پایان عاشقانه‌ یک زندگی‌

کد خبر: ۱۹۰۲۷۰

مشهدی کریم با آمدن مریم خانم  آینه را در مقابلش داشت به همین خاطر از وقتی مریم به خانه‌اش پا گذاشته بود همه آینه‌ها را گذاشته بود داخل انباری.

گذشت زمان روی جسم هر دوی آنها مثل تنه درختان یادگاری کنده بود.

یک چین پیشانی از مرگ مادر و پدرشان بود، یک دسته موی سپید را از مرگ فرزند و لرزش دست را از زمان بمباران و زلزله به همراه آورده بودند. زمانه دید روشن چشمان را از آنها گرفته بود، اما گذر عمر بصیرتی به آنان داده بود که حالا می‌توانستند تمام سال‌های از دست رفته را سال‌های رحمت بدانند و سال‌های باقیمانده را فرصت غنیمت.

بصیرتی که به آنان قدرت می‌داد به گذشته و آینده با لبخند نگاه کنند.

داستان زندگی آنها آن روز و آنجا شروع نشده بود. آنها حالا ادامه یک ساقه‌
بریده شده را می‌روییدند که سال‌های سال پیش ریشه دوانده بود و باید همان روزها که جوان بود و تازه، رشد می‌کرد و به بار می‌نشست، اما دست تقدیر آن را بریده بود.

مریم دختر اصغر ذغالی بود که دلش می‌خواست یک زندگی ساده و راحت داشته باشد، اما پدرش برای او نقشه‌های بیشتری داشت.

یکی از مشتریان خوب پدرش می‌خواست برای زنش هوو بیاورد. زنش بچه‌دار نمی‌شد و هرچه دوا و درمان کرده بودند نشده بود که نشده بود.

از وقتی خبر به گوش اصغر ذغالی رسیده بود قید عقد دخترعمو و پسرعمو که در آسمان‌ها بسته شده است و تمام وعده و وعید‌ها و قول و قرار‌هایی که با برادرش رد و بدل کرده بود را زده بود و تصمیم گرفته بود دخترش را به میرزامحمد صراف بدهد. حتی اگر مریم زن دوم او می‌شد در عوض آینده‌اش تامین بود و آینده او و خانواده‌اش را نیز تضمین می‌کرد.

کریم پسر یک درشکه‌چی ساده بود که برای آینده‌اش آرزو‌های بزرگ داشت.

او از همان اول بچگی  شاگرد اوستا احمد بنا شده بود و حالا در کار بندکشی و گچ‌کاری برای خودش استاد بود، اما هنوز توقع‌های عمویش را بر آورده نمی‌کرد.

مریم از قضیه بی‌خبر بود و عمو هم چیزی به برادرزاده دلداده‌اش نمی‌گفت تا این‌که خبر بله‌برون و هدایای گران‌قیمتی که از خانه میرزامحمد برای عروس فرستاده بودند به گوش کریم رسید.

کریم مثل یک گلوله آتش شده بود. احساس می‌کرد مرده است. انگار کسی به او یک تیر خلاص زده بود. بعد سعی کرد با حس بد تحقیر شکست، خیانت و خیلی احساسات دیگر که سرخیل همه آنها خشم بود مقابله کند، اما نمی‌شد. کریم با لباس گچی و دست‌هایی که تا مچ سفید بود کار را رها کرد و برخلاف همیشه جلوی آینه نایستاد تا خودش را مرتب و خوش تیپ کند. حالا دیگر فرقی نمی‌کرد. مریمش داشت از دستش می‌رفت. تمام خیال‌هایی که برای زندگی‌اش داشت و تمام ساعاتی که تا آخر عمرش بارها و بارها در ذهنش با مریم و بچه‌هایشان زندگی کرده بود و پیر شده بود حالا داشت به یک توهم مسخره بدل می‌شد به خاطر همین دیگر هیچ چیز اهمیتی نداشت.

کار را رها کرد و به سمت خانه عمو دوید. وقتی خیس عرق و نفس زنان به آنجا رسید میهمان‌ها تازه رفته بودند و عمو هنوز در آستانه در بود. کریم پرید و بازوهای عمو را چسبید و گفت:‌ عمو داری چه‌کار می‌کنی؟

عمو گفت:‌ هنوز هیچی ولی از این به بعد خودم و بچه‌ها قرار است زندگی کنیم.

حالا چی شده که با این دستای گچی به من چسبیدی. ول کن بابا جان... مریم دیگه مال صراف باشیه و تو هم این وسط هیچ کاره‌ای. به خودمون نگاه کن! تو قراره یک عمر از گچ و خاک سفید باشی و موی سیاهت رو روزگار نبیند ما رو هم ذغال تا آخر عمر همچین سیاه کنه که نفهمیم کی پیر شدیم و باید کنار بریم. پسر جان برو فکر نون باش که خربزه آبه...

از آن به بعد زندگی مریم و کریم جدا شده بود و هر دو راه خود را هرچند مصیبت بار یا شادی بخش آسان یا سخت ادامه داده بودند تا این‌که هردو بیوه شده بودند. وقتی بچه‌ها همه بزرگ شده بودند و مریم خانم و مشهدی‌کریم تنها و بی کس، خاطره‌ها بود که با آنها زندگی می‌کرد.

مریم داشت 70 سال را رد می‌کرد و کریم حالا چیزی نمانده بود به 80 سالگی برسد.

کریم فکر کرد باید بداند مریم حالا چه‌کار می‌کند. شوهرش، بچه‌هایش، خودش. حالا دیگر کسی  نمی‌تواند حرفی بزند. هر دو دیگر خیلی پیرتر از آنند که کسی حرفی درست کند و به دنبال این فکر به دنبال صاحب تمام آن خاطره‌هایی که با او زندگی می‌کردند رفت.

و مریم خانم را تنها  یافت. تنهای تنها.

کسی باور نمی‌کرد که مریم و کریم یک روز،  یک روز دور اما نزدیک در خاطره‌های شیرین،‌ به هم برسند و بعد از این همه سال با هم ازدواج کنند. اما این کار صورت گرفت و خیلی سریع پیش رفت. آنها دیگر وقت زیادی برای تلف کردن نداشتند.

حالا آنها مثل دو آینه در مقابل هم نشسته بودند مثل خاطره و آرزویی شیرین که از توی ذهن بیرون جسته باشد.
مریم خانم و کریم بعد از آن روز سال‌ها است که باهم زندگی می‌کنند مریم خانم زن باسلیقه و خنده‌رویی است که عاشقانه زندگی را دوست دارد و همه چیز را خیر می‌داند.

مشهدی‌کریم مردی است که مدتی است 90 سالگی را رد کرده است و هنوز به تنهایی و بدون احتیاج به فرزندان زندگی خود را اداره می‌کند و آنها سال‌های سال و شاید تا همیشه با خوبی و خوشی زندگی می‌کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها