گزارشی از پشت صحنه سریال تلویزیونی کلاه پهلوی‌

قدم زدن با امین حیایی در شهر سامان

«‌پایان یافتن ساخت سریال‌های تلویزیونی با خداست!» این جمله‌ای است که این روزها کمابیش از زبان تهیه‌کنندگان و کارگردان‌های سریال‌های تلویزیونی می‌شنویم. آغاز ساخت سریال‌های تاریخی که این روزها در تلویزیون مقابل دوربین می‌رود، همیشه با عزم و اراده جدی دست‌اندرکاران و سازندگان این سریال‌ها از یک سو و مدیران سیما از سوی دیگر رقم می‌خورد اما پایان این سریال‌ها مساله‌ای است که اغلب در حیطه تصمیم‌گیری سازندگان این سریال‌ها قرار نمی‌گیرد. همیشه عوامل مختلفی دست به دست هم می‌دهند تا یک سریال در زمانی طولانی‌تر از مدت زمان اولیه به پایان برسد. تغییرات آب و هوایی، شرایط اقتصادی، بازنویسی فیلمنامه، افزایش قسمت‌های یک فیلمنامه برخی از عواملی است که سبب طولانی شدن یک کار تلویزیونی می‌شود. شاید این طولانی شدن گاهی سبب شود تا سریال در تراکم نام‌های مختلف گم شود و غباری از فراموشی بر چهره این آثار بنشیند. این همان انگیزه‌ای است که سبب شد تا بعد از تهیه گزارشی در پاییز سال 1385 از پشت صحنه این سریال، بار دیگر سری به دست اندرکاران این سریال بزنیم و از کم و کیف تولید این سریال گزارش تازه‌ای تهیه کنیم. این مطلب پیش روی شماست.
کد خبر: ۱۶۸۴۰۹

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386  روز مهم سیاسی کشور از ساعتی قبل آغاز شده است و در شهرهای مختلف کشور، نامزدهای انتخابات مجلس بعد از پشت سر گذاشتن یک هفته پر هیجان، حالا چشم به امتحانی دوخته‌اند که برگه‌های آن در پای صندوق‌های زیبای پلاستیکی تصحیح می‌شود و نتیجه آن، نه در قالب کارنامه‌ای که فقط به دست فرد داده می‌شود، بلکه به شکلی پر سر و صدا، در همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها، با ذکر عدد و رقم و درصد دقیق اعلام می‌گردد. حالا در چنین روزی سوار بر خودرویی که فاصله تهران تا شهرک سینمایی را لحظه به لحظه کم می‌کند نشسته‌ام و حواسم به راننده است تا ورودی شهرک غزالی را رد نکند. خیابان‌ها خلوت تر از آن است که پشت چراغ قرمزی معطل بمانیم. زودتر از قرار اولیه به شهرک رسیده‌ام، اما بعد از 8 سال همکاری با روزنامه جام‌جم، هنوز هم برای ورود به خیلی از بخش‌های سازمان صدا و سیما نیازمند هماهنگی هستیم. بخشی از معطلی پشت در شهرک سینمایی به تماشای ردیف خالی پارکینگ خودرو‌های شرکت سایپا سپری می‌شود.

کمی بعد از پشت میله‌های آهنی در ورودی شهرک چشم می‌گردانم تا هم «نادر محمدی» یکی از اعضای گروه تولید را ببینم که قرار است مرا به این سوی نرده بیاورد و هم از منظره‌ای دیگر خیابان لاله‌زار را تماشا کنم.

بخش‌هایی از خیابان لاله‌زار که از این نقطه معلوم است، ساختمان‌هایی دوطبقه با نمایی رنگارنگ است و زیبایی آن بی‌اختیار آدم را به یاد ساختمان‌های اروپایی قدیمی می‌اندازد که در فیلم‌ها و سریال‌های خارجی دیده ایم. این ساختمان‌ها که ظاهرا براساس خیابان لاله‌زار قدیم ساخته شده، به هیچ ضرب و زوری ابدا شباهتی به ساختمان‌های بی‌هویت خیابانی که چند روز قبل در آن به دنبال یک قطعه الکترونیکی می‌گشتم ندارد و انگار تکه بازسازی شده‌ای از یک خیابان اروپایی است. در همین افکار هستم که قاصدی از راه می‌رسد و با تحویل نامه مزین به امضای نادر محمدی به نگهبانی، اذن ورود داده می‌شود. به همراه یکی از عوامل سریال به سمت لوکیشن کلاه پهلوی به راه می‌افتیم و از مسیر سنگفرش شده شهرک در جهت غرب پیش می‌رویم. نبش خیابان لاله‌زار در داخل یک ساختمان دست‌اندرکاران سریال پاتوق در حال کار هستند.  بعد از عبور از این محل، اولین چیزی که جلب توجه می‌کند، مغازه‌های ویران شده‌ای است که در سمت راست خیابان قرار دارد. اینها مکان‌هایی است که احتمالا برای فیلمبرداری یک سریال تاریخی ساخته شده و بعد از پایان کار به حال خود رها شده است. کمی بعد به جنازه قطار دودی شاه عبدالعظیم می‌رسیم که در انتهای ریل متوقف شده است. از همین نقطه دکورهای سریال «شهرآشوب» پیدا می‌شود که در سکوتی باوقار و طمانینه فرو رفته‌اند.  در طول 2 سال گذشته هر ماه یک بار خبر آغاز فیلمبرداری شنیده شده و بعد هم خبر تاخیر در آغاز فیلمبرداری منتشر شده است. دو خیمه سفید هم در بخشی از یک زمین خالی بر پا شده که دیگر دلم نمی‌آید با سوال‌های پیچیده خودم، همراهم را در این ساعت‌های ابتدایی صبح کلافه کنم.

کمی جلوتر به یک دیوار می‌رسیم. آجر و کاهگل زرد رنگ، مشخصه اصلی این دیوار است که دکورهای شهر سامان مربوط به پروژه کلاه پهلوی را در محاصره خود گرفته است. از اینجا به بعد دیگر زمین با سنگ ریزه پوشیده شده است. جنب و جوش کارگردان در این ساعت از صبح نشان می‌دهد که هم بناهای زیادی باید تکمیل شود و هم این که باید کمی عجله هم چاشنی کار شود. البته ظاهر خیابانی که در مقابل ما قرار گرفته، چیزی از یک خیابان مناسب  البته برای فیلمبرداری  کم ندارد. میدان نیمه‌کاره‌ای هم که مقابل ورودی این خیابان قرار گرفته، احتمالا در نوبت رفتن مقابل دوربین است والا حتما شکلی بیش از این آنترپز‌ها و نمای آهنی پیدا می‌کرد. فردی که تا اینجای کار مرا همراهی کرده می‌گوید: به شهر سامان خوش آمدید و با این جمله به سمت اتاقی می‌رود تا احتمالا کار واجبی را تا آغاز فیلمبرداری به انجام برساند. حالا من می‌مانم و این شهر سامان که از در و دیوار آن نشانه‌های تجدد و نو شدن رضاشاهی می‌بارد.

خواب عجیب!

نیاز نیست خیلی به ذهنم فشار بیاورم تا اطلاعات تاریخ از پس ذهن به مقابل دیدگان بیاید و با واقعیت موجود تطبیق کند. در این ماه‌های مانده به برگزاری انتخابات، تلویزیون آنقدر برنامه سیاسی و تاریخی پخش کرده که دیگر جزء به جز تاریخ معاصر کشور را حفظ شده‌ام. وقتی به این مجموعه، سخنان شیرین خسرو خان معتضد که هر شب در شبکه 2 سیما، با سبیل چخماخی و عینک ته استکانی ظاهر می‌شود را هم اضافه می‌کنم، می‌بینم خیلی از چیزهایی که اینجا به چشم می‌آید، با واقعیت‌های تاریخی نعل به نعل است. اولین چیزی که در این شهر به چشم می‌خورد، مغازه‌هایی است که یکی لباس مردانه می‌دوزد، دیگری کلاه می‌فروشد و آن یکی در کار فروش طلا و جواهر و انواع بدلیات است. این شهر یک کافی تریا هم دارد. جلوتر که می‌روم مغازه‌های دیگری را می‌بینم که یکی به فروش اجناس خرازی اختصاص دارد و دیگری لوازم لوکس و فرنگی می‌فروشد. همه اینها مربوط به دوره‌ای است که هنوز سر و کله جنس‌های چینی پیدا نشده بود و بازار دست جنس‌های انگلیسی و اروپایی بود.

مشاهدات ما نشان می‌دهد ظاهرا در آن زمان گرامافون وسیله پرطرفداری بوده که یک مغازه به فروش آن اختصاص یافته است. البته هیچیک از مغازه‌ها با اجناسی که به آن اشاره شد، پر نشده و نام‌هایی که می‌خوانید فقط اسامی فارسی و انگلیسی نوشته شده روی شیشه‌های این مغازه‌ها است. احتمالا در روز دیگری مغازه‌ها با این اجناس پر خواهد شد تا در مقابل دوربین، فرهنگ و نگاه مردم این شهر به زندگی به تصویر کشیده شود. نکته جالب توجه این است که در این شهر هیچ اثری از مغازه‌ای که کالایی صنعتی را عرضه کند به چشم نمی‌خورد. ساعت سازی، لوازم خانگی و اجناس لوکس دیگر مشاغل موجود در این شهر است.

بیشتر این دکورها با مصالح ماندگار ساخته شده و به جز بخش‌های پشتی که به دیواری محدود می‌شود، در بیشتر موارد فضاها سقف‌‌دار است و به نظر می‌رسد پس از پایان این سریال، این مجموعه به دکورهای ماندگار شهرک سینمایی اضافه شود. همه بخش‌ها به موازات هم پیش می‌رود. چند کارگر در بخشی از دکور آجر روی آجر می‌گذارند و کارگران دیگر در بخشی دیگر، کاشیکاری‌هایی را که جملات عربی بر روی آن نوشته، به روی دیواری می‌چسباند. اضافه شدن دکور جدید به شهرک در طول سال‌های گذشته کمتر رخ داده و اغلب سریال‌هایی که در این محل مقابل دوربین رفته، یا از دکورهای موجود استفاده کرده‌اند یا دکورها را جوری ساخته اند که بلافاصله پس از پایان فیلمبرداری، با اولین نم باران و باد، بر سر شهرک خراب شده‌اند. 

در دو طرف خیابان چراغ‌های روشنایی قرار گرفته و نیمکت‌هایی هم برای استراحت رهگذران ساخته شده است. این خیابان به میدانی می‌رسد که در مقابل فرمانداری شهرستان سامان واقع شده است. سمت راست داخل یکی از همین مغازه‌ها اعضای گروه جمع شده‌اند.  از میان آنها با مجتبی وحیدی، برنامه‌ریز سریال گفتگو می‌کنم که در چند روز گذشته تماس‌های پی در پی زیادی با او داشته‌ام تا از برنامه کاری گروه مطلع شوم. علی خجک، یکی از دوستان قدیمی را هم می‌بینم. افراد حاضر در اتاق سرگرم بحثی داغ درباره انتخابات هستند. البته بلوتوث بازی هم چاشنی این بحث شده است. صحبت درباره رای‌گیری و انتخابات است. چند نفری می‌پرسند باید به چه کسی رای داد؟ یکی از آنها فهرستی انتخاباتی را بیرون می‌آورد و دیگری از خوابی که دیده، برای دیگران تعریف می‌کند. او در خواب مردی با چهره‌ای نورانی را دیده که به طرفش پارچه سبز رنگی پرت کرده و او هم در خواب آن را گرفته است.

دکورها ماندگار می‌شود

شاید بتوان بنای فرمانداری را باشکوه‌ترین بنای ساخته شده در دکورهای شهر دانست. در ادامه گزارش به سراغ این بنا خواهیم رفت، اما بد نیست کمی حال و هوای میدان مقابل میدان فرمانداری را توصیف کنیم. جایی که هنروران دور آب‌نمایی که انگار تازه ساخته شده جمع شده‌اند و با هم گپ می‌زنند. آب‌نما هنوز رنگ نخورده و گل‌های دور و بر آن هم سبز نشده‌اند. این یعنی این که تا آماده نمایش شدن این بخش زمان لازم است. زن‌های دور میدان چادرهای مشکی به سر دارند و مردها لباس‌هایی که از شلوار‌هایی ساده و کت‌های گله، گشاد تشکیل شده است. شاید این لباس‌ها امروز خیلی از مد افتاده به نظر برسد، اما برای مردم 60، 70 سال قبل خیلی هم شیک بوده است. ظواهر نشان می‌دهد مردها در مقابل موج نوگرایی زمانه کمتر مقاومت نشان داده اند و خیلی زود امروزی شده‌اند. حتما این فرمانداری هم که یک جوان ایرانی از فرنگ بازگشته اداره آن را به عهده گرفته، برای این تشکیل شده تا زنان را هم با این موج تجدد همراه کند و چادر را به زور از سر آنها بکشد.

تا شروع فیلمبرداری یک ساعت دیگر زمان مانده و این فرصت خوبی برای گشت و گذار در کوچه  پس‌کوچه‌های سامان است. حالا با خودم می‌گویم آفتاب مطبوع و هوای خنک شهرک آنقدر ارزش داشته که از خواب اول صبح صرف نظر کنم. در این محل که به آن شهرک سینمایی می‌گویند، از دکورهای امام علی‌ع تنها یک
تابلوی آبی مانده که با عنوان «مجموعه دکورهای سریال تلویزیونی امام علی‌ع»، به هر بازدیدکننده‌ای یادآوری می‌کند که این سریال روزی، روزگاری به تهیه‌کنندگی محمد بیک‌زاده، کارگردانی داوود میرباقری و در دکورهای ساخته و طراحی شده از سوی مجید میرفخرایی ساخته شده است. ضمن آن که خانه قطام که یکی از لوکیشن‌های اصلی این سریال بود، حالا دیگر به غذاخوری گروه تبدیل شده است. از دکورهای سربداران که مدت‌هاست اثری نیست. دکورهای شهرآشوب هم تازه ساخته شده و هنوز دکورهای حضرت مریم باقی مانده است و میان فیلم‌ها و سریال‌های مختلف و حتی مسابقاتی مانند قوی‌ترین مردان جهان دست به دست می‌چرخند.

در کوچه  پس‌کوچه‌های شهر سامان همچنان صدای آهنگری، منگنه زدن روی چوب و هواپیمایی که اوج می‌گیرد به گوش می‌رسد. از دور مناره‌های مسجدی را دیده‌ام که در دو طرف گنبد آن بالا رفته‌اند. برای رسیدن به این محل یک بار دور دکورها می‌چرخم و سرانجام از وسط بازار قدیمی شهر سامان وارد بخش قدیمی دکورها می‌شوم که در گوشه گوشه آن پلاستیک کیک و تی‌تاپ و ظروف غذای یک بار مصرف به چشم می‌خورد. این دکورها یک بار ساخته شد و به دلیل شروع نشدن فیلمبرداری به مرور تخریب شد و مدتی بعد با عوض شدن تهیه‌کننده، بار دیگر ساخت آن آغاز شد. وقتی به مقابل مسجد می‌رسم، متوجه می‌شوم همه آن بنای باشکوه تنها یک گنبد بوده و مناره و یک حوض وسط حیاط که هنوز تکمیل نشده است. پس از بازگشت به خیابان اصلی سامان، ضیاءالدین دری، کارگردان سریال را از دور می‌بینم. تشخیص او با کلاهی که بر سر دارد بسیار ساده است. این کلاه لبه‌دار قهوه‌ای رنگ، همان کلاهی است که چند‌شب پیش که مقابل دوربین برنامه‌ای انتخاباتی قرار گرفته بود بر سر داشت. دری انگار در حال تشریح جزییات نقش برای سارا خوئینی‌ها، بازیگر نقش عالیه در سریال است. او زنی است که در شهر سامان زندگی می‌کند و از پوشش رنگارنگی که به تن دارد، پیداست که از اولین زنان متجدد شهر به شمار می‌رود. هرچند باید روی لهجه خود حسابی کار کند تا به یک لهجه شسته  رفته شهری برسد. کم‌کم داریوش فرهنگ هم از زیر دست گریمورهای سریال بیرون می‌آید. یکی از خبرسازترین فعالیت‌های این کارگردان  بازیگر در سالی که گذشت، حضور در هیات انتخاب یک جشنواره بسیار جنجالی و پر سر و صدا بود. (منظور جشنواره فیلم فجر است)‌  او کت و شلواری سفید به تن دارد که در آن، چکمه‌های سیاهی که پاچه شلوار را در خود جای داده خیلی جلب توجه می‌کند. با خودم می‌گویم هر لحظه امکان دارد پلیس او را به جرم این نوع پوشش دستگیر کند، اما خیلی زود به یاد می‌آورم این محل با زمان حاضر حداقل 60 و اندی سال فاصله دارد. در این صحنه قرار است نگین محسنی در نقش بلانش هم ایفای نقش کند. او یک فرانسوی است که به ایران آمده و بعدها اداره یک مزون را به عهده می‌گیرد. امین حیایی هم دیگر بازیگر این سریال است که امروز آفیش شده تا به سر صحنه بیاید. او در این سریال نقش کریم را ایفاء می‌کند. او فردی است که از موقعیت یک درشکه‌چی بی‌سواد، به مقامات عالی‌رتبه می‌رسد. حیایی وقتی می‌آید که من و یکی از اعضای گروه کارگردانی، در اتاقی که آبدارخانه گروه است، در حال خوردن نان بربری و پنیر هستیم. ساعت از 10 صبح گذشته و شوری پنیر بسیار لذتبخش است. جای خالی چای شیرین بسیار محسوس است. حیایی بعد از سلام و علیکی کوتاه می‌رود تا پوشش اسپورت سیاه خود را با لباس‌های گل و گشاد قدیمی عوض کند و به جای موهای کوتاه و چهره بشاشی که دارد، یک کلاه‌گیس بلند و چهره‌ای عبوس پیدا کند. آخرین بازیگری هم که از راه می‌رسد، فرشید ابراهیمیان است. یک بازیگر محلی هم که از شهرستان ساوه آمده تا در نقش پستچی سریال مقابل دوربین برود، از صبح لباس پوشیده و گریم شده آماده کار است. نام او آقای غمخوار است. در حال نوشتن اسامی هستم که یکی از اعضای گروه حمل و نقل یادآوری می‌کند: «اسم راننده‌ها را هم بنویس، اونا از همه مهم‌ترند!».

خرج گرونه‌

ریل‌های چیده شده و رفت و آمد آدم‌ها مانند سوت داور یک مسابقه خبر از آغاز کار می‌دهد.

هوای خنک روزهای پایانی اسفند، هیچ شباهتی به سرمای روزهای گذشته ندارد و این نشانه خوبی برای فرا رسیدن بهار است. به جمع هنرورها 2 سرباز که شنلی شبیه پتو به دور خود پیچیده‌اند هم اضافه می‌شود. در این صحنه قرار است پستچی به فرمانداری بیاید و بعد نامه‌ای را از عالیه بگیرد و آن را با خود ببرد. صدای کارگردان از پشت بلندگو می‌آید و این تاکید تازه‌ای بر جدی‌تر شدن کار است. دری با لهجه‌ای خاص صحبت می‌کند و می‌کوشد صدای خود را به گوش همه عوامل برساند. چند دقیقه بعد دوربین فیلمبرداری 35 میلی‌متری که آرم شرکت آفتاب‌نگاران روی آن درج شده، هزار و سیصد و بیست و ششمین کاست را در خود جای می‌دهد. کمی دورتر از صحنه فیلمبرداری، حسن قلی‌زاده مدیر فیلمبرداری روی یک صندلی سفید نشسته است. دیشب فیلم جنگ نفتکش‌ها که او مدیر فیلمبرداری‌اش بود، دوباره از تلویزیون پخش شده است. حالا در دقایق آخر باقی‌مانده به آغاز کار، خاطرات مختلفی از آن فیلم میان قلی‌زاده و دستیارانش که برخی از آنها در آن فیلم او را همراهی می‌کردند و برخی دیگر هم در آن زمان با او نبودند رد‌‌‌و بدل می‌شود؛ البته ابتدا داستان نقد و بررسی می‌شود و پس از آن نوبت به بیان خاطرات می‌رسد. یکی از این خاطرات به این مساله اشاره دارد که پس از پایان فیلمبرداری جنگ نفتکش‌ها، کشتی دماوند که بخش مهمی از فیلم در آن مقابل دوربین رفت، اوراق شد. از خاطرات چنین برمی‌آید که وضعیت پذیرایی در کشتی خیلی خوب و عالی، اما به همان اندازه شرایط سختی در کار حاکم بوده است. شرایطی که یکی از دستیاران از آن با عنوان فنی‌کشون نام می‌برد. این اصطلاح خاصی است و معنی و مفهومش این است که در یک فیلم شرایط سختی برای نیروهای فنی وجود داشته است.

در زمانی که همه شرایط مهیای کار است، یک نکته از سوی معدنی، دستیار کارگردان گوشزد می‌شود که یک عینک سبز ری‌بن بر چشم دارد. در این صحنه قرار بود برف بیاید و بخش‌های قبلی صحنه در روزهای برفی گرفته شده است. برای ایجاد برف، گروه صحنه دست به کار می‌شوند. با توجه به زاویه نگاه دوربین، نایلون بزرگی در مقابل فرمانداری پهن می‌شود و کم‌کم کار ریختن گچ روی نایلون آغاز می‌شود. قلی‌زاده مرتب صحنه را نگاه می‌کند تا به اندازه‌ای که لازم است گچ ریخته شود و نایلون لو نرود. از این فرصت استفاده می‌کنم و به داخل ساختمان فرمانداری می‌روم. این بنا طبق آنچه بر سردر آن نوشته شده، سال 1313 ساخته و افتتاح شده است. اتاق‌های طبقه اول این بنای 2 طبقه در حال حاضر به عنوان اتاق گریم و انبار گروه فیلمبرداری استفاده قرار می‌شود. چند عکس از افتتاح فرمانداری که روی تابلوی اعلانات چسبیده شده، جلب توجه می‌کند. در کنار آنها چند حکم با سربرگ وزارت داخله دیده می‌شود. در یکی از آنها به کریم ماموریت داده شده به شهرستان سامان برود و ریاست شهربانی را به عهده بگیرد. در حکمی دیگر که به نظر می‌رسد یک شوخی درون‌گروهی است و به نام اعلیحضرت همایونی است، آمده است: «بدین وسیله از تاریخ صدور این حکم هر گونه سالوسی و چابلوسی چاکران و نوکیسه‌گان پروژه کلاه پهلوی در جهت اغفال اذهان عمومی و تشویش غیرمستقیم ذهن تهیه‌کننده محترم، آزاد و رسمی اعلام و به این قشر منورالفکر نونهال جوایز ارزنده‌ای از سوی تهیه‌کننده محترم اهدا خواهد شد.» طبقه دوم این ساختمان، یک اتاق خواب و یک اتاق پذیرایی را در خود جای داده است. سبک معماری کاملا اروپایی است و ترکیب آن با مبلمان فرانسوی و تابلوهای رنگ روغن و یک پیانو، جلوه محسورکننده‌ای به اتاق داده است؛ اتاقی که به نظر می‌رسد به فرخ یعنی فرماندار شهر سامان و همسرش تعلق دارد. در بخشی از اتاق در یک گودی کنار شومینه یک ست مبلمان دیده می‌شود و یک بار با شیشه‌های سبز رنگ مشروب و گیلاس‌های مشروب‌خوری. حالا امین حیایی به داخل ساختمان می‌آید تا در صحنه بعدی مقابل دوربین برود. حیایی با آن شلوار گشاد و پیراهن قهوه‌ای که تن کرده و موهای فرفری و یک پشت موی بزرگ، دیگر هیچ شباهتی به آن جوان مثبتی که صبح دیدم ندارد.

اتفاقات سیاسی در کلاه پهلوی

سریال کلاه پهلوی به تهیه‌کنندگی محمدرضا تختکشیان برای گروه فیلم و سریال شبکه یک سیما تولید می‌شود. فیلمبرداری این سریال از پانزدهم تیر ماه سال 85 آغاز شده است. قصه سریال، داستانی در فاصله سال‌های 1304 تا 1321 را روایت می‌کند. 5 سال از این قصه خارج از ایران و 9 سال در ایران رخ می‌دهد. داستان از پیش از تاجگذاری رضاشاه آغاز و تا مدتی پس از خروج رضاشاه از ایران ادامه می‌یابد. واقعه کشف حجاب، حضور متفقین در ایران، رفتن گروهی از محصلان ایرانی به فرانسه برای ادامه تحصیل از سوی رضاخان و... برخی از محورهای داستانی این سریال است.

امیرعلی دانایی، صالح میرزاآقایی، رضا فیاضی، جمشید شاه‌محمدی، شقایق فراهانی، امین حیایی، بهاره افشار، آناهیتا نعمتی، ماه‌چهره خلیلی، شهره لرستانی، گوهر خیراندیش، قطب‌الدین صادقی، داوود رشیدی، داریوش فرهنگ، سیروس گرجستانی و... برخی از بازیگران این سریال هستند.

رضا استادی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها