بعد از سلام

شهر‌ها و خاطره‌ها

نمی‌شود همین طور چشم‌هایت را روی هم بگذاری و بگذری، اصلا نمی‌شود، دنیا گاهی بازی‌های عجیبی دارد، مثلا ممکن است یک ردپا، تو را با خودش تا قرن‌های قرن عقب ببرد و بعد به خودت که بیایی، ببینی نشسته‌ای کنار دیواری، جایی و داری به غروب یکی از روزهای بهاری چند قرن قبل از میلاد نگاه می‌کنی. از کنار خیلی چیز‌ها نمی‌شود به سادگی گذشت، مثل همان ردپای کودکی که روی کفپوش محوطه بنای چغازنبیل باقی مانده است.
کد خبر: ۱۷۶۷۳۲
همه عظمت چغازنبیل یک طرف و این ردپا کوچک یک طرف دیگر، ردپایی که معلوم نیست چطوری و چرا در حافظه این بنا باقی مانده و همین چرایی‌هاست که تو را مجبور می‌کند کنار این ردپا بایستی، به آن خیره شوی و بعد یواش یواش همه چیز رنگ عوض کند، چغازنبیل مثل همان روز‌های اولش شود و آدم‌های پیش از میلاد از جلو چشمت رژه بروند و بعد خورشید را ببینی که دارد غروب می‌کند، می‌رود و تو مانده‌ای و رد پایی که صاحبش معلوم نیست، اما بدجوری در خاطرات چغازنبیل باقی مانده است. ممکن است به خودت بگویی شاید بچه‌ای بوده و زمانی که کفپوش هنوز سفت نشده بوده شیطنتی کرده و دویده دنبال پدرش یا مادرش و بعد ردپایش مانده در حافظه این بنا، یا شاید هم گرسنه بوده و پدر و مادرش را که دیده یادش رفته نباید می‌دویده روی کفپوشی که هنوز خشک نشده و ردپایش باقی‌مانده در حافظه این بنا و همین طور شاید‌ها و شاید‌ها توی ذهنت رژه می‌روند، شاید‌هایی که فقط شاید هستند هزار و یک اتفاق را توی ذهنت می‌سازند، اما به خودت که می‌آیی می‌بینی این ردپا انگار باید می‌مانده توی حافطه این بنا. درست مثل تخت جمشید یا میدان نقش جهان که هر لحظه می‌تواند برای تو روایتی را با تکه تکه سنگ‌ها و کاشی‌های‌شان در ذهن تو شکل بدهند.

اصلا خیلی از بنا‌ها و شهر‌ها همین طوری هستند، آدم نمی‌داند که اگر این بنا‌ها زبان داشتند و حرف می‌زدند، چه چیز‌هایی را می‌گفتد و چه خاطراتی را ورق می‌زدند.

به خاطر همین چیز‌هاست که شهر‌ها گاهی خاطره می‌شوند و بنا‌ها یادآور تاریخی که گذشته و رفته و اما هنوز ته مزه‌اش باقی مانده برای ما، مثل خرمشهر که گاهی خاطره‌هایش بوی خون می‌گیرد و گاهی حدیث اشک می‌شود و آه یا مثل مسجد خرمشهر که بدجوری تو حافظه ما باقی مانده و هر وقت به گلدسته‌ها و گنبدهایش نگاه می‌کنیم بی‌اختیار صدایی در گوشمان طنین‌انداز می‌شود؛ «ممد نبودی ببینی/ شهر آزاد گشته/ خون یارانت/ پرثمر گشته/ آه و وا ویلا/ کو جهان‌آرا/ نور دو چشمان تر ما» همین طوری‌هاست که گاهی آدم می‌ترسد توی یک شهر مثل خرمشهر راه برود، از خاطره‌های خرمشهر می‌ترسد و از هجوم صدا‌هایی که دیوار‌ها و کوچه‌های این شهر قابشان گرفته‌اند، می‌ترسد، می‌ترسد در کوچه‌هایش قدم بزند و خواب کسانی را که روزی روزگاری ساکن همین کوچه‌ها بوده‌اند و حالا نشانی ندارند را آشفته کند، شهر‌ها و بنا‌ها همین طوری هستند، همین طوری جان پیدا می‌کنند و به خودت که می‌آیی می‌بینی نشسته‌ای کنار اروند و داری به طلوع آفتاب روز 4 خرداد 26 سال پیش تماشا می‌کنی، اولین روز آزادی خرمشهر.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها