بیش از هر چیز آرزوی یک سینماتوگراف داشتم. سال پیش برای اولینبار به سینما رفته بودم و فیلمی درباره یک اسب دیده بودم. تصور میکنم «زیبای سیاه» نام داشت و براساس یک کتاب مشهور ساخته شده بود. برای من این آغاز همه چیز بود. هیجانی تبآلود بر من غلبه کرد که تاکنون هرگز مرا ترک نکرده است. تصویرهای خاموش، چهرههای رنگ پریدهشان را به سوی من میگرداندند و با صداهای غیرقابل شنیدن با پنهانترین احساسات من سخن میگفتند، طی شصت سال گذشته، اما هیچ چیز تغییر نکرده است. همان هیجان باقی است.
کد خبر: ۱۹۱۳۵۱
برگمن فیلمساز بزرگ از خاطرات کودکی خود اینگونه میگوید: نوعی تنبیه خودبهخودی در خانه ما وجود داشت که میتوانست بسیار ناگوار باشد، بخصوص برای کودکی که زیر عذاب ترس از تاریکی، به درون یک گنجه مخصوص انداخته میشد. آلما، در آشپزخانه به ما گفته بود که در آن گنجه، جانور کوچکی زندگی میکند که انگشتهای پای بچههای شرور را میخورد. من کاملا به روشنی شنیدم که چیزی در آنجا در تاریکی حرکت میکرد و وحشتم بیاندازه بود. به یاد ندارم چه کردم. احتمالا از قفسهها بالا پریدم یا به قلابها آویزان شدم تا از خورده شدن انگشتهایم جلوگیری کنم.
این شکل از تنبیه، وقتی راهحلی یافتم، دیگر ترسآور نبود. من یک چراغ قوه با نور قرمز و سبز در گوشهای از گنجه پنهان کردم. وقتی به آنجا انداخته میشدم، چراغ قوهام را به کار میگرفتم، شعاع نور را به سمت دیوار میگرفتم و وانمود میکردم در سینما هستم.
تنبیههای دیگر، محرومیت از رفتن به سینما، غذا نخوردن، کار کردن در آشپزخانه و از این قبیل بود.