درباره «الک گینس» بازیگر نقش‌هایی که شبیه هم نیستند

ایفاگر نقش‌های متفاوت‌

با نام الک گینس دکاف، روز دوم آوریل 1914 در لندن متولد شد. ابتدا به کار آگهی‌نویسی مشغول بود و سپس شروع به آموختن بازیگری در استودیوی هنر دراماتیک فی‌کمپتن کرد و در 1934 برای نخستین بار به عنوان سیاهی لشگر به صحنه رفت. از سال 1936 شروع به اندوختن تجربه در تئاتر اولد ویکتوریا و با بازی در آثاری از شکسپیر، چخوف، برنارد شاو و... کرد تا این که در 1941 به عنوان دریانورد به خدمت نیروی دریایی سلطنتی انگلستان درآمد.
کد خبر: ۱۶۶۸۲۷

در 1942 به خاطر بازی در یک نمایشنامه تبلیغ سیاسی در نیویورک توجه ویژه‌ای به او شد تا این که در سال 1946 وارد سینما شد و خیلی زود به خاطر توانایی‌ها و استعداد کم‌نظیرش توانست جایگاه ویژه‌ای در سینما به دست بیاورد. با فیلم‌های کمدی ایلینگا به شهرت رسید (در بهترین آنها، دل‌های مهربان و تاج‌ها، بازی در 8 نقش را به عهده داشت). البته قبل از آن با دیوید لین در دو فیلم معروف او آرزوهای بزرگ (1964) و اولیور تویست (1948) همکاری کرده بود که این همکاری در فیلم‌های بعدی لین و در شاهکارهای بزرگ او همچون لارنس عربستان، پل رودخانه کوای، دکتر ژیواگو و... نیز ادامه یافت. در اولیور تویست اجرای نقش فاگین را به عهده گرفت و تصویری درخشان از این شخصیت خبیث رمان دیکنز را ارائه داد. به طوری که جامعه یهودیان به تصویری که او از این شخصیت ارائه داده بود اعتراض کردند و فیلم با 3 سال تاخیر به نمایش درآمد. ضمن این که صحنه‌هایی از قسمت‌های مربوط به حضور گینس در هنگام نمایش حذف شدند و نسخه کامل فیلم تا سال 1970 نمایش داده نشد. در دل‌های مهربان و تاج‌ها (1949) نقش هشت نفر از اعضای یک خانواده اشرافی را با مهارت تمام بازی کرد. یک فرد متکبر، یک عکاس، یک ژنرال، یک بانکدار، یک روحانی، یک دوک و یک زن مبارز برای آزادی و حقوق زنان.

پس از بازی در فیلم‌هایی مثل دویدن دنبال پولت (1949)، تعطیلی گذشته (1950) و ولگرد (1950)، در 1950 در اوباش لاوندرهیل (که در ایران با نام تعطیلات آقای هالند به نمایش درآمد)، نقش یک کارمند ظاهرا ساده‌لوح را بازی کرد که طرح یک دزدی بزرگ را می‌ریزد. در همین سال با حضور در فیلم مردی با لباس سفید به شهرت جهانی رسید. در این فیلم گینس در قالب مخترع لباسی که کثیف نمی‌شود، در پشت آن چهره آرام و خونسرد، شخصیتی را نشان داد که توانسته یک جامعه را به آشفتگی و اخلال بکشد. کسی که هم مورد تنفر سرمایه‌داران است و هم مورد تنفر طبقه کارگر. در سال 1952 در فیلم ورق ظاهر شد و بهشت ناخدا (1953)، داستان مالت (1953)، پدر براون (1954)، کارگاه به سوی پاریس با عشق (1954) و ماجرای استانفورد (1954) آثار بعدی‌اش بود. با حضور در قاتلین پیرزن (1955) بار دیگر موفقیت را تجربه کرد به نقش یک قاتل روانی که تیک‌های عصبی و چهره‌پردازی ویژه و غیرعادی‌اش، همچنان تحت‌الشعاع متانت، خونسردی و وقار او بودند. در اینجا او رهبری چند دزد ناشی شامل پیتر سلرز، دنی گرین و هربرت سوم را بر عهده دارد که در میان این دسته، تنها کسی است که در عین تشخص، تجسمی است از وحشی‌گری و درنده‌ خویی پنهان شده در پشت مناسبات روزمره. فیلم بعدی‌اش قو (1955) بود که در آن نقش ولیعهد مجارستان را بازی می‌کرد که باید با گریس کلی ازدواج کند.

در اینجا زیبایی و سرزندگی گریس کلی در نقطه مقابل کسالت‌بار بودن و منش انگلیسی و خاص الک گینس قرار می‌گرفت. پس از قو در 1957 مهم‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین نقش زندگی‌اش را در پل رودخانه کوای بازی کرد. بازی او در نقش کلنل نیکسن در این فیلم، آنقدر خوب و هوشمندانه و بجا بود که اولین چیزی که از گینس به یاد می‌آوریم تصویر او در این اثر مشهور دیوید لین است. در این فیلم که یک جایزه اسکار هم برای گینس به ارمغان آورد، همچنان و طبق معمول کارنامه‌اش، شخصیتی را بازی می‌کرد که همه ویژگی‌های انسانی و مکنونات قلبی‌اش را پشت یک ظاهر سخت و غیرقابل نفوذ و نظامی پنهان کرده است. در این نقش پیچیده و دشوار، گینس نظامی‌ای بود که در جریان جنگ جهانی دوم، به دنبال معنایی برای زندگی شخصی‌اش می‌گشت. احساسی‌ترین و افشاگرانه‌ترین تصویر فیلم هم جایی است که او خطاب به آن افسر ژاپنی اعتراف می‌کند که 27 سال در خدمت کشورش بوده و حالا در جستجوی یافتن این نکته است که آیا زندگی‌اش معنایی داشته یا نه. در نواهای افتخار (1960) باز هم در نقش یک سرهنگ و یک فرد نظامی در مقابل جان میلز، یک نظامی دیگر، قرار گرفت تا دو تلقی متفاوت از نظامی‌گری و کار و زندگی را شاهد باشیم. در 1962 در سه فیلم ظاهر شد: اکثریت یک نفره، ستیز در ناو نیروی دریایی سلطنتی انگلستان (در ایران: عصیان بزرگ) و لارنس عربستان. لارنس عربستان دیگر همکاری او با دیویدلین بزرگ بود که در این جا در نقش ملک فیصل ظاهر شد و باز هم آرامش و متانت و خویشتنداری‌اش،‌ در تضاد با شور و شر و تحرک لارنس جوان قرار گرفت.

سقوط امپراطوری رم (1964) فیلم بعدی‌اش بود که در آن سزارمارکوس اورلیوس امپراطور رم را در آخرین لحظات زندگی تجسم بخشید. در 1965 بار دیگر با دیویدلین در فیلم با شکوه دکتر ژیواگو همکاری کرد. این بار در نقش یوگراف ژیواگو، افسر نظام کمونیستی شوروی که مشغول تحقیق درباره برادر شاعرش یوری ژیواگو است. در این جا هم باز شخصیتی بود که احساسات و تمایلات انسانی و رقیق‌اش، پشت نقابی از جدیت و نظامی‌گری پنهان بود. در یادداشت‌های کوییلر (1966)، رئیس یک تشکیلات مخفی بود و در کرامول (1970) نقش چارلز استوارت اول را به عهده گرفت که در برابر کرامول قرار می‌گیرد و در پایان اعدام می‌شود. پس از آن در برادر خورشید، خواهر ماه (1973) به نقش پاپ بازی کرد و در جنگ‌های ستاره‌ای (1977) در نقش اوبی وان کنوبی، شخصیت جادوگر آگاهی را تجسم بخشید که راه دست یافتن به نیرو و تسلط بر نفس را به اطرافیان‌اش آموزش می‌دهد.

گینس را همیشه به عنوان متخصص ایفای نقش‌های متفاوت و حتی متضاد به یاد می‌آوریم. شخصیت‌‌هایی که هیچ شباهتی به همدیگر ندارند. اما وقتی الک گینس آنها را بازی می‌کرد، طوری در قالب آنها قرار می‌گرفت که باور می‌کردیم تک‌تک این شخصیت‌‌های متفاوت و ناهمسان را فقط بازیگری مثل گینس می‌توانست تا این حد باورپذیر و واقعی از کار در بیاورد. دیزراییلی در ولگرد، سرهنگ متعصب انگلیسی در پل رودخانه کوای، ملک فیصل در لارنس عربستان، مارکوس اورلیوس سزار در سقوط امپراطوری رم، یوگراف ژیواگو در دکتر ژیواگو، چارلز اول پادشاه انگلستان در کرامول، آدولف هیتلر در 10 روز آخر و... طیف وسیع شخصیت‌‌ها و نقش‌های بسیار متنوعی که او در آنها بازی می‌کرد، البته ناگزیر در بعضی مواقع آنقدرها هم در حد توانایی و استعدادهای او نبودند و می‌‌توان نقش‌هایی را در کارنامه متنوع او سراغ گرفت که آن‌قدرها خوب و باورپذیر از کار در نیامده‌اند. مثل بازی او در نقش هیتلر در 10 روز آخر یا بازی‌اش در نقش یک هندی در گذری به هند (دیویدلین) که در اندازه‌های او نیستند و حتی می‌‌توان آنها را به عنوان شکست‌های کارنامه او هم تلقی کرد. اما در هر حال الک گینس بازیگری است که در بین بازیگران انگلیسی شاید هم طراز با لارنس اولیویه باشد و با در نظر گرفتن این که دوران اوج لارنس اولیویه در نیمه اول قرن بیستم بود، هیچ بازیگر انگلیسی به اندازه گینس نتوانسته است به توفیقی که او در نیمه دوم قرن بیستم به آن دست یافت نائل شود. ضمن این که هیچ بازیگر دیگری به اندازه او نتوانسته است محبوبیتی را که او با بازی در کمدی‌های روشنفکرانه انگلیسی کسب کرد، به دست بیاورد.

او همچنین در ایفای نقش‌‌های درام نیز بازیگر برجسته‌ای بود. در 1959 الیزابت دوم ملکه انگلستان او را به خاطر یک عمر فعالیت در سینما و تئاتر و دستاوردهای منحصر به فردش، به لقب سر مفتخر کرد. الک‌گینس که پس از لان چینی بازیگر دوران سینمای صامت، به او لقب «مرد هزار چهره» داده بودند، در سال 2000 درگذشت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها