کافه کاغذی زلزله، همینه، همینه‌

راستش همان طور که می‌دانید ما که کافه کاغذی باشیم هیچ وقت اهل فوتبال نبودیم. یعنی همچین سرخابی می‌زدیم. ولی دروغ چرا؟ از اونجایی که استقلال هم قراره قهرمان جام حذفی بشه تا دل هوادارانش آرام بگیره، رک و راست از این که پیروزی قهرمان لیگ برتر شد، مقادیر معتنابهی خوشحال شدیم. یعنی خب یک جورهایی جو هم ما را گرفت که حق داشتیم. اگر شما هم توی روزنامه‌ای بودید که ده، بیست نفر طرفدار پیروزی در اتاق تلویزیون، بعد از زدن گل چنان داد و هوار راه بیندازند که کامپیوترها از ترس سکته کنند چاره‌ای نداشتید که پیروزی شوید.
کد خبر: ۱۷۸۳۲۵
چون تنها در این صورت است که می‌توانید خودتان را قاطی آنها کنید و هی بالا و پایین بپرید و هوار بکشید و خلاصه هر آتیشی که دلتان می‌خواسته توی روزنامه بسوزانید و نمی‌توانسته‌اید، بسوزانید. به هر حال من به سهم خودم به آقای کریم باقری بابت صدای قشنگشان تبریک می‌گویم و پیشنهاد می‌کنم بعد از اتمام دوره فوتبال، بخت خودشان را در زمینه خوانندگی و آواز هم بیازمایند. البته ما استثنائا این فصل آن هم به خاطر شخص افشین قطبی پیروزی شدیم وگرنه همه دوستان شاهدند که در فصل‌های قبلی درست به همان سمتی غش می‌کردیم که تیم برنده می‌پرید. خلاصه که پیروزی زلزله که می‌گن، همینه. حالا این حرف‌ها را ول کنیم برویم سراغ نامه‌ها و ایمیل‌ها که این چیزها واسه ما نون و آب نمی‌شه، نمی‌شه:

زینب ترکاشوند از ملایر، خوشحالم که می‌بینم نسل سوم این همه برات نوستالژی داره. امیدوارم بازم برامون نامه بنویسی.

مجنون خانم، ما هم خوشحال شدیم که شما خوشحال شدی. ولی راستش نامه‌ات را با این که چندین و چند بار خواندم نتوانستم چیز زیادی بفهمم. اگه دلت خواست، می‌تونی واضح‌تر برام بنویسی. خیالت راحت باشه جز خودم هیچ کس این نامه‌ها رو نمی‌خونه. اصلا کسی جرات نداره از کنار این نامه‌ها رد بشه. ما رو دست کم گرفتی، آبجی!

استاد خفن هم نوشته‌اند: «طرف می‌ره خواستگاری ازش می‌پرسن شغلت چیه؟ روش نمی‌شه بگه قصابم می‌گه: لوازم یدکی گوسفند دارم.» یه چیزای دیگه هم نوشته که بماند... .

خب منیر خاتون خانم، هر دفعه بوی پلو از نامه‌هات بیشتر به مشام می‌رسه. تا حالا که نمی‌خواستی شوهر کنی، حالا ولی تصمیم گرفتی با یکی ازدواج کنی که خاکی باشه؟ وا‌لله خاکی‌اش رو نمیدونم ولی توی تهران پر از آدم دودیه. اگه دیدی دودی‌اش هم جواب می‌ده، بهمون خبر بده آستین بالا بزنیم .

 در ضمن ستون بی‌خیالی هفته سرجاشه، نویسنده‌اش برای مدت کوتاهی فوت شده بود که حالا دوباره زنده شده می‌نویسه. این خیالپردازی‌ها چی بودکه کرده بودی؟  راستی در مورد طرح جلدها گرچه حق با تو است ولی خواهر عزیز ظاهرا جنابعالی یک چیزهایی را فراموش می‌کنی. اگه اون جور که تو می‌گی طرح جلد بزنیم بعد از چند هفته اصولا نسل سومی نمی‌مونه که بعد بخوایم براش طرح جلد هم بزنیم. بله، جانم تو مو بینی و ما پیچش مو در ضمن از اون ماجرای سر کاری کلی کیف فرمودیم. ایول، مثل خودمان این کاره‌ای. در مورد جشنواره گلاب‌گیری هم مثل این که امسال هم باز قسمت نمی‌شه.

 خواهر خاتون که اصلا نمی‌گذارند حرفش را بزنیم چون معتقدند دلبندشان شخص شخیص وروجک گرمازده می‌شوند. البته پربیراه هم نمی‌گه با این تفاوت که اگه پای جناب وروجک به آن گل‌های محمدی برسه، همون جا و در حالی که گل‌ها هنوز روی شاخه‌هاست به طور خود به خود تبدیل به گلاب می‌شه. البته نه این که وروجک بخواد به گل‌ها دست بزنه ها... نه... وروجک اینقدر بچه خوبیه، دست نمی‌زنه... نه... .

«می‌دانی کافه کاغذی عزیز من و شما یک سبک مشترک و در عین حال منحصربه‌فرد داریم. این سبک که سرقتیسم شعری نامیده می‌شود، یکی از سخت‌ترین و پیچیده‌ترین سبک‌های شعری است. این روش سرایش علاوه بر این که پیچیده است، اما کاربردهای مختلفی دارد.

یعنی می‌توان با اندکی جابه‌جایی، مخاطب و موضوع را عوض کرد بدون این که وزن شعر تغییر کند. مثلا همین شعری که من برای مرغ‌ها سرودم و شما چاپ کردین را در نظر می‌گیریم: آن که مرغ پدر و مادرها را یک پا می‌کرد / کاش فکر دل این بیچاره‌ها را می‌کرد / یا نمی‌داد به مرغ‌ها دو تا پای قشنگ / یا آنان را در این غم شکیبا می‌کرد». همین شعر می‌تواند برای موضوع دیگری مورد استفاده قرار گیرد، مثلا نبود یک پست الکترونیکی مجزا برای شترگاوپلنگ اگر بخواهیم این شعر را به این موضوع ربط بدهیم این گونه تغییر می‌کند:

آن که برای کافه کاغذی جیمیل برپا می‌کرد / کاش فکر دل شترگاوپلنگ را هم می‌کرد / یا نمی‌داد به کافه این پست الکترونیکی را / یا شتر جان را در این غم شکیبا می‌کرد.» خوب کافه جان من به عنوان یک شاعر پیشکسوت در سبک سرقتیسم شعری برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم. (اینها را هم زینب محمدزاده در حالی که از دست خودش غش و ریسه می‌رفته، برایمان فرستاده، بله!)

یک دوستی هم به اسم سینا امینی از مشهد ظاهرا بیشتر از ما خوابش می‌آمده، چون نوشته برنده سوال پشه رو چرا اعلام نمی‌کنید؟ دوست عزیز برنده‌اش مشخص شد، اسمش اعلام شد، جایزه‌اش ولی ارسال نشد. روی ما سیاه. به خدا تقصیر من نیست، درخواستش توی بوروکراسی اداری کپک زده فعلا.

سرکار خانم که اسمت را نفهمیدیم ولی با خواندن ایمیل تو خودمان هم یادمان رفت چند سال داریم و بعد به این نتیجه رسیدیم همچنان همان کافه کاغذی بدون سن و سال بمانیم، انگار بهتر است. آخه بابا جان من چند دفعه بگم 17 سال و 4 ماهمه؟ حالا هی شما باور نکنید.

ماجده 16 ساله خدا را شکر که خودت را معرفی کردی. ما هم اینجا معرفی‌ات کردیم.

امیر 18 ساله از اصفهان از این همه ابراز احساساتی که نسبت به من داشتی بیسیار بیسیار سپاسگزارم.

 ما هم به‌همچنین عزیزم. در ضمن از خود این یارو بپرس چرا اسمش رو گذاشته شتر ما که وکیل، وصی مردم نیستیم. والله.

 آف، تنها ما شما را جزو خودمان حساب کرده‌ایم. با خیال راحت نامه بده. شتر هم ایمیل نداره فعلا.

ببین آقای قارچ سمی ایمیل شما رسید، ولی چشم  ما باباقوری شد تا خوندیم. جون هرکسی که دوستش داری فارسی بنویس. بعد هم این ایادی اگه بره سراغ اون آدمایی که تو می‌گی (یعنی ستاره‌های سینمای ایران ) باید در روزنامه رو ببندیم، تشریف ببریم خونه مگس بپرونیم. چون اصولا این آقای ایادی اعصاب معصاب نداره.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها