چهره آفتابسوخته، موهای سفید و صورت پرچین و چروک احمد که از سختیهای زندگیاش و کار و تلاش زیاد او حکایت دارد چنان جلوه معصومانهای به وی داده است که با شنیدن اتهامش، بهتزده میشوم. قتل، آن هم کشتن فرزند خود. دختری 17 ساله. اشک پهنای صورتش را در برگرفته و صدایش میلرزد، همانطور که به زمین چشم دوخته میگوید: «چارهای نداشتم آبرو و حیثیتم رفته بود یا باید او را میکشتم یا خودم را.» این پاسخ احمد است درباره چرایی قتل. حفظ آبروی خانوادگی بهانهای است که بسیاری از قاتلان خانوادگی، بویژه فرزندکشها بیان میکنند. از او میپرسم مگر دخترت چه کرده بود که به قول خودت مجبور به این کار شدی.
کد خبر: ۱۷۸۵۸۸
«تقصیر فرزانه نبود. دامادم مقصر بود او دخترم را دزدید و 10 روز با فرزانه زندگی کرد.»
بار دیگر بهت فضا را تسخیر میکند. دامادت؟ مگر چنین چیزی امکان دارد؟ احمد فقط اشک میریزد و پس از گذشت چند دقیقه ازدواج دامادش با خواهر بزرگ فرزانه را این طور شرح میدهد: 7ماه پیش بود که سعید و دختر بزرگم عقد کردند. ما شناخت خیلی زیادی از خانواده سعید نداشتیم، اما با این وصلت موافقت کردم. پس از عقد بود که مشکلات دخترم و شوهرش شروع شد. اختلافات آنقدر شدید بود که من نگران شده بودم و میخواستم با وساطت به این دعواها پایان دهم.»
نخستین خشتهای یک زندگی مشترک روی آب بنا میشود. زندگی متزلزل و پرآشوب. آیا احمد توانست نقش میانجی را بازی کند. او چقدر در این کار موفق بود. خودش میگوید: «بارها نزد خانواده سعید رفتم. مشکل را با آنها در میان گذاشتم و گفتم این شرایط را نمیشود تحمل کرد. از آنها خواستم با پسرشان صحبت و او را نصیحت کنند تا شاید سر به راه شود، اما این مذاکرهها هیچ فایدهای نداشت و دامادم همچنان به رفتارهای سابقش ادامه میداد. بداخلاقی. دخترم را مورد توهین قرار میداد و حتی حاضر نبود دستپخت او را بخورد.»
آنچه که متهم به قتل میگوید با باور عمومی و این عقیده که همه زوجها چند ماه اول زندگیشان را در صلح و صفا و محبت سپری میکنند کاملا متضاد است. علت رفتارهای سعید را که میپرسم، احمد جواب میدهد: «اخیرا مشکل را فهمیدیم. سعید همسرش را دوست نداشت او عاشق فرزانه دختر کوچکم شده بود و میخواست زنش را طلاق دهد تا با فرزانه ازدواج کند، اما من نمیتوانستم چنین چیزی را بپذیرم».
خانواده دامادت هم این موضوع را میدانستند؟
احمد این را که میشنود خشمش دو چندان میشود و با عصبانیت،محکم و قاطع میگوید: «بله میدانستند. اوایل امسال برایشان پیغام فرستادم که میخواهم کادوی عید ببرم، اما آنها مرا به خانهشان راه ندادند و پیغام دادند باید ازدواج سعید و دختر بزرگم را فسخ کنیم تا سعید بتواند فرزانه را به عقد خودش درآورد.»
در چنین شرایط بحرانی بیشک پدر به عنوان مدیر خانواده وظیفه حساس و دشواری را برعهده دارد. احمد درباره برخوردش با این ماجرا میگوید: «آن روزها قرار بود به سفر برویم. از مشهد که برگشتیم فهمیدم اوضاع بدتر شده است. دخترم بشدت از شوهرش گلایه داشت و دلش خون شده بود. به همین خاطر این بار مستقیم با خود سعید صحبت کردم و او دوباره به صراحت به من گفت می خواهد با فرزانه ازدواج کند. من هم در برابرش برخورد قاطعی کردم و گفتم به هیچ عنوان به چنین کاری رضایت نمیدهم.»
متهم به قتل تمام تقصیرها را بر دوش دامادش میاندازد و درباره این که چرا برای طلاق دخترش اقدام نکرده بود، میگوید: «اول که فرصت زیادی نبود. بعد از عید که از سفر برگشتم مشکل حاد شد و دامادم رفتارهای آزاردهندهاش را شدت بخشید. او در راه مدرسه مزاحم فرزانه میشد. آنقدر اعصابمان را به هم ریخته بود که واقعا نمیدانستم باید چه کار کنم. نمیتوانستم فرزانه را در خانه حبس کنم. از طرفی دامادم هم دست بردار نبود، اما بالاخره دختر بزرگم را به خانه خودم آوردم و پیگیر کارهای طلاقش شدم.»
از واکنش فرزانه در برابر این حوادث که میپرسم دوباره اشکش سرازیر میشود و دستهایش به لرزه میافتد، همان طور که بریده بریده حرف میزند، میگوید: «دخترم هم اوایل خیلی عصبانی بود، اما بعد از مدتی گفت او هم به سعید علاقهمند شده است. من میدانم چرا این حرف را میزد. برای این که از فشاری که تحمل میکرد بکاهد. او به خاطر ما این دروغ را میگفت.»
شرایط پیچیده این خانواده از زمانی بغرنجتر شد که سعید تصمیم گرفت خواهرزنش را برباید. احمد در این باره توضیح میدهد: «سعید به زور دخترم را دزدید وقتی فرزانه ناپدید شد فهمیدم کار سعید است او قبلا هم همه مارا تهدید کرده بود. خیلی تلاش کردم فرزانه را به خانه بازگردانم، اما وقتی موفق نشدم به پلیس شکایت کردم و 10 روز بعد دامادم و فرزانه دستگیر شدند؛ البته من دخترم را با قرار کفالت آزاد کردم.»
متهم حرفهایش به اینجا که میرسد، با همان دستهای لرزان، جرعهای آب مینوشد تا شاید بغضی که راه گلویش را بسته فرو دهد. او همانطور که خودش میگوید هرگز تصور نمیکرد روزی به اتهام قتل دخترش مجبور به پاسخ گفتن به سوالات پلیس، بازپرس، تا خبرنگاران شود. او بعد از لحظاتی سکوت و مکث، بدون این که چیزی بپرسم میگوید: «این همه را تعریف میکنم تا عبرت دیگران شوم. تا آنها گرفتار مشکلاتی که من شدم نشوند. به افرادی که روحیه خلافکارانه دارند میگویم که حق ندارند شرافت دیگران را به بازی بگیرند.»
این جملات انگار کمی سبکش میکند و فرصتی پیش میآید تا درباره حوادث روزهای بعد از بازگشت فرزانه به خانه بپرسم.
«همه عصبانی بودیم. حرفها و زخم زبانهای مردم را باید تحمل می کردیم. آبرویمان رفته بود و من دیگر نمیتوانستم حتی برای خرید از خانه بیرون بروم. این طور بود که شب قبل از قتل با دخترم بشدت دعوا کردم و او را کتک هم زدم دست خودم نبود. نمیدانستم چه کاری درست است ولی باید هر طور که شده از آن وضعیت خلاص میشدم.»
رهایی از بحران تا این حد پیچیده بیتردید به راهنمایی مشاوران نیاز دارد، اما احمد این راه را انتخاب نکرد و تصمیم گرفت صورت این مساله را پاک کند. خودش میگوید: «آن شب به دخترم گفتم به خاطر این آبروریزی یا من باید خودکشی کنم یا او را بکشم. در واقع از ما دو نفر فقط یک نفر باید زنده میماند فرزانه هم قبول کرد او کشته شود. دستم را بوسید از گناهی که مرتکب شده بود عذرخواهی کرد و بالاخره همان شب وی را خفه کردم.»
پرونده زندگی تلخ فرزانه با مرگش بسته شد. حالا به اعتقاد پدر، آنها از زیر بار بیآبرویی گریختهاند، اما دیگر اعضای خانواده چه فکر میکنند. احمد خاطرنشان میکند: «خانواده میدانستند قرار است فرزانه را بکشم البته باور نمیکردند این کار را بکنم. بعد از مرگ فرزانه قرار شد موضوع را خودکشی جلوه بدهیم، اما بعدا پشیمان و دچار عذاب وجدان شدم به همین خاطر هم به پلیس 110 زنگ زدم و حقیقت را گفتم. بعد هم دستگیر و زندانی شدم.»
ماجرای این جنایت تکاندهنده به پایان میرسد. احمد اکنون باید در بازداشت منتظر جلسه محاکمه بماند؛ البته داماد او هم زندانی است و مقامات قضایی از لزوم برخورد جدی و قاطع با سعید سخن گفتهاند.