نکتهبینی به معرفی کشورها میپرداخت برای نمونه در بخشی از کتاب فاتح آسمانها به شناساندن ایران نیز میپردازد. از کویر لوت و خطه شمال و دریای مازندران سخن به میان میآورد و در توصیف آن مکانها از خود مهارت به سزایی نشان میدهد.
عمده آثار ورن تا سال 1880 به چاپ رسید. او در آثار اواخر عمر خود، رفته رفته بدبینی خود را نسبت به سرنوشت تمدن بشری نشان میدهد و حتی در آخرین داستان او، ارباب جهان (1904)، روبر، مخترع آشنای او مبتلا به جنون خودبزرگبینی میشود.
او در سالهای پایانی عمر خود با وجود آنکه توانسته بود با به دست آوردن ثروت فراوان در آرامش زندگی کند، اما با حادثه تلخی روبهرو شد که زندگی را به کامش تلخ کرد. او توسط یکی از خواهرزادههایش که به جنون دچار شده بود هدف شلیک یک گلوله قرار گرفت. این گلوله به پای ورن اصابت کرد و او تا آخر عمر لنگلنگان قدم برمیداشت. ژول ورن در 24 مارس 1905 در اثر بیماری دیابت در زادگاهش درگذشت. پرکاری این نویسنده به اندازهای بود که حتی پس از مرگش نیز آثار تازهای از او منتشر شد. تعداد کتابهای او به بیش از 80 جلد میرسد و آثار او از نظر ترجمه به زبانهای دیگر بعد از آثار آگاتا کریستی در رده دوم جهانی قرار دارند.
رضا بایگان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم