در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تلافی،ساخته سعید اسدی، نمونهای از این دست است که در اوج نفرت، عشق را میستاید و مبتنی بر ساختاری پارادوکسیکال، روی خط جدایی به وصالی دوباره میرسد. تلافی، داستان زوجی به نام حمید و رعنا است که قصد دارند از هم طلاق بگیرند اما متوجه مسائل و واقعیتهای تازهای راجع به همدیگر میشوند که آنها را بار دیگر به هم وصل میکند و عشقی تازه از میان نفرتها و کینههای گذشته به وجود میآید.
در واقع ساختار مضمونی فیلم، فرآیندی معکوس را طی میکند و از طلاق به وصلی عاشقانه میرسد. اما چفتو بستهای این روابط و مناسبتهای انسانی، آنقدر سست و بیاساس است که هرگونه، کنش و واکنش را میان حمید و رعنا، سطحی و بیاثر میسازد بویژه شیوه نگاهها و بازیهای غیرکلامی نیوشا ضیغمی که هم خیلی نقش پر رنگی در قاب تصویر دارد و هم بسیار تصنعی و اغراق شده است.
تلافی در بستر یک تضاد رفتاری میخواهد به قیاس عشق و نفرت در کنار هم بپردازد و به واسطه این کنتراستی که ایجاد میکند داستان خود را تعلیقوار بر مدار این دوگانگی، روایت کند. اما فیلم هیچگونه اطلاعات تکمیلی درباره قهرمانهای اصلی قصه خود نمیدهد و هویت خانوادگی آنها اصلا معلوم نیست. حتی کاراکترهای هوشنگ و جلال نیز خیلی رها شده و نامنسجم به نظر میرسند.
در واقع مخاطب از پسزمینه حمید و رعنا، خانوادههایشان و دیگر عناصر پیرامونی که میتوانست تصویر بهتری از آنها ارائه کند محروم است و باعث نوعی رها شدگی و بیهویتی در کلیت قصه شده است. تنها معلوم میشود که حمید، جنوب شهری است و به خاطر همین نیز از سوی رعنا مورد تحقیر قرار گرفته است. تاکیدهای گلدرشت روی جنوب شهری و با معرفت بودن و تفاوت میان آنها و بالاشهریها که همه چیز را در پول میبینند. موتیفهای ملالآوری است که بارها تکرار میشود و این سطحینگری و شعارزدگی بویژه در مقطعی از فیلم که حمید برای راضی کردن صوری رعنا به وی رجوع میکند بیشتر تو ذوق میزند و خیلی شباهت به توهمهای فانتزی و بیمارگونههای ذهنی دارد. اصولا موقعیتسازیهای عاطفی و بازسازی روابط انسانی میان زوج قهرمان فیلم، چندان باورپذیر نیست و خیلی سانتیمانتالی و احساساتی است و غلظت این احساسزدگی آنقدر پررنگ است که به جای ایجاد فضای رومانتیک و عاطفی به موقعیت طنز و کمیک نزدیک میشود.
استفاده از موسیقی برای عمق بخشیدن به سوز و گدازهای عاشقانه نیز آن را به یک فیلمفارسی واقعی بدل میکند و مثل همه این فیلمها برای موقعیتسازیهای رومانتیک و احساسی از عناصر مشابهی مثل باران استفاده میکند و جالب این که در این باران اتفاقی چگونه چتر در اتومبیل حمید وجود داشته است یا مردی که ظاهرا خیلی زرنگ و باهوش به نظر میرسد هنوز یاد نگرفته است بند کفشش را ببندد تا کارگردان بتواند به این بهانه، موقعیتی رومانتیک را رقم بزند.
مهمترین ضعف این مساله به موضوع بیماری رعنا برمیگردد که غیر منطقیترین صورت داستان است. فردی که یکسال به سرطان خون دچار است و دو ماه دیگر احتمال مرگش وجود دارد هیچ نشانهای از بیماری و ضعف در وی دیده نمیشود و همسرش نیز در این مدت، متوجه این مشکل نشده است و به شکل معجزهآسائی در پایان فیلم خوب میشود تا شرط یک فیلمفارسی ناب کامل شود. تعلیقهای قصه و عناصر دراماتیک داستان بهحدی سست و بیمنطق است که بهجای آنکه مخاطب را تحت تاثیر خود قرار دهد موجب خنده وی میشود. اما آنچه هسته اصلی و درونمایه فیلم را میسازد تاکید بر دوست داشتن و اینکه مردها مشکل اصلیشان با خانمها این است که بهجای جمله دوستت دارم و ابراز عشق میخواهند کارهای دیگری برای اثبات این قضیه انجام دهند که به دردسر میافتند و تفاهم برقرار نمیشود. همین افراط و تفریطهای معنایی در فیلم که از سویی به شکل اغراق شده، طلاق توافقی را بهتصویر میکشد و از سوی دیگر بر دوست داشتن و اهمیت آنان آنقدر تاکید میورزد که تعادل موضوع از این سمت، دچار مشکل میشود و تلافی را به بیتعادلی تغییر میدهد.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: