گفتگو با جوان پدرکش

یادآوری آن صحنه‌ها عذابم می‌دهد

کیوان جوان 20 ساله‌ای است که در اقدامی جنون‌آمیز و دردناک پدرش را به قتل رساند. وی که مدعی است به دلیل پریشان‌حالی‌اش دست به این کار زده بعد از محاکمه با تقاضای برادرش به مرگ محکوم شد. کیوان آنچه را که در پرونده و زندگی‌ شخصی‌اش اتفاق افتاده با ما در میان گذاشته است که می‌خوانید.
کد خبر: ۱۶۷۷۰۴

اتهام تو قتل پدرت آن هم به طرز بسیار دلخراشی است، توضیح بده که چطور این کار را کردی؟

یادآوری آن صحنه دردناک بسیار عذابم می‌دهد دست خودم نبود من یک بیمار روانی هستم و هیچ‌ کنترلی روی خودم ندارم، اگر داروهایم را مصرف نکنم بسیار بدحال می‌شوم.

روزی که پدرم را کشتم، بسیار حالم بد بود. مادر و خواهرم تلاش کردند جلوی مرا بگیرند، اما نتوانستند و آن حادثه تلخ اتفاق افتاد.

چه اختلافی با پدرت داشتی که او را کشتی؟

از وقتی خیلی بچه بودم، پدرم مرا کتک می‌زد خیلی عذابم می‌داد. با این حال دوستش داشتم. البته فقط من نبودم که اذیت می‌شدم، پدرم با مادر  و خواهران و برادرم هم بدرفتاری می‌کرد و کتک‌‌هایی که می‌زد باعث شده بود همه ما کینه او را به دل بگیریم. اما آن چیزی که بیشتر از کتک زدن مرا آزار می‌داد، این بود که پدرم یکبار در کودکی مرا در روستایی رها کرد و رفت، وحشت از همان زمان بر تمام وجودم نشست. می‌ترسیدم از تنهایی و بی‌کسی، روزهایی که در روستا گذراندم برایم خیلی سخت بود تا این‌که چند سال بعد بزرگ شدم و خانواده‌ام را پیدا کردم و از آن به بعد با آنها زندگی می‌کردم، اما وضعیت روحی‌ام بسیار آشفته بود و همیشه دچار ترس و وحشت بودم.

برای معالجه بیماری روانی‌ات به پزشک یا مشاور مراجعه کردی؟

یک‌بار به اصرار خانواده‌ام پیش روانپزشک رفتم و مقدار زیادی به من دارو داد، مدتی که دارو مصرف می‌کردم، سختی‌های دوران کودکی‌ام که مثل کابوس همیشه در وجودم بود را فراموش کرده بودم، راحت‌تر زندگی می‌کردم تا این‌که دوباره حالم بد شد، وقتی داروهایم را قطع ‌کردم، مشکل روانی‌ام شدت پیدا کرد.

خودت متوجه بدحالی‌ات بودی، فکر نکردی ممکن است دست به کاری بزنی که وضعیت زندگی‌ات را بدتر کند؟

وقتی حالم بدتر شد که معتاد شدم، پدرم خودش معتاد بود و به همین خاطر من هم به مواد روی آوردم و داروهایم را کنار گذاشتم، وقتی مواد مصرف می‌کردم تمام آزارهایی که در کودکی دیده بودم جلوی چشمم قرار می‌گرفت تا این‌که روز حادثه این وضعیت شدت گرفت، من مواد پیدا نکرده بودم که مصرف کنم، وارد خانه شدم و پدرم را دیدم انگار دوباره به بچگی‌ام برگشته بودم، احساس می‌کردم آثار کتک‌ها هنوز روی بدنم است. به طرف پدرم رفتم و به او گفتم باعث و بانی همه مشکلاتم تو هستی و باید از بین بروی. درگیری که بین ما اتفاق افتاد، مادر و خواهرم آمدند وساطت کنند، حالم بد بود، فکر می‌کردم اگر پدرم از بین برود همه بدبختی‌ها از بین می‌رود، به همین خاطر هم مادر و خواهرم را در اتاق زندانی کردم و... .

خواهرانت در دادگاه از کاری که کردی گذشت کردند، اما برادرت حاضر به گذشت نشد، چرا؟

زمانی که پدرم را به قتل رساندم به اتفاق مادر و خواهرم به خانه برادرم رفتیم. ما حقیقت را به او نگفتیم و سعی کردیم این‌طور وانمود کنیم که پدر خودکشی کرده است، همین مساله باعث ناراحتی او شده است. البته کاری که کردم آنقدر بد بوده که نمی‌توانم از برادرم بخواهم از اشتباهم بگذرد، اما امیدوارم هنوز فراموش نکرده باشد که من برادرش هستم و چه در زندگی ما گذشته است. خواهرانم هر دو آنچه را که من تجربه کردم درک کرده‌اند، چراکه خودشان هم این تجربه را داشتند و بدرفتاری با آنها هم بوده. البته قبول دارم که تحت هیچ شرایطی حق نداشتم پدرم را بکشم، اما آنچه باعث شد تا نتوانم خودم را کنترل کنم بیماری‌ام بود، بیماری‌ روانی که من دچارش هستم در حد جنون نیست، اما واقعا اختیار را از دستم گرفته بود.

گفتی پیشنهاد مادرت بود که موضوع را مخفی کنید. علت این پیشنهاد چه بود؟

مادرم از دست پدرم همیشه در عذاب بود، حتی چندین بار تصمیم گرفت از او جدا شود ولی نتوانست. مادرم به خوبی پدرم را می‌شناخت. البته چون من فرزندش هستم این طور از من گذشت و حاضر شد دروغ بگوید. او تنها کسی است که همیشه مرا دوست داشته است.

در این چند سال که زندان بودی، هیچ فکر کردی که با کارت چه بر سر خانواده‌ات آورده‌ای و آنها چه حالی دارند؟

قسم می‌خورم که نمی‌خواستم آنها را عذاب بدهم. می‌دانم مشکلاتی که درست کردم بسیار زیاد بوده، اما آنها با گذشتشان به من نشان دادند که می‌توانم خوبی‌های زندگی را ببینم و قول می‌دهم اگر برادرم هم گذشت کند، دوباره درمان را شروع ‌کنم و برای جبران محبتشان تلاش ‌کنم.

چه توصیه‌ای برای جوانانی داری که مثل تو خاطرات تلخ گذشته را مرتب پیش خود تکرار می‌کنند.

به آنها می‌گویم اشتباهاتی که من کردم را تکرار نکنند، اگر مشکلی دارند حتما به روانپزشک مراجعه کنند و بدانند فاجعه را نباید با فاجعه از بین برد چون بازنده باز هم همان شخص است و بیشترین آسیب را خواهد دید. اگر تا به حال زندگی خوبی نداشتند از این به بعد آینده‌شان را بسازند و فقط به خدا توکل کنند.

داوود ابوالحسنی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها