چیزی برای از دست دادن ندارم‌

«هیچکس تا جای من قرار نگیرد نمی‌تواند بفهمد که نگهداری کردن از دو فرزند بدون آن که پدری وجود داشته باشد چقدر سخت است. من سن زیادی نداشتم که بچه‌دار شدم و همین موضوع کار را برای من سخت‌تر می‌کرد. گاهی اوقات به زمان عقب که باز می‌گردم با خودم فکرمی‌کنم درست است که می‌گویند کسی که یک قدم اشتباه برداشت بقیه قدم‌هایش را هم اشتباه برمی‌دارد.
کد خبر: ۱۷۰۷۱۶

 در مورد زندگی من این مثال کاملا مصداق دارد. من همه قدم‌های زندگیم را از همان جوانی به اشتباه برداشتم و همه این اشتباهات مرا به نقطه‌ای در لحظه کنونی رساند که زنی 37 ساله هستم که فرزندانش را به قتل رسانده و دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد. برای من دیگر واقعا اهمیتی ندارد که تا پایان عمر پشت میله‌های زندان باشم یا این که تا یک سال آینده اعدام شوم. من خیلی وقت پیش تمام احساساتم را از دست دادم و تبدیل به آدم سنگی شدم که تنها راه می‌رود و نفس می‌کشد و  وظایفش را هم به اشتباه‌ترین شکل انجام می‌دهد. هر چه دادگاه در مورد من تصمیم‌گیری کند من مطمئنا از آن راضی هستم و به آن تن خواهم داد. این چیزی نیست که شکی در مورد آن وجود داشته باشد.» خانم جیل کوتز،‌37 ساله به اتهام به قتل رساندن دو فرزندش «گرگ» 14 و «نیکی» 10 ساله دستگیر شده است، این زن متهم است زمانی که فشارهای عصبی بشدت به او فشار آورده است پس از‌‌تهیه‌کردن یک اسلحه پیشرفته سراغ دو فرزندش که در خواب بوده‌اند رفته و آنها را به قتل رسانده است و سپس سعی در وارد شدن به محل کمپ دانشگاه لوزویل را داشته که با گروگان گرفتن یک مشاور بالاخره قضیه خاتمه یافته است. آنچه که در پرونده این زن درج شده آن است زمانی که او به کمپ دانشگاهی که در آن دانشجو بوده وارد شده است در اولین اقدام یک مشاور تغذیه را به گروگان گرفته و از او خواسته است تا به همه فرمان‌های او گوش دهد. در همان زمان با متوجه شدن پلیس از ماجرا این محل دانشگاه به طور کامل تخلیه شده و مورد محاصره قرار می‌گیرد. ساعاتی بعد در حالی که هیچ کس در این سانحه آسیب ندیده بود این مشاور توانست با صحبت‌هایش اسلحه را از دست این زن که ظاهرا بشدت دچار افسردگی و فشارهای روانی بود بگیرد. مشاور جوان از زبان این زن شنیده بود که او قبل از وارد شدن به محل کمپ فرزندانش را در رختخواب به قتل رسانده است و به همین خاطر پلیس فورا اکیپی را برای صحت و سقم این ماجرا روانه منزل این زن کرد و متاسفانه پس از حضور پلیس در محل مشخص شد که او درست گفته و فرزندانش را در خواب با شلیک چند گلوله به قتل رسانده است.
«من می‌خواستم خودم را هم بکشم و از این زندگی راحت کنم. احساس می‌کنم با رفتن نیکی و پسرم گرگ از این دنیا آنها آرامتر خواهند بود. نمی‌دانم تا کی می‌توانستند این دنیای کثیف را تحمل کنند. من هیچوقت مادر خوبی برای آنها نبودم و هرگز نتوانستم از پس این مسوولیت بزرگ به خوبی بربیایم. سال‌های سال قبل که همسرم از دنیا رفت با خودم عهد کردم که هر طور شده از بچه‌هایم به خوبی مراقبت کنم و آنها را نسبت به زندگیشان امیدوار کنم اما هر چه زمان می‌گذشت متوجه می‌شدم که در مورد این ماجرا بشدت اشتباه کرده‌ام و این مسوولیت بزرگتر از آن است که من بتوانم آن را تحمل کنم. بچه‌ها هر چه بزرگتر می‌شدند خواسته‌های بیشتری داشتند که من از پس آنها برنمی‌آمدم و نمی‌توانستم جوابشان را بدهم. احساس می‌کردم هیچ کنترلی روی زندگیم ندارم و شرایط روز به روز برایم سخت‌تر می‌شود. خودم بیش از هر کسی از اتفاقاتی که در پیرامون من می‌افتاد ناراحت و آزرده بودم. حتی بارها پیش مشاوران و روانشناسان دانشگاه رفتم تا شاید بتوانم از فشاری که روی خودم بود بکاهم و راه حلی برای بهتر زندگی کردن پیدا کنم اما بی‌فایده بود. هیچ کس جواب درستی به من نمی‌داد و همه به من می‌گفتند از عهده مسوولیتم خوب برنمی‌آیم و این تنها تلقین‌هایی است که خودم می‌کنم.
اما می‌دانستم که بچه‌ها اصلا از زندگیشان راضی نیستند و به زور مرا تحمل می‌کنند. پس از هر جنجالی که در خانه ما سر مسائل کوچک به راه می‌افتاد آنها به من می‌گفتند که چقدر از من متنفرند و چقدر دلشان می‌خواست به جای من پدرشان آنها را بزرگ می‌کرد. می‌دانستم حق دارند من کوچکتر از آن بودم که بتوانم از پس مسائل متعدد زندگی بر بیایم. مدام با خودم فکر می‌کردم پس از مرگ همسرم باید آنها را به پرورشگاه می‌سپردم تا خانواده‌هایی بهتر از من حضانت آنها را به عهده بگیرند، اما باز فکر می‌کردم دور شدن از آنها برایم از شرایط کنونی بسیار سخت‌تر است. هیچکس نمی‌تواند حال من را بفهمد. هر روز زندگیم را با خود مرور می‌کردم. از ازدواج با همسرم که همه به من گفتند کار بسیار اشتباهی است تا باردار شدن زودهنگام و بچه‌دار شدنم که اشتباه بود. پس از تصادف همسرم و مرگ او من شرایط زیادی برای ازدواج مجدد داشتم که همه آنها را رد کردم چون فکر می‌کردم می‌توانم روی پای خودم بایستم: «می‌خواستم به همه دنیا و به خصوص به پدر و مادرم ثابت کنم که آن کارهایی که آنها تعبیر اشتباه به آن می‌دهند هیچکدام غلط نیست و من می‌توانم از پس زندگی خودم برآیم. اما آنها درست می‌گفتند. زندگی کردن برای من با دو فرزندی که هر روز بزرگتر شدنشان به منزله مسوولیت‌های بیشتر بود کار آسانی نبود. من 6 ماه اخیر را با خوردن قرص‌های مختلف آرامش‌بخش سپری می‌کردم. بچه‌ها می‌دانستند که من از نظر روحی شرایط خوبی ندارم اما آن را به انتخاب‌ها و راههای بد زندگیم نسبت می‌دادند. پسرم مدام به من می‌گفت که اگر من کمی به حرف‌های مادربزرگشان گوش کنم حتما آنها زندگی بهتری خواهند داشت. شب حادثه نمی‌دانم چطور شد. از مدت‌ها قبل اسلحه‌ای را تهیه کرده بودم تا خودم را بکشم و فرزندانم را هم از دست خودم خلاص کنم اما جرات این کار را نداشتم. نیمه‌های شب ناگهان از خواب پریدم و سراغ آنها رفتم. انگار کابوس می‌دیدم و دلم می‌خواست این زندگی هر چه زودتر تمام شود چند گلوله به سمت بچه‌‌هایم شلیک کردم و اسلحه را روی مغز خودم گذاشتم. اما بعد فکر کردم من باید از همه اطرافیانم انتقام بگیرم. این بود که تا صبح صبر کردم و بعد به محل کمپ دانشگاه رفتم تا آنجا هم هر که را می‌بینم از پای درآورم. انگار همه را در شکست خودم در زندگی مقصر می‌دانستم تا این که بالاخره پلیس وارد ماجرا شد. امروز من به هر تصمیمی که اعضای هیات منصفه بگیرند راضی هستم گرچه استفاده از داروهای پزشکان اکنون دید مرا نسبت به واقعیات زندگی بازتر کرده است، اما با کاری که من کردم اکنون مرگ را ترجیح می‌دهم.»

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها