مریم شجاعی‌

میان ماه من تا ماه گردون...

کد خبر: ۱۸۸۷۸۰

داشت دیوارها را می‌شست، همان‌طور که کارش را انجام می‌داد، می‌گفت و می‌گفت. روی چهارپایه ایستاده بود و از بالا به پایین با دقت تمام دیوار را پاک می‌کرد. بعد آرام پایین می‌آمد. چهارپایه را کمی آن طرف‌تر می‌گذاشت، دوباره روی آن می‌ایستاد و شروع به شستن قسمت دیگری از دیوار می‌کرد. با چنان وسواسی کار می‌کرد، انگار مشغول طرح نقشه ساختمان بود! ماجرای خرید جهیزیه دخترش را هم با آب  و تاب برایم تعریف می کرد:

 تختخواب از یافت‌آباد براش خریدم، نصف قیمت جمهوری. مث ماه... فرش ماشینی درجه یک از تعاونی ادارمون...
او همان‌طور حرف می‌زد. یادم افتاد دو سه ماه پیش یک میلیون تومان بابت خرید تلفن همراه دخترم پول دادیم به اضافه یک گوشی سیصد و پنجاه هزار تومانی!

چند روز پیش هم نزدیک چهارصدهزار تومان شهریه یک ترم دانشگاهش را دادیم!

همان روز صبح قبل از بیرون رفتن از خانه، در حالی که کمر روپوش تنگش را می‌کشید تا هرچه تنگ‌تر بسته شود گفت:

 مامی‌جون خوشگلم! امروز برام از بابا صدتومن بگیر لازم دارم!

همان‌طور که مثل همیشه با تعجب سراپایش را برانداز می‌کردم پرسیدم:

 برای چی؟

و او نیز با همان خونسردی و بی‌خیالی همیشگی‌اش و در حال پررنگ‌تر کردن روژلبش جواب داد:

 بوتیک «زارا» فروش فوق‌العاده گذاشته، باید یه چیزایی بخرم...

 مثلا چه چیزایی؟ تو تازه خرید کردی!

 باز خسیس شدی؟ بهت نمیادا...! مواظب باش با خسیس بازیهات کار دست خودت ندی خانم خوشگله! مردارو که می شناسی؟ خرجت که کم بشه، هوس یه کارای دیگه‌ای می‌کنن! اونوقت سرت کلاه میره‌ها!!

روحیه شاد و بی‌خیالش باعث شد تا فراموش کنم اصول تربیتی در این قبیل موارد چه توصیه‌هایی می‌کند و حالا... چهره دختر آقای آزاد کارگرم رو در نظر آوردم که با سه میلیون جهاز به خونه بخت رفته و لابد خیلی هم از این بابت سربلند است. صدایش مرا به خود آورد:

 خانم رحمتی! بی‌زحمت یه قوطی پودر به من بدین! این یکی تموم شد.

در کمد آشپزخانه را باز کردم. از ردیف قوطی پودرهای به هم چسبیده یکی را بیرون آوردم و دادم به دستش. هیکل ورزیده‌ای داشت و چشم‌های تیزه و براق. حدودا پنجاه ساله به نظر می‌رسید. وقتی کار می‌کرد صورتش سرخ سرخ می‌شد عین لبو. به صورتش چشم دوختم و پرسیدم:

 آقای آزاد فشارت که بالا نیست؟

بدون آن که از کار دست بکشد در حالی که نفس نفس می‌زد جواب داد:

 نه خانم. ما فشار مشار نمی‌دونیم چیه؟ آخه سن و سالی هم نداریم...

 به سن و سال نیست که. آدم ممکنه تو جوونی هم فشار خون داشته باشه. ببینم احساس گرگرفتگی نداری؟
 نه خا...نوم! همین قدر که می‌تونم کار کنم و شب یه گوشت و نونی ببرم خونه و زنمو خوشحال کنم عینهو یخ در بهشت خنک می‌شم. گرمرم نمی‌گیرم. بعضی وقتا از گرونی‌ها که هر روزم بیشترمی‌شه آتیش می‌گیرم... خوب کاری نمی‌شه کرد. همه همینطورن!

یادم افتاد روز قبل وقتی از خرید ماهانه به خانه برمی‌گشتیم تو ماشین شوهرم گفت:

 اینم از خرید ماهانه‌تون خانم! صندوق عقب و صندلی عقب جا نداره! اما خودمونیم گرونی کدومه؟ همه اینا سرجمع دویست یورو هم نشد! مردم ما عادت دارن غر بزنن!

 خوب اولا اینا فقط خوراکیه. خرجای دیگرم حساب کن! ثانیا برای تو دویست هزار تومن پولی نیست.

تو این مملکت کسایی هم هستن که این مقدار از حقوق و درآمد یک ماهشونم بیشتره!

خنده‌ای کرد و گفت:

 خوب لازم نیست از سوپر جردن خرید کنن که! برن از مولوی بخرن!

شوهرم عادت داشت حرفهاش با طنز و کنایه قاطی کند. با وجود ثروت نسبتا زیادی که بعد از فوت پدر شوهرم نصیبمان شده بود، احتیاج زیادی به کار هم نداشت. به قول خودش اگر به خاطر غرولندهای من نبود، اداره هم نمی‌رفت. در جوابش به آرامی گفتم:

 سواره از پیاده خبر نداره!

 آقای آزاد حالا چی چی برای دخترت خریدی؟

انگار سوالم مثل یک توپ، گلوله شد و از دهنم پرید بیرون! نفهمیدم حرفم کجای حلقومم جمع و سفت شده بود که آنطور بی‌مقدمه بیرون آمد؟

 همه چی خانوم! گفتم که! تختخواب، فرش ماشینی، یخچال ارج، اجاق گاز چهارشعله، سرویس چینی و ملامین، قاشق و چنگال و ظرف و ظروف بیشترشو زنم چند سال پیش وادارم کرد از تعاونی شهرداری قسطی بخریم. یه چیزکی از حقوقمون کم می‌کردن! قسطاشم تموم شد. خداحفظش کنه! هرچی دارم از این زن دارم!

خوش قلبی و خوش‌فکری او که یک کارگر ساده شهرداری بود و رفتار بسیار خوبی که با همسرش داشت همیشه باعث تحسین من می‌شد.

بعد از شنیدن حرفهایش دوباره در ذهنم عقب گردی پیش آمد و یاد حرف چند روز پیش دخترم افتادم وقتی داشتم برای خرید یک ماشین لباسشویی جدید با همسرم از خانه خارج می‌شدم پرید جلو گفت:

 مامان یه وقت از این لباسشویی‌های ایرانی میرانی نخری! کلاس خونه و آشپزخونه میاد پایین... اون یکی که همسن خودت بود بالاخره خودش جوابت کرد تا مجبور شدی عوضش کنی. جون من بگو فقط خارجی می‌خری؟...
از آن لحظه به بعد سعی کردم عقب گرد ذهنی نداشته باشم چون نتیجه خوبی نمی‌گرفتم. به آقای آزاد فکر کردم که با آن حقوق ناچیز و درآمد کمی که از بابت کار در خانه‌ها به دست می‌آورد چقدر خوشحال و شکرگزار بود با چنان لذتی از خانه و خانواده‌اش حرف می‌زد که اگر از حقوق و درآمدش خبر نداشتم، فکر می‌کردم بی‌مشکل‌تر از او وجود ندارد. نگاهی به طرفش انداختم صورتش همچنان سرخ بود.

 آقای آزاد بیا! بیا بشین می‌خوام دستگاه فشارسنج بیارم ببینم فشارت چقدره. صورتت خیلی قرمز شده.
 نه خانم! والله چیزیم نیست. حالم خوبه. اصلا تا حالا فشار خون نگرفتم!

 حالا بیا یک دفعه بگیر ببین مشکل داری یا نه؟!

دستگاه فشار خون را آوردم و به اجبار نشاندمش و نوار را به دور بازویش بستم. مونیتور فشارسنج عدد هجده روی ده را نشان داد. چیز عادیی نبود. نوار را باز کردم و دستگاه را داخل جعبه‌اش جای دادم.

 دیدین خانوم چیزی نبود!

نگاهی به دور و برم انداختم. کارهایش تقریبا تمام شده بود. در حالی که از جا برمی‌خاستم گفت:

 آقای آزاد! لباستو عوض کن ببرمت درمانگاه یه معاینه‌ای بشی بد نیست!

آستین‌های لباسش را پایین کشید و با دست آنها را صاف کرد. سرش را یک وری نگاه داشت و گفت:

  درمانگاه می‌خوام چیکار؟ والله هیچیم نیست. از دکتر رفتن و حب خوردن و آمپور مامپورم خوشم نمیاد.

توروخدا ولمون کنین بذارین به کارمون برسیم خانوم!

 کارت که تموم شده ولی فشارت یه خورده بالاست. با این سن و سال و این وزن، فشارت زیاد طبیعی نیست.
  خوب فردا خودمو به دکتر اداره نشون می‌دم.
این را گفت و رفت که کار را به طور کامل تمام کند. عادت داشت به قول خودش ریشه کار را در بیاورد وگرنه کار زیادی نمانده بود. به آشپزخانه رفتم و یک چای کمرنگ برایش ریختم. آن را با یک لیمو ترش قاچ کرده در سینی گذاشتم و برایش بردم.

پس فردا حتما خودتو به دکتر نشون بده!

چشم خانوم مطمئن باشین! خدا سایه شمارو از سر ما کم نکنه!

باز به آشپزخانه برگشتم. یک ظرف خورشت برایش کشیدم و مقدار زیادی آبغوره به آن اضافه کردم. برنج هم در ظرف دیگری ریختم دو تا ظرف را بسته‌بندی و آماده کردم با خودش ببرد. دوست داشت غذایش را در خانه و کناز زن و بچه‌هایش بخورد تا به قول خودش بیشتر بچسبد. چه مرد مهربانی!...

چند روز بعد زن تلفن کرد. صدایش ضعیف و غم‌زده به نظر می‌رسید. پرسیدم:

چی شده خانم آزاد؟

والله چی بگم خانم. سنگ به در بسته می‌خوره. آزادو خوابوندن بیمارستان.

با این‌که تقریبا حدس می‌زدم به چه جهت بستری شده، ‌ولی پرسیدم:

چرا رفته بیمارستان؟ کدوم بی....

بیمارستان شهرداری بخش آی.سی.یو.. می‌گن داشته سکته....

بغضی که سراغش آمده بود نگذاشت جمله‌اش را تمام کند....

کمی دلداریش دادم و گفتم حتما میام به دیدنش. همین کار را هم کردم. وقتی رسیدم، دیدم تو اتاق آی‌سی‌یو خوابیده و کلی سیم به سر و بدنش وصل کردند. از پشت شیشه به زنش سلام کردم. آرام از کنارش دور شد و آمد بیرون، سلام و علیکی کردیم و من رفتم تو. چشمهایش باز بود. به نظر زیاد بدحال نمی‌آمد. ولی شل حرف می‌زد:
سلام خانوم! چرا شما زحمت کشیدین؟ این زن ناقص‌العقل من بهتون خبر داده؟ ببخشین تورو خدا ، اصلا راضی نبودم شما تو زحمت بیفتین!

زحمتی نیست آقای آزاد. این حرفا چیه می‌زنی. بگو ببینم چی شده؟

هیچی خانوم فردای روزی که از پیش شما اومدم به دستور شما رفتم دکتر اداره فشارمو دید و به چند تا حب نوشت و داد دستم.  رفتم نسخمو پیچیدمو اومدم خونه. شب جاتون خالی زنم یه اشکنه مفصل درست کرده بود با ترشی و فلفل فراوون خوردیم و خوابیدیم. نصف‌شب دیدم دلم آشوبه، به خانوم گفتم برام نبات آبسرد درست کنه! همچین که خوردم، گلاب به روتون بالاآوردم! بندم نمی‌اومد! انگار غذای یه مهمونخونه روخورده بودم! خلاصه هر جوری بود شبو صبح کردیم و صبح اومدیم مریضخونه که فوری آوردنمون اینجا و... حالا شب عیدی کارای شما و دوستای دیگه میمونه! دعا کنین زودتر ازاینجا خلاصم کنن بتونم بیام و...

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها