ماجرای آقای براتیگان و داستان‌هایش‌

کی هفت‌تیر رو اختراع کرد؟

ریچارد براتیگان، نویسنده معروف جریان هنری «بیت» در آمریکا یکی دو سالی است که در میان کتابخوان‌های ایرانی با اقبال زیادی مواجه شده است. اولین کتابی که از او ترجمه شد، معروف‌ترین اثرش یعنی «صید قزل‌آلا در آمریکا» بود که نه‌تنها یک ترجمه، بلکه دو ترجمه از آن به طور تقریبا همزمان به بازار کتاب عرضه شد. پس از آن ترجمه دیگر کتاب‌های او آغاز و علاوه بر رمان‌هایش یک‌‌مجموعه شعر نیز از میان آثار این نویسنده به فارسی برگردانده شد. این طور که در خبرها آمده است یکی دیگر از آثار براتیگان نیز به زودی به کتاب‌فروشی‌ها خواهد آمد.
کد خبر: ۱۸۸۹۱۸

گویا با وجود آن که بیش از 2‌‌دهه از پایان فعالیت هنری این نویسنده می‌گذرد، آثار او در ایران به تازگی طرفدار پیدا کرده است.

اتاقی که در آن زندگی می‌کردم یک تخت داشت و یک تلفن، همین و بس. یک روز صبح خوابیده بودم که تلفن زنگ زد. کرکره‌ها کشیده بود و بیرون باران شدیدی می‌بارید. هوا هنوز تاریک بود. گفتم: «الو».

مردی پرسید: «هفت‌تیر رو کی اختراع کرد؟»

قبل از این‌که بتوانم گوشی را بگذارم صدایم مثل یک هرج و مرج طلب از دهنم در رفت و گفت: «ساموئل کلت».

مرد گفت: «شما برنده سه و نیم متر مکعب چوب هستید».1‌

حکایت ما و براتیگان هم همین طور است. نه این‌که یک روز زنگ زده باشد و از پشت گوشی تلفن درباره مخترع تیر و تفنگ سوال پرسیده باشد. نه، اما وقتی کتاب‌های این بابا را می‌گیرم دستم و شروع به خواندن می‌کنم درست عین این است که یک نفر هنوز آفتاب نزده از پشت گوشی تلفن همچین سوالی بپرسد. خب خودتان قضاوت کنید داستانی که با این جملات آغاز شود و به آنجایی ختم شود که یک نفر در کودکی یک خودرو زرهی جایزه گرفته، چه بلایی می‌تواند سر عقل سلیم بیاورد.

البته کتاب‌های این بابا این‌طورها هم که گفتم نیست. یک جایی چنان دستتان را می‌گیرد و به گردش در رویاهای رنگی می‌برد که اصلا یادتان می‌رود که دنیایی هست و شما در آن زندگی می‌کنید و هزار بدبختی از سر و کولتان بالا می‌رود. می‌بردتان جایی که هر برکه به اسم یه بابایی است که آنجا ماهیگیری می‌کرده یا جراحی که به ‌جای جراحی آدم‌ها، شکم ماهی‌های قزل‌آلا را باز می‌کند و بعد می‌اندازدشان توی رودخانه. خب آدمیزاد است دیگر، هر کاری ممکن است بکند.

حالا حتما فکر می‌کنید مغز من پاره سنگ برمی‌دارد چون آقای ریچارد براتیگان با آن همه دبدبه و کبکبه که نمی‌تواند مغز معیوب داشته باشد. راستش را بخواهید صحبت از مغز معیوب نیست چون توی این روزگار پیدا کردن غیرمعیوبش کار سختی شده، اما من می‌گم کار خداست دیگر شاید یک روز، آن سال‌ها که ریچارد هنوز طفل نابالغی بود و از خیابانی رد می‌شد، ناگهان تیری، تخته‌ای، بالاخره یک چیزی از پنجره خانه‌ای خورده به سرش.
درست مثل همان داستانی که خودش در کتاب «در رویای بابل» تعریف می‌کند:

یک روز بعدازظهر، سری به یک تیم نیمه‌حرفه‌ای زدم تا جایی برای خودم دست و پا کنم... وقتی وارد زمین شدم تا تست بدهم، اولین حرفی که مربی تیم زد این بود که «به قیافه‌ات نمی‌خوره بازی کن گوشه اول باشی.»...
ده‌دوازده تا بیسبال‌باز با قیافه‌های احمقانه دور محوطه ایستاده بودند و تمرین ساده پرتاب و گرفتن می‌کردند. مربی به طرف یکی از آنها رفت و داد زد: «هی، سام! بیا اینجا یه چن تا توپ واسه این بابا پرتاب کن.» ... سام لبخندی زد... خودم را پیچ‌ و ‌تابی دادم و حالت ضربه‌زدن را تمرین کردم. بعد سام خیلی آهسته پرتابش را انجام داد.
طولانی‌ترین پرتاب در نوع خودش بود... احساس می‌کردم گاوصندوقی روی سرم افتاده... چشم‌هام را باز کردم و دیدم مربی و سام بالای سرم ایستاده‌اند... من روی چمن کنار گوشه اول دراز به دراز افتاده بودم.2‌

می‌بینید، اصلا این اتفاق‌ها بعید نیستند، مخصوصا که خود براتیگان هم (شاید اصلا به طور ناخودآگاه) از این ماجرا استفاده کرده. البته فرق زیادی نمی‌کند که اصلا ضربه‌ای در کار باشد یا نه چون به هر حال براتیگان برای خودش براتیگان است و چیزهای بدی هم ننوشته. مخصوصا همین ماجرای توپ وبیسبال و باقی قضایا، خیلی جالبه. اصلا این کتاب «در رویای بابل» برای خودش داستانی دارد. کتاب، ماجرای یک آدمی است که آه ندارد که با ناله سودا کند، اما معلوم نیست از کجا به این نتیجه می‌رسد که باید کارآگاه خصوصی بشود. بالاخره هم همان می‌شود که دلش می‌خواست، اما بعد از آن کسی پیدا نمی‌شد که محض رضای خدا یک کار کوچک پیشنهاد کند، اما کارآگاه خستگی‌ناپذیر ما بالاخره مشتری هم پیدا می‌کند. آن هم یک مشتری دست به نقد که همین جور دست می‌کند در جیبش و پول خرج می‌کند. اینجای ماجرا است که تازه می‌فهمیم یک جای کار این بابا می‌لنگد. منظورم مشتری نیست. کارآگاه را می‌گویم. البته یک جای کار مشتری هم می‌لنگد، اما ربطی به کار ما ندارد. خلاصه این آقای کارآگاه بعد از همان روزی که می‌رود عضو تیم بیسبال بشود (همان ماجرایی که برایتان نوشتم)، یک عارضه کوچک پیدا می‌کند که آن هم هر چند مشکل کوچکی است، اما در کارش اختلال ایجاد می‌کند. این بنده خدا همین طور که مثلا دارد به خانه‌اش برمی‌گردد در رویای یک جایی به اسم «بابل» فرو می‌رود و آنقدر خیالپردازی می‌کند که از جلوی خانه‌اش رد می‌شود و از جایی دیگر سردرمی‌آورد. خب حالا با این شرایط خودتان فکر کنید که کارآگاه ما چه کار سختی در پیش دارد.

نمی‌دانم شما از کدام دسته آدم‌ها هستید، اما راستش را بخواهید خود من وقتی سوار اتوبوس یا تاکسی می‌شوم مثل همین بابا که ذکرش رفت در رویا فرو می‌روم البته متاسفانه هنوز سرزمین اسم و رسم داری را در رویاهایم پیدا نکرده‌ام، اما خب، بدون اسم و رسم هم می‌شود سرکرد. نباید توقع زیادی داشت. شاید همین باشد که مهر این کتاب را به دلم نشانده. آخر من هم درست مثل همین آقا در تمام رویاها، قهرمان اول هستم و هر بلایی سر هر کسی بیاید به دادش می‌رسم؛ درست مثل آقای کارآگاه. حالا اگر شما هم از این رویاها دارید بروید و این کتاب را بخرید چون حداقل می‌فهمید فقط شما نیستید که از در خانه‌تان رد می‌شوید و نمی‌فهمید. خودتان بهتر می‌دانید که در این دنیای بی‌‌در و پیکر باید با همین دلخوشی‌ها دنبال کارآگاه شدن رفت.

یک روز صبح، وقتی صبحانه می‌خوردیم، ببرها به داخل کلبه آمدند و پیش از آن ‌که پدرم بتواند اسلحه‌ای بردارد، پدر و مادرم را کشتند... یکی از ببرها گفت: «نترس. با تو کاری نداریم»... بالاخره گفتم: «پدر و مادرم بودند.» یکی از ببرها گفت: «متاسفیم. واقعا متاسفیم.»... ببر دیگر گفت: «ما مثل شماییم. به همون زبونی که شما حرف می‌زنید ما هم حرف می‌زنیم. مثل شما فکر می‌کنیم، ولی ما ببریم.» گفتم: «شما می‌تونید توی درس حساب به من کمک کنید؟»... یکی از ببرها گفت: «چی می‌خوای بدونی؟».

«نه ضرب در نه چند می‌شه؟» یکی از ببرها گفت:‌ «هشتاد و یک». ... نیم دوجین سوال ازشان پرسیدم... بالاخره ببرها از سوال‌هایم خسته شدند و گفتند که از آنجا بروم.3‌

این ماجرای ببرها هم برای خودش داستانی است. داستانی به نام «در قند هندوانه» که در آن فقط اتفاق‌های عجیب و غریب پیش می‌آید مثل همین تمرین جدول ضرب با چند ببر گردن‌کلفت، اما خوندنش به دل آدم می‌شینه. شاید پدر و مادر براتیگان هم واقعا همین طور از صحنه روزگار محو شدند چون راستش را بخواهید اطلاع دقیقی از سرگذشت آنها نداریم. تنها اطلاعات دوران کودکی او این است که 30‌‌ژانویه سال 1935 متولد شد و هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش خانواده را ول کرد و رفت. این طور که می‌گویند، او خواهری با اسم باربارا هم داشت که درباره آن سال‌ها گفته «او شب‌ها را به نوشتن می‌گذراند و تمام روز را می‌خوابید. اطرافیان خیلی اذیتش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند. آنها هیچ ‌وقت نفهمیدند که نوشته‌های او چقدر برایش مهم هستند.» برای کسی که از دوران بچگی نوشتن را جدی گرفته باشد خیلی سخت است که تا 32 سالگی صبر کند تا به شهرت برسد، اما براتیگان چاره‌ای جز این نداشت. او کارش را به چاپ کتاب شعر آغاز کرد، اما استقبال از این کتاب‌ها به اندازه‌ای بود که یا همه آنها در کتاب فروشی‌ها روی هم تلنبار می‌شدند یا این‌که خودش مجبور بود آنها را به دست بگیرد و در خیابان‌ها دوره راه بیفتاد تا بلکه چندتایی از آنها را آب کند. با همین سعی و تلاش‌ها بود که توانست 743 نسخه از اولین کتابش را بفروشد، اما بالاخره روزی رسید که این بابا از فقر و فلاکت نجات پیدا کرد آن هم با نوشتن کتاب «صید قزل‌آلا در آمریکا». راستش را بخواهید من که چیزی از این کتاب سردرنیاوردم. چنگی هم به دلم نزد. توی هر صفحه از  کتاب می‌توانید یک سری داستان‌های بی‌سروته را بخوانید که اصلا معلوم نیست ماجرایشان چیست. مثل این یکی:

شب گذشته یک چیز آبی، همان دود، سرازیر شد از اجاق ما به دره، تا درون آوای مادیان سردسته، طوری که هر چه هم سعی می‌کردی نمی‌توانستی آن چیز آبی و زنگوله‌دار را جدا کنی از هم. هیچ دیلمی، هر قدر هم بزرگ، نمی‌توانست از پسش بربیاید.4‌

 حالا منظورم  را گرفتید؟ شاید اصلا برای همین بود که این کتاب معروف شد؛ برای این‌که کسی از آن سردرنمی‌آورد. خلاصه این‌که زندگی براتیگان از این رو به آن رو شد. شهرت است دیگر. سال‌ها ممکن است طول بکشد تا بیاید اما وقتی آمد دیگر دست از سرتان برنمی‌دارد. از سال 1967 که کتاب چاپ شد، براتیگان هر بلایی که دلش خواست سر ناشران و آنهایی آورد که تا آن زمان کتاب‌هایش را نمی‌خواندند، اما ناگهان عاشقش شده بودند.
هر کاری که فکرش را بکنید؛ از فروختن بذر گیاه همراه با کتاب شعرش تا ضبط کردن اجرای یکی از شعرهایش با صدای 18 نفر آدم مختلف. اگر فکر می‌کنید او توانست بعد از همه این ماجراها عاقبت به خیر شود، سخت در اشتباهید. این آقایی که آن همه عاشق شکار و ماهیگیری بود و حتی می‌گویند در اوقات بیکاری به در و دیوار خانه‌اش شلیک می‌کرد در یکی از روزهای اکتبر 1984 گلوله‌ای در مغز خودش خالی کرد. تاریخ دقیق مرگ او مشخص نیست، اما وقتی در روز 25 اکتبر پلیس کالیفرنیا با شکستن در خانه‌اش توانست به آن وارد شود جنازه او را در کنار یک تفنگ کالیبر 44 پیدا کرد.

پا‌نوشت‌ها:

1-  اتوبوس پیر، ریچارد براتیگان، ترجمه علیرضا طاهری عراقی، نشر مرکز.

2-  در رویای بابل، ریچارد براتیگان، ترجمه پیام یزدانجو، نشر چشمه.

3-  در قند هندوانه، ریچارد براتیگان، ترجمه مهدی نوید، نشر چشمه.

4-  صید قزل‌آلا در آمریکا، ریچارد براتیگان، ترجمه هوشیار انصاری‌فر، نشر نی.

پویا قریشی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها