آیزاک آسیموف / مترجم :حسین شهرابی - ‌قسمت دوم‌

چشم‌ها فقط به درد دیدن نمی‌خورند

آمس با شور و حرارت گفت: «من یادم می‌آید! من به چیز دیگری فکر نکردم و کم‌کم خاطرم آمد. بروک! می‌خواهم نشانت بدهم. بهم بگو که درست می‌گویم یا نه. بهم بگو!» «نه دیوانه‌بازی است...حال آدم را به هم می‌زند.» «بگذار این کار را بکنم، بروک! ناسلامتی ما دوست هم هستیم؛ از همان اولش ما با هم انرژی رد و بدل می‌کردیم ‌‌ از همان موقع که اینی شدیم که الان هستیم. بروک! خواهش می‌کنم!»
کد خبر: ۱۸۶۲۷۳
«پس خیلی زود کارَت را تمام کن!»

آمس چنین رعشه‌ای را به خطوط نیرویش در تمام مدت ‌‌ خب، چه مدّت؟ بماند! ‌‌‌ ندیده بود. اگر الان به بروک نشان می‌داد و همه چیز درست از آب درمی‌آمد، جراتش را پیدا می‌کرد تا جلوی گردهمایی انرژی ‌ ‌آدم‌ها هم کارش را انجام بدهد که قرن‌ها بود چشم‌انتظار چیز جدیدی بودند.

ماده آنجا، میان کهکشان‌ها خیلی رقیق بود؛ اما آمس جمعش کرد و در چند سال نوری مکعب شکلش داد و اتم‌ها را انتخاب کرد و پایداری سستی بهشان داد و ماده‌ها را به شکل بیضی درآورد که زیر پای‌شان از هم وا می‌شد.
آرام پرسید: «یادت نمی‌آید، بروک؟ چیزی شبیه به این یادت نمی‌آید؟»

بردار بروک منظم به نوسان در آمد و گفت: «مجبورم نکن که یادم بیاید. چیزی خاطرم نیست.»

«این سر بود. به این می‌گفتند سر. آن قدر درست یادم می‌آید که دلم می‌خواهد به همه بگویم. منظورم این است که با صدا بگویم.» درنگ کرد و بعدش گفت: «ببین! خاطرت هست؟»

سر در قسمت بالایی بیضی ظاهر شد.

بروک گفت: «این چیه؟»

«این کلمه سر است. نشانه‌هایی هستند که با صداها به آن می‌گفتند سر. بگو که یادت هست، بروک!»

بروک با شک و تردید گفت: «یک چیزی هم... یک چیزی هم آن وسط بود.» یک برآمدگی عمودی شکل گرفت.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها