در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خب، چه خبر؟ آقا این یعنی چی که هی ایمیل میزنید میگویید یالا بهمون ایمیل بزن بگو جواب فلان سوال چیه، بیخیال بابا، شما هر سوالی داشتید ما مخلص شما هم هستیم توی همین کافه جواب میدهیم، دیگه ایمیل زدن چرا؟ به طور کلی ما آدم تنبلی هستیم و هم عزا میگیریم تا همین مطالب خودمان را میل کنیم، پس لطفا گیر ندهید.
خب، برویم سراغ نامهها: سرکار خانم بارون در این سال جدیدی مقادیر معتنابهی تخیلشان فوران کرده و ما را در حالات مختلف تصور کردند: «راستی تونستی سوار باربند یا صندوق عقب ماشین کسی بشی و باهاشون بری مسافرت؟ تصورش را بکن، شخص شخیص کافه کاغذی را با طناب ببندن به باربند که مبادا یه وقت بیفته و جا بمونه... حالا مثلا یه کتاب هم دستش باشه و در حال مطالعه گیر کند به شاخه درخت و جا بماند و اونایی هم که سوار ماشین هستن متوجه نشن، بعد یه شکارچی بیاد و فکر کنه تو یه پرندهای که روی درختی و بخواد شکارت کنه...» عرض شود سرکار خانم بارون حالا ما یه چیزی گفتیم شما چرا باور کردین؟ ما از روی شکسته نفسی بعضی مطالب را مینویسیم وگرنه همین شب عیدی همین جور ماشین آخرین مدل بود که صف کشیده بود جلوی روزنامه و التماس التماس که بیا با ما بریم سفر، اصلا بیا خودت بشین پشت فرمون، اصلا بیا بابا ماشین مال تو، ما سوار باربند میشیم، خلاصه از آنها اصرار اصرار، از ما هم انکار انکار، حیف که وسطهای این ماجرا به طرز غمانگیزی از خواب پریدیم وگرنه میفهمیدید با چه شخص شخیصی روبهرو هستید.
در یکی دیگر از نامهها هم دوستان لطف فرمودهاند و نوشتهاند: «من فکر میکنم تو بچگیهات خیلی شیطون بودی... آخه به نظر مییاد الان هم خیلی شیطونی. از اینهایی که مادر محترم شون مدام داد میزنن... اسمت رو نمیدونم ولی خب حالا مثلا داد میزدن: ای کافه کاغذی الهی خدا تورو از اینجا برداره بذاره اونجا، بس کن... بذار شب بابات بیاد میدم چشمات رو دربیاره، بدونه من از دست تو چی میکشم، ببین این خواهرت چقدر خانومه، یاد بگیر» حالا جدا تو با ما فامیلی، چیزی نیستی؟ از کجا اینارو میدونستی؟ البته مادر گرامی بنده دروغ چرا همیشه هم با همین مهربانی برخورد نمیکرد. بعضی وقتها که خیلی کار داشت مرا با طناب میبست به تنها درخت توی حیاط مان (یادش به خیر) و همین جور که توی حیاط کارهایش را میکرد، برایم قصه تعریف میکرد. این کار هم برای این بود که بنده از درخت بالا نروم یا یواشکی سر از کوچه درنیاورم. خب، نتیجه هم میداد البته. بگذریم.
خب، دختر امیدوار نامه تو هم رسید. بابا بیخیال، واسه چی اینقدر حالت گرفته شده بود، وقتی آخرین شماره نسل سوم رو توی سال گذشته میخوندی؟ بیکاری چشم به هم زدی تعطیلات تمام شد و ما برگشتیم سر جایمان، این غصه داشت؟ بعد هم من هر چقدر فکر کردم نفهمیدم تو چرا اینقدر خودت رو اذیت کردی. بهتر نیست به چیزهای واقعی بچسبی، این چیزهایی که تو توی نامهات نوشته بودی خیلی ذهن منو به خودش مشغول کرد و یک جورهایی نگرانم کرد، امیدوارم مثل همیشه منطقی باشی و درک درستی از شرایط داشته باشی. بابت کارتپستال هم خیلی خیلی ممنون. راضی به زحمت نبودم. راستی در مورد خونه تکانی عید هم باید بگم، ای بابا این که پرسیدن نداره، در رفتم دیگه!
گوزل خانم 15 ساله، بابا من که اون دفعهای نوشتم اگه اسم کسی از قلم افتاده به بزرگواری خودش ببخشه، (همون مشتریهای قدیمی کافه و تشکرات آخر سال) حالا تو چرا اینقدر عصبانی شدی. اصلا آقا جان این گوزل خانم 15 ساله از همه مشتریهای کافه مشتری تره!!! (خوب شد؟ دیگه ناراحت نیستی؟) نقاشیهات هم خیلی خوشگل بود. چسباندیم پشت شترجان بیهوا رفت توی خیابان، همه هم فکر کردند یارو عجب هنرمندیه! تازه فکر کردند این یک حرکت اعتراضآمیزه، چون نمایشگاه برای نقاشیهاش پیدا نمیکنه، اونارو چسبونده به خودش، کلی تحویلش گرفتند. البته خودش که خبر نداشت بنده خدا، داشت ذوق مرگ میشد که بفهمد چرا مردم اینقدر نگاهش میکنند! به هر حال دستت درد نکنه.
عاشق پاییز! چشممان روشن، حالا سر کلاس درس مینشینی نسل سوم میخونی؟ نمیگی فردا بیان مارو بگیرن بگن بچههای مردم رو از درس و مشق انداختی، ما چه خاکی باید به سرمان بریزیم؟ به هر حال بابت کارت پستالها ممنون. سهم شتر جان رو هم بهش دادیم، کور شویم اگر دروغ بگوییم.
و اما جماعت ایمیل زننده:
دختر ایرونی، ما از کجا بدونیم که تو چی فکر کردی؟ بعد هم اگه سوالی داری بپرس قول میدهیم جواب بدهیم، دیگه چی کار داری کی چی پرسیده؟ به این میگن فضولی که اصلا کار خوبی نیست دخترم، بله! بعد هم همان طور که در بالا عرض کردیم، جواب ایمیلهای شما را فقط در کافه کاغذی می دهیم و لاغیر. شتر هم قرار است ایمیل دار شود، ولی کی؟ هیچ کس نمیدونه. حالا بذار یه کم بدود! براش بد نیست.
«حالا شناختمت کافه کاغذی.. تو مرد هزار چهره هستی... تو همون ایادی مشت بر دهان خورده صفحه بعدی و نویسنده ستون بیخیالی هستی... تو همون... دیگه بقیه شو نمیگم چون شاید از بس الان خجالت کشیدی دیگه هیچی ازت نمونده باشه و بیفتی رو دستم (منم که اصلا حوصله دردسر ندارم)... البته اینارو خیلی وقت بود که میدونستم ولی به روی شما نیاوردم وبه بروبچ و جناب سردبیر و رفقا خصوصا «شترگاوپلنگ» عزیز چیزی نگفتم واینا...» اینها هم نوشتههای یه بنده خدایی از یه جایی است (اسمو نیگا کن تورو خدا) که چشم بسته غیب گفتند! در ضمن من هم موافقم که موضوعات ستون خانه دوست از طرف خود شما طرح بشه، اشکالش چیه؟ ولی تعارف و دروغ چرا، این موضوعی که تو گفتی خیلی بی مزه بود. یعنی چی چرا کافه کاغذی، کافه کاغذی نیست؟ پس میخواستی چی باشه؟ شتر باشه؟ یا یک کیلو کلم بروکلی؟ بابا یه خرده خلاقیت به خرج بدین تورو خدا. اشتهات هم که زیاده، در صورت برنده شدن به کمتر از سکه طلا راضی نمیشی؟ حالا بذار اول جایزه اساواس رو جور کنیم براش بفرستیم، بعد اگر تو برنده شدی، یه دونه از این 5 تومنیهای زرد و قدیمی هم برای تو میفرستیم که همرنگ طلا باشه، هم برات نوستالژی داشته باشه، حله؟
معین جان داداش ما شرمندهایم که تورو از درس خوندن میاندازیم ولی به خدا تقصیر ما نیست. امیدوارم این کنکور هر چه زودتر تمام شود تا ما بعد از این از مطالب شما استفاده ببریم همی.
منیر خاتون ایمیل تو را هم دیدیم ولی مثل این که یه مشکلی داشت هر کاری کردیم باز نشد، اگه زحمتی نیست دوباره بفرست خواهر، البته اگر باز قاط نمیزنی و شاکی نمیشی.
چقدر حرف زدیم، خب تا هفته بعد، ای پیادهروهای جهان متحد شوید که جماعت نسل سوم روی به سوی شما دارند. در ضمن اون خط خطیها هست وسط آسفالت، بهش میگن خط عابر پیاده، اگه از روش رد بشین، بد نیست. تا بعد، عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: