در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پس از اقدامات پزشکی، این جوان با مراجعه به دادسرا با ارائه شکایتی خود را ذکرالله عطایی معرفی و خطاب به قاضی گفت: کارگر ساختمانی هستم و 2 میلیون تومان پول را که پس از 2 سال کار پسانداز کرده بودم درون لباسهایم پنهان کرده بودم تا آن را به یکی از بستگانم بسپارم که در بلوار ابوذر 2 سرنشین یک دستگاه خودرو که ظاهرا انتظار مرا میکشیدند، راهم را سد کردند و با معرفی خود به عنوان مامور، از من خواستند تا سوار خودرو شوم.
چهره یک آشنا
شاکی افزود: پس از طی مسافتی آنها چشمها و دستهای مرا بستند و زمانی که خودرو در بیابانی متوقف شد، چشمانم را باز کردند و متوجه شدم یکی از بستگانم به نام صالح در این محل انتظار مرا میکشد.
آن 2 نفر پس از این که مرا از خودرو پیاده کردند، در اختیار صالح قرار دادند و پس از دور شدن آنها، صالح طنابی به گردنم انداخت و من بیهوش شدم.
وی افزود: پس از 4 ساعت وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم پولهایم به سرقت رفته است و بشدت مجروح شدهام، به طوری که بسختی نفس میکشیدم.
دستگیری متهم
به دنبال این شکایت و مشاهده آثار مربوط به طناب که به گردن شاکی انداخته شده بود، پرونده برای پیگیری و تحقیقات به اداره 5 پلیس آگاهی ارجاع شد.
با تحقیق ماموران از شاکی و شناسایی محل سکونت صالح، این متهم دستگیر شد و زمانی که شاکی را مقابل خود دید، شوکه شد.
متهم در تحقیقات عنوان کرد: پس از اطلاع از این که ذکرالله 2 میلیون تومان پول به همراه دارد، از 2 نفر از دوستانم خواستم تا با قرار گرفتن در مسیر رفت و آمد وی، او را بربایند و به بیابان منتقل کنند.
مرده زنده شد
وی افزود: وقتی ذکرالله (شاکی) در بیابان در اختیار من قرار گرفت، به او حمله کردم و با اطمینان از این که او را به قتل رساندهام، پولهایش را سرقت کردم و متواری شدم و تصور نمیکردم او بار دیگر زنده شود.
به دنبال این اظهارات، دستور قضایی لازم در ارتباط با متهم صادر شد و تحقیق از وی ادامه دارد.
گفتگو با جوان شاکی
ماجرای سختی را تجربه کردهای؟
بله، بسیار سخت و اکنون نیز باور نمیکنم چگونه فرصت دوباره زندگی را به دست آوردهام.
چرا از کسانی که تو را ربودند درخواست کارت شناسایی نکردی؟
از رفتار آنها بسیار ترسیده بودم. وقتی کارت خواستم مرا کتک زدند.
وقتی صالح را در بیابان دیدی، چه تصوری داشتی؟
فهمیدم که او آن 2 نفر را اجیر کرده است. من و صالح از بستگان هم هستیم. هیچگاه تصور نمیکردم او برای من چنین نقشهای کشیده باشد.
به صالح چه گفتی؟
از او خواستم پولهایم را بردارد و مرا رها کند، اما او بدون توجه به حرفهایم، به یکباره طناب را دور گردنم انداخت و پس از چند لحظه احساس خوابآلودگی کردم و پلکهایم سنگین شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
چند ساعت بیهوش بودی؟
حدود 4 ساعت چون ساعت 7 صبح طناب گردن من انداخت و حدود ساعت 11 به هوش آمدم. تمام بدنم درد میکرد و احساس میکردم سالها خواب بودم.
بعد چه کردی؟
به هر زحمتی که بود، خود را به جاده رساندم و از خودروهای عبوری درخواست کمک کردم.
پزشکان چه گفتند؟
آنها میگفتند، حنجره و شریانهای حیاتی من آسیب جدی دیده و تا چند روز چشمهایم بشدت سرخ بود و تاری دید داشتم.
مرگ سخت است؟
من انتظارش را نداشتم، اما اکنون خدا را شکر میکنم که فرصت دوباره زندگی پیدا کردهام. صالح در آگاهی میگفت باور نمیکنم زنده باشی، چون هیچ علایم حیاتی نداشتی و من تصور میکردم برای همیشه مردهای.
وقتی صالح شما را زنده دید، چه عکسالعملی از خود نشان داد؟
او باور نمیکرد، برای لحظهای تصور میکرد این روح من است که مقابل او ظاهر شده است.
اکنون وضعیت جسمانیات چگونه است؟
خیلی خوب نیستم، مدام کابوس میبینم، نمیدانید چه لحظات سختی را تجربه کردم. مرگ حق است و دیر یا زود به سراغ همه خواهد آمد. در آن لحظات که طناب به گردن من انداخته شد، چهره همه نزدیکانم یکی پس از دیگری در مقابلم ترسیم شد و تصور نمیکردم روزی دوباره آنها را ببینم.
حاضری رضایت بدهی؟
به صالح؟
بله.
خیر او ناجوانمردانه مرا تا دنیای مردگان برد، اما لطف خداوند شامل حال من شد و دوباره زنده شدم.
کلام آخر؟
اکنون میدانم که بین مرگ و زندگی تنها به اندازه یک تار مو فاصله است...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: