باران و بهار در پیش است‌

پرونده ماجرا زمان: 1378 مکان: تهران ملایر شخصیت‌ها: «شکیبا - خ»: زندانی سابق‌
کد خبر: ۱۹۳۳۹۵

ربابه:
همسر شکیبا
اکبر و منیره:
خواهر و برادر شکیبا
آقاسید:
پیش‌نماز مسجد روستا

می‌گفت اسمت شکیباست، اما خودت نه. می‌گفت باید صبور باشی و سر به زیر. می‌گفت اگر زیر بار غم و درد و اندوه  کمرت خم شد و خم به ابرو نیاوردی آن وقت شرط است. مردانگی به این نیست که کمربند دستت بگیری و بیفتی به جان این زن بیچاره و بدبخت. وقتی حرف‌هایش را فهمیدم که دیگر دیر شده بود. من گوشه زندان بودم و پدرم سینه قبرستان. آنقدر سر کلاس درس گچ خورد تا آخر سینه‌اش عیب کرد و جانش را گرفت. مادرم هم 3 سال قبلش، همان روزهایی که من و ربابه تازه زندگی‌مان را شروع کرده بودیم از سرطان جان داد. روزی که مادرم مرد، حس عجیبی داشتم. از تنفر سرشار بودم نفرت از خودم و هر کس و هر چیز که دور و برم بود. آن موقع فکر می‌کردم اگر پدرم پولدار بود و او را می‌فرستاد خارج شاید این اتفاق نمی‌افتاد. به همین خاطر تصمیم گرفتم خودم هر طور شده آنقدر پولدار شوم که اگر روزی اتفاقی افتاد لنگ خرج دوا و درمان نباشم. صبح‌ها در یک تولیدی حسابدار بودم و بعدازظهرها به شرکتی دیگر می‌رفتم. وقتی به خانه برمی‌گشتم که یا ربابه خواب بود یا من نای حرف زدن نداشتم. زندگی‌مان در سکوت فرو رفته بود. یک‌سال به این منوال گذشت تا این که کم‌کم اعتراض‌های ربابه شروع شد: «حوصله‌ام سر می‌رود. دلم می‌گیرد از این چاردیواری تا کی تحمل تا کی سکوت ...» همین طور یکریز غر می‌زد و حرف‌هایش مثل سوهان اعصابم را می‌خراشید. خستگی کار یک طرف، بهانه‌گیری‌های همسرم هم از یک سوی دیگر کلافه‌ام می‌کرد. بعد از مدتی من هم شروع کردم به نق زدن و بهانه‌گیری: «از صبح تا شب مثل ... کار می‌کنم آن وقت تو فقط به فکر خودت هستی. اصلا نمی‌فهمی که چه می‌کشم من. شرایط را درک نمی کنی...» بگو مگوها نفهمیدم چطور به کتک‌کاری کشیده شد. شب اولی را که یک سیلی زیر گوش ربابه خواباندم خوب به یاد دارم. با رئیس شرکت دعوا کرده بودم و اعصابم حسابی به هم ریخته بود. نفهمیدم چطور شد که تا اولین جمله از دهان زنم بیرون آمد، دستم بالا رفت و ... بعد از آن زدن برایم عادت شد با کمربند به جانش می‌افتادم. ربابه از سر ناچاری به خانه پدرم پناهنده شد چون پدر و مادر خودش در روستای خودشان حوالی ملایر زندگی می‌کردند. نصیحت‌های پدرم فایده‌ای نداشت و توجهی به گفته‌هایش نداشتم. این روال هم 6 ماه ادامه یافت تا این که مرا دستگیر کردند به جرم اختلاس. از هر دو محل کارم اختلاس کرده بودم، با جابه‌جایی حساب‌ها. این کار را درست از یک هفته قبل از آن که اولین سیلی را به زنم بزنم شروع کرده و خیلی زود گیر افتاده بودم. به زندان که رفتم، پدر و مادر ربابه هم به تهران آمدند، دست دخترشان را گرفتند و بردند. 3 ماه بعد هم پدرم فوت شد.
تنها و بی‌کس شده بودم. غمی که روی قلبم سنگینی می‌کرد، مرا در خودم فرو برده بود. من به خاطر این که زندگی خوبی داشته باشم، به عشق همسرم ربابه، دو شیفت کار می‌کردم. بعد چنان دندان تیز کردم و وسوسه شدم که دزدی را شروع کردم و سر آخر علیه همان کسی شدم که به خاطر او دست به هر کاری می‌زدم. باید رفتارم را اصلاح می‌کردم. پدرم حق داشت و من نادان بودم که به نصیحت‌هایش اعتنا نداشتم. دوره 3 ساله زندان به اندازه 30 سال گذشت. بعد از آزادی اولین برنامه‌ام این بود که دنبال ربابه بروم و به تهران برش گردانم، اما سفر اولم بی‌نتیجه بود. پدرزنم حتی مرا به خانه‌اش هم راه نداد. سفر دومم هم حاصلی نداشت. دیگر امیدم را از دست داده بودم. ربابه و والدینش حق داشتند آن طور با من رفتار کنند. در همان اثنا دنبال کار هم می‌گشتم، اما تلاشم در این زمینه نیز بیهوده بود. حسابداری که سوءسابقه داشته باشد دیگر نمی‌تواند جایی مشغول شود. در بد شرایطی گرفتار شده بودم. همه درها به رویم بسته بود. در آن بن‌بست تنها فکری که به سرم زد این بود که خانه پدری‌ام را بفروشم، اما قبل از این کار باید با خواهر و برادرم صحبت می‌کردم و رضایت آنها را می‌گرفتم.

حدود 4 سال بود که آن دو را ندیده بودم و نمی‌دانستم چه برخوردی با من خواهند داشت اول سراغ اکبر رفتم. خودش خانه نبود. زنش که مرا دید یکهو عقب کشید. انگار که وحشت کرده بود. سر بالا جوابم را داد. گفت نمی‌داند برادرم کجا است و کی برمی‌گردد. دست از پا درازتر سراغ خواهرم رفتم. آنجا هم شوهر منیره بود که در را باز کرد. با دیدن من تعجب زده شد انگار توقع داشت سال‌های سال باید در زندان بمانم. او هم مرا به خانه‌اش راه نداد. چند باری سعی کردم تلفنی با اکبر و منیره صحبت کنم اما باز هم موفق نشدم تا این که یک روز برادرم خودش به خانه پدری ما آمد. مرا که دید سگرمه‌هایش را در هم کشید و گفت: «اینجا چه می‌کنی. اینجا ارثیه است برای هر سه نفرمان خودت آمده‌ای خانه را اشغال کرده‌ای که چه؟ تا همین فردا وقت داری جل و پلاست را جمع کنی و بروی. با یک بساز و بفروش صحبت کرده‌ام می‌خواهند بکوبند و 4 طبقه بروند بالا. وقت محضر و کارهای حصر وراثت شد خودم خبرت می‌کنم.» کجا بروم،‌ کجا را داشتم که بروم؟

تهدیدهای برادرم را جدی نگرفتم و تا یک هفته آنجا ماندگار شدم تا این که شوهر منیره پیغام فرستاد که باید بروم دنبال کارهای اداری تا آنها بتوانند برای خانه جواز بگیرند.

اکبر و شوهر خواهرم هر کدام برای ساخت خانه پول گذاشته بودند اما من آه در بساط نداشتم و سهم زیادی گیرم نمی‌آمد به همین خاطر تصمیم گرفتم همان اول کار ارثیه‌‌ام را به شوهر منیره بفروشم و کنار بکشم. از دست همه‌شان ناراحت و دلگیر بودم. اصلا برایشان ارزش نداشتم مثل یک طاعونی با من برخورد می‌کردند و چند باری هم اکبر و هم خواهرم به طعنه و کنایه گفتند پدرمان از دست من دق کرد و مرد. سهم ارثیه را که گرفتم خانه‌‌ای در خیابان حافظ رهن کردم و با بقیه‌اش یک پیکان خریدم تا مسافرکشی کنم.

همان هفته اول که تازه ماشین خریده بودم دوباره راهم را به طرف ملایر کج کردم. مصمم شده بودم تا این بار تکلیفم را روشن نکنم به تهران برنگردم. به هر حال ربابه هنوز زن من بود اما می‌ترسیدم نکند پایش را در یک کفش بکند و طلاق بخواهد. وقتی به روستا رسیدم، پدر زنم را جلوی در سبزی‌فروشی‌اش دیدم. اول مرا پشت فرمان نشناخت اما همین که جلوتر رفتم، سرش را پایین انداخت. داخل مغازه رفت و در را بست صدایش کردم، جواب نداد. به شیشه مغازه کوبیدم، اعتنایی نکرد. سوار شدم و بوق زدم. بیرون نیامد. تصمیم گرفتم مستقیم با خود ربابه صحبت کنم برای همین به طرف خانه‌شان رفتم اما نمی‌دانم او و مادرش چه طور و کی از آمدن من با خبر شده که از خانه زده بودند بیرون. جلوی درخانه‌شان چمباتمه زدم و پیش خودم گفتم آنقدر اینجا می‌مانم تا ربابه را برگردانم. نیم ساعت بعد برادر زنم از راه رسید. بدون مقدمه یقه‌‌ام را گرفت و چند مشت و لگد حسابی روانه سر و صورتم کرد. پدر زنم هم با مامور سر رسید. وقتی بازداشتم کردند هر چه گفتم به خدا من مزاحم نیستم فقط آمده‌ام دنبال زنم، کسی توجهی نکرد. در پاسگاه برای افسر نگبهان داستان زندگی‌ام را شرح دادم و از او خواهش کردم کمکم کند او پیشنهاد داد از طریق قانونی عمل کنم ولی من نمی‌خواستم کار به اینجا بکشد و ترجیح می‌دادم با وساطت و میانجیگری غائله ختم به خیر شود. افسر نگهبان وقتی آزادم کرد گفت می‌توانم از پیش نماز روستا کمک بگیرم. گفت دستش به خیر است شاید بتواند کمکت کند. من هم همین کار را کردم از این که مجبور بودم دوباره داستان زندگی‌ام را تعریف و اشتباه‌های گذشته را بازگو کنم خجالت می‌کشیدم، اما چاره‌ای نبود.
پیش‌نماز که همه آقاسید صدایش می‌زدند حرف‌هایم را با دقت گوش کرد و چند روزی مهلت خواست. من همان روز به تهران برگشتم و به توصیه او چسبیدم به کار تا کمی اسباب و اثاثیه جدید تهیه کنم. یک هفته گذشت اما خبری از آقاسید نشد دیگر مطمئن شده بودم پادرمیانی او هم نتیجه‌ای نداشته است. پیش خودم فکر می‌کردم همین امروز و فرداست که احضاریه دادگاه برای طلاق به دستم برسد. تازه اگر ربابه مهریه‌اش را می‌خواست باید ماشینم را هم می‌فروختم. اواسط هفته دوم بود که آقا سید به صاحبخانه‌ام تلفن زد و پیغام گذاشت هر چه زودتر خودم را به روستا برسانم. یعنی موفق شده بود؟

تمام مسیر تهران تا ملایر را تخت گاز رفتم. واقعا دیوانه‌وار رانندگی می‌کردم به همین خاطر هم نزدیکی جاده روستایی با یک کامیون تصادف کردم. وقتی به هوش آمدم که در درمانگاه بودم. سر دست راست و یکی از دنده‌هایم شکسته و ماشینم هم له شده بود. توان حرکت کردن نداشتم از طرفی اگر دیر به روستا می‌رسیدم پدر ربابه حتما باز هم بهانه می‌گرفت و می‌گفت شکیبا آدم بشو نیست. طلاق دخترم را می‌گیرم و خلاص. من را به یک بیمارستان مجهزتر منتقل کردند. روز سومی که در آن بیمارستان بستری بودم آقا سید به ملاقاتم آمد. ظاهرا نگران شده و با پرس و جو ماجرای تصادف پیکان با کامیون را شنیده و با پیگیری موضوع من را پیدا کرده بود. دلداری‌ام داد و گفت نگران هیچ چیز نباشم. روز پنجم بیمارستان، سر ظهر وقتی از خواب بیدار شدم چشمم به یک گلدان افتاد که روی میز کنار تخت گذاشته بودند. اول فکر کردم کار آقاسید است، چند دقیقه بعد ربابه را دیدم که همراه پرستار وارد اتاق شدند. باورم نمی‌شد. چشم‌هایم را مالیدم. درست دیده بودم. حقیقت داشت. زنم آشتی کرده بود.
بالاخره من در حضور پدر ربابه، آقاسید و افسر نگهبان پاسگاه تعهد دادم که دیگر با زنم بدرفتاری نکنم. بعد از ترخیص چند روزی را در خانه پدرزنم ماندم تا این که مرا به تهران و خانه خودمان برگرداندند. برادر ربابه ماشین را به قیمت بسیار ناچیزی برایم فروخت و نصف بیشتر پول آن هم خرج دوا و درمانم شد. همان بلایی به سرم آمده بود که یک عمر از آن می‌ترسیدم. سرمایه‌ام را باخته بودم و از طرفی به خاطر شکستگی‌هایم دیگر نمی‌توانستم کار سنگین انجام بدهم. با باقی‌مانده پولم، کمی پس‌انداز ربابه، مقداری وام و کمی هم قرض از پدر و برادرزنم ماشین دیگری خریدم و بعد از 8 ماه خانه‌نشینی دوباره مسافرکشی را شروع کردم و چند ماه بعد به صورت کاملا اتفاقی با مدیر یک شرکت آشنا شدم و او مرا به عنوان راننده شرکت استخدام کرد. صبح‌ها تا ساعت 5 بعدازظهر در شرکت بودم و حقوق ثابت می‌گرفتم. بعدازظهرها هم خودم مسافرکشی می‌کردم. بعد از 2 سال ماشینم را عوض کردم. از شرکت بیرون آمدم و در یک آژانس کار پیدا کردم. از آن زمان تا به حال در آژانس کار می‌کنم و خدا را شکر روزی‌مان درمی‌آید. هنوز هم بچه‌دار نشده‌ایم اما شاید به زودی فکری در این باره بکنیم، می‌دانم باران و بهار در پیش است.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها