گفتگو با یک زن بخشوده شده‌

اولیای دم‌ زندگی دوباره به من بخشیدند

لبخند دوباره بر لبان شیرین نشسته است. بعد از سال‌ها سیاهی و تیرگی، خورشید دوباره بر زندگی یخ‌زده این زن تابیده است. دیگر کابوس طناب‌دار شب‌ها به سراغش نمی‌آید، شیرین باز هم فرزندانش را در آغوش می‌گیرد و از خداوند و خانواده مردی که به دست شیرین کشته شده به خاطر بخشش بزرگ تشکر می‌کند. گفتگوی ما با این زن را بخوانید.
کد خبر: ۱۶۹۱۹۲

اتفاق بزرگی است، تو از طناب‌دار رهایی یافتی، فکر می‌کردی باز هم در کنار خانواده‌ات باشی؟

خیلی خوشحالم و از خانواده اولیای دم و خداوند بزرگ که این لطف را به من کردند تشکر می‌کنم. البته چون توبه کرده بودم می‌دانستم درهای رحمت الهی به رویم باز می‌شود، اما باز هم در دلهره بودم، حالا بسیار خوشحالم که باز فرزندانم را در آغوش می‌گیرم.

چطور شد که اولیای دم حاضر شدند رضایت دهند، آنها در جلسات دادگاه با سرسختی تقاضای قصاص می‌کردند؟

به‌هر حال دلشان به رحم آمد و خدا را شکر که توانستم به آنها ثابت کنم که توبه کرده‌ام و فرصت دوباره برای زندگی می‌خواهم. آنها هم که دیدند دو فرزند دارم و اگر من نباشم فرزندانم به نابودی کشیده می‌شوند از حق قانونی خودشان گذشت کردند.

مطابق آنچه در پرونده آمده مقتول مردی است که مدتی با وی رابطه داشتی، در دادگاه هم این اتهام را پذیرفتی، توضیح بده چطور شد که این رابطه را آغاز کردی؟

وقتی خیلی جوان بودم مرا به عقد شوهرم درآوردند، 16 سال بیشتر نداشتم، البته نه این‌که شوهرم آدم بدی بود اما من دوستش داشتم، مرد مهربانی است اما من جوان بودن را تجربه نکرده بودم. وقتی با مقتول آشنا شدم می‌‌خواستم خلائی را که در زندگی‌ام بود جبران کنم. بعد از مدت کوتاهی پشیمان شدم، فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم به مقتول گفتم که شوهر و فرزند دارم و دیگر نمی‌خواهم او را ببینم، اما دست‌بردار نبود.

به چه دلیلی مقتول اصرار داشت که رابطه ادامه پیدا کند؟

از وقتی فهمید شوهر دارم همه چیز تغییر کرد، دیگر قصد سوء استفاده از من را داشت، تهدیدم می‌کرد و می‌گفت که موضوع را به شوهرم می‌گوید. من زندگیم را دوست داشتم و دلم نمی‌خواست خرابش کنم، مجبور می‌شدم برای این‌که تهدیدش را عملی نکند اجازه دهم به خانه‌ام بیاید.

بچه‌هایت از این رفت و آمد‌ها چیزی به پدرشان نمی‌گفتند؟

آنها خیلی کوچک بودند، ضمن این‌که وقتی مقتول می‌آمد، من بچه‌ها را در اتاقی زندانی می‌کردم، مقداری وسیله بازی می‌دادم که بازی کنند و بعد از چند ساعت که مقتول می‌رفت زندگی عادی می‌شد.

با توجه به این‌که می‌گویی دوست نداشتی با مقتول رابطه داشته باشی چرا کاری نمی‌کردی که از وی دور باشی؟

من هر کاری که به فکرم می‌رسید کردم حتی شوهرم را مجبور کردم خانه‌ای را که اجاره کرده بودیم پس دهد و جای دیگری رفتیم اما مقتول آدرسمان را پیدا کرد و دوباره تهدید‌هایش را از سر گرفت و مجبور شدم به خواسته‌هایش تن دهم.

بعد از چند ماه موضوع را به شوهرت گفتی؟

شاید حدود 5 ماه از این ماجرا می‌گذشت که تصمیم گرفتم به شوهرم بگویم چه اتفاقی افتاده، اول خودم توبه کردم بعد یک قرآن و یک چاقو برداشتم و به سراغ شوهرم رفتم او را به قرآن قسم دادم که مرا ببخشد و اگر نمی‌‌تواند این کار را بکند مرا با چاقو بکشد، بعد موضوع را برایش گفتم. شوهرم خیلی ناراحت بود، چندین ساعت در حیاط راه‌رفت و سیگار کشید.

نقشه قتل را شوهرت کشید؟

قرار نبود قتلی اتفاق بیفتد، بعد از چند ساعت شوهرم به خانه آمد به من گفت تو را بخشیدم اما پسر جوان باید بداند که دیگر وارد زندگی ما نشود، مقتول می‌دانست که شوهرم کی به سر کار می‌‌رود و هر رو‌ز بعد از رفتن شوهرم می‌آمد، قرار شد صبح روز بعد وقتی آمد شوهرم و وی با هم صحبت کنند. روز حادثه پسر جوان وارد خانه شد، شوهرم که در حمام مخفی شده بود بیرون آمد و از مرد جوان خواست که خانه را ترک کند و دیگر کاری به کار زندگی ما نداشته باشد اما پسر جوان به شوهرم حمله کرد، آنها گلاویز شدند، وی از شوهرم قوی‌تر بود و توانست شوهرم را به زمین بزند دستانش را روی گلوی شوهرم گذاشت و با تمام توانش فشار می‌داد، آنقدر فشار داد که شوهرم سیاه شد، داشت شوهرم را می‌کشت، باید شوهرم را نجات می‌دادم طنابی که در آن نزدیکی بود آوردم و دور گردن پسر جوان حلقه کردم، آنقدر کشیدم تا شوهرم را رها کرد. بعد متوجه شدم که وی مرده است.

جسد را چه کسی مخفی کرد؟

شوهرم جسد را روی یک چرخ دستی گذاشت و به بیابان برد، بعد فهمیدم جسد را آتش زده است.

بعد از مدتی که جسد کشف شد تو و شوهرت دستگیر شدید، بچه‌ها در این مدت کجا بودند؟

خواهر شوهرم از آنها مراقبت می‌کرد. او زن مهربانی است در این مدت خیلی به بچه‌ها رسیدگی کرده و در نبود ما هیچ چیز کم نگذاشته است.

ماجرای این که چطور اولیای دم گذشت کردند را توضیح دهید؟

آنها بسیار بزرگوار هستند و به بچه‌های من رحم کردند، البته خانواده‌ام خیلی زحمت کشیدند، پدر و مادرم خیلی التماس کردند و شوهرم حاضر شد تمام دارایی‌اش را بفروشد و دیه بدهد تا من نجات پیدا کنم، آنها هم قبول کردند.

چه توصیه‌ای برای زنانی داری که گاه دچار لغزش می‌شوند؟

از آنها می‌خواهم به هیچ چیز جز زندگی مشترک و فرزندانشان فکر نکنند. گاه اشتباهات کوچک آنقدر بزرگ می‌شود که نه‌تنها زندگی خود فرد بلکه همه افراد خانواده را از بین می‌برد و همه چیز نابود می‌شود، اگر هم تا به حال خطایی کرده‌اند، توبه کنند، به خدا توکل کنند و فقط به خدا متکی باشند و هرگز او را فراموش نکنند چراکه لغزش از زمانی شروع می شود که انسان خدا را فراموش می‌کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها