جدایی تلخ در یک زندگی عاشقانه‌

«این زوج مناسب هم نبودند.» این را مادر جمشید می‌گوید. مردی که غرورش را زیرپا گذاشته و در برابر حاضران در دادگاه می‌گرید و از عشقش نسبت به لیلا همسرش می‌گوید. او آمده تا به صورت غیابی این زن را طلاق دهد. پرونده طلاق این زوج در دادگاه خانواده شماره 2 در حال رسیدگی است.
کد خبر: ۱۵۸۶۴۴

قاضی: توضیح دهید علت این طلاق و جدایی چیست؟

جمشید: من و لیلا بچه‌دار نمی‌شویم و مادرم اصرار زیادی دارد که ما بچه داشته باشیم. من پسر بزرگ خانواده هستم و فشار زیادی روی من بود که بچه‌دار شویم. اگر تصمیم با من و لیلا بود این مساله برایمان اهمیتی نداشت، بعد از سال‌ها من یک عشق واقعی در زندگی‌ام پیدا کرده بودم و به پایان رسید. این عشق در چنین زمانه‌ای بسیار نایاب بود، اما تباه شد.

مساله نازایی در حال حاضر تقریبا حل شده است، چرا از روش‌های پزشکی استفاده نکردید؟

مساله این بود که به خاطر بیماری خونی که لیلا دارد بچه‌دار شدن برای او بسیار خطرناک است، حتی ممکن است جان خودش را از دست بدهد، من این مساله را می‌دانستم، اما خانواده‌ام نمی‌دانستند و بعد از 7 سال زندگی عاشقانه بالاخره آنچه که فکر نمی‌کردم اتفاق افتاد و آنها مرا از لیلا جدا کردند و متاسفانه همسرم نیز پذیرفت، در حالی که هیچ وقت انتظارش را نداشتم.

با این زن چطور آشنا شدی؟

لیلا یک زن استثنایی است. او جسارت فوق‌العاده‌ای دارد. وجودش به من دلگرمی می‌دهد. من با داشتن او به هر آنچه که می‌خواستم رسیدم. لیلا خواهر دوست من بود، من سال‌ها به خانه آنها رفت و آمد داشتم و لیلا را می‌دیدم، اما هرگز پیش نیامده بود که درباره او و عشقش فکر کنم تا این که یک روز به سراغ بابک برادر لیلا رفتم، وقتی وارد خانه شدم دیدم غوغایی در خانه به پا شده است، این داد و فریاد خیلی عجیب بود. من هرگز چنین مساله‌ای را ندیده بودم. پدر لیلا خانه‌‌ای بزرگ دارد و مرد ثروتمندی است. در آن خانه هر کس به کار خودش مشغول بود. هرچند این خانواده بسیار به هم وابسته بودند و همدیگر را دوست داشتند، اما مزاحمتی برای هم ایجاد نمی‌کردند. روز حادثه، من وارد خانه شدم و دیدم همه در محل پذیرایی جمع شده‌اند و سر هم داد می‌زنند، وقتی این صحنه را دیدم، ترجیح دادم که از محل خارج شوم، عذرخواهی کردم و در حالی که داشتم خارج می‌شدم یکدفعه لیلا فریاد زد، «تمام این دعوا بر سر توست، کجا می‌روی؟».

از شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم چون هیچ چیز را نمی‌دانستم، پرسیدم چرا من، مگر کاری کردم. بابک که از حرف خواهرش خشمگین شده بود از من خواست خانه را ترک کنم، اما در همین حین لیلا خطاب به من گفت که قصد دارد با من ازدواج کند. از شنیدن این حرف آنقدر به وجد آمده بودم که فقط توانستم بخندم و بگویم که قبول می‌کنم. لیلا به خاطر این که می‌خواست از من خواستگاری کند با خانواده‌اش درگیر شده بود. از این جسارتش خوشم آمد و من هم تصمیم گرفتم مثل او مقاومت کنم، می‌خندیدم و به لیلا می‌گفتم که هر طور شده با او ازدواج می‌کنم و بعد هم بابک مرا از خانه بیرون کرد.

بالاخره چه کردید، این مساله با آرامش به پایان رسید؟

من ماه‌ها با لیلا تلفنی در ارتباط بودم و بالاخره خانواده‌ام برای خواستگاری به خانه لیلا رفتند. در آن مجلس هیچ کس به رویش نیاورد که چه اتفاقی افتاده است و همه چیز به خوبی برگزار شد، اما مادرم مخالف بود، فکر می‌کرد خانواده لیلا مهریه زیادی خواهند خواست. این اتفاق نیفتاد و من فقط یک‌‌شاخه‌گل مهر لیلا کردم. مادرم باز هم مخالفت کرد. می‌گفت حتما ریگی به کفش این دختر است که خانواده‌اش اینقدر کوتاه می‌آیند. به هر حال من قبول کرده بودم و با اصرار زیاد با لیلا ازدواج کردم.

واقعا او را دوست داشتی؟

من اول از متفاوت بودن او خوشم آمد، لیلا دختر پرشور و هیجانی بود که مرا مجذوب خود کرد، اما بعد عاشقش شدم. زنی مهربان و با استقامت که در لحظات بحرانی زندگی می‌توانست خیلی خوب تصمیم بگیرد. هرگز با صدای بلند با من حرف نمی‌زد، مخالفت می‌کرد، اما دستور نمی‌داد، همه وجودش انرژی بود. وقتی می‌دیدمش آرامش داشتم. خوشحال و همیشه با هم شاد بودیم. لیلا در هر جمعی می‌درخشید. ستاره‌ای بود که همه مجذوبش می‌شدند، ذات پرهیجانش خانواده‌ام را که بسیار شق و رق رفتار می‌کردند اذیت می‌کرد. مادرم سعی داشت زیاد با لیلا جایی نرود. بیشتر او را از فامیل مخفی می‌کرد، اما لیلا با این مساله کنار آمده بود، هیچ وقت به خاطر رفتار مادرم با  من دعوا نمی‌کرد. ما خیلی همدیگر را دوست داشتیم.

چه زمانی دقیقا متوجه شدی که همسرت نمی‌تواند بچه‌دار شود؟

در چندین جلسه‌ای که لیلا‌ را دیدم به من گفت دچار بیماری خونی است و ممکن است نتواند بچه‌دار شود من هم قبول کرده بودم، ما اصلا در مورد این مساله با هم صحبت نمی‌کردیم، تا این که سه‌‌سال با هم زندگی کردیم و غرغرهای مادرم شروع شد که چرا بچه‌دار نمی‌شوید. سعی کردم تا جایی که امکان دارد جلوی دخالت‌‌های او را بگیرم اما مادرم می‌گفت، تو پسر بزرگ خانواده هستی و باید بچه‌دار شوی،‌ من هم از لیلا خواستم تا به دکتر مراجعه کند و در مورد بیماریش مشورت کند، پیگیری‌‌های پزشکی نشان داد که لیلا خودش نمی‌‌تواند بچه‌دار شود، پیش چند مشاور رفتیم تا درمورد رحم اجاره‌ای و عواقب آن صحبت کنیم، اما آنها نتوانستند لیلا را قانع کنند و او گفت اگر قرار است بچه‌دار شود باید خودش این کار را بکند و نپذیرفت، وقتی مادرم متوجه شد که مشکل از لیلاست، دخالت‌‌هایش را شروع کرد، هیچ چیز نمی‌توانست رابطه من و لیلا را به هم بزند و لیلا در برابر رفتارهای توهین‌آمیز مادرم سکوت می‌کرد، من سعی داشتم بامادرم برخورد کنم و به او بگویم که نباید در زندگی ما دخالت کند اما مشکل اینجا بود که لیلا نمی‌خواست با من در این زمینه همراه باشد.

‌چطور شد که همسرت به خارج از کشور رفت؟

مادرم پیشنهاد کرد که لیلا را برای مداوا به خارج از کشور بفرستیم،‌ من هم قبول کردم، لیلا هم راضی بود، من پول زیادی نداشتم، هزینه هم در کشور کانادا بالا بود و چون باید هزینه‌های درمان را هم می‌پرداختیم، من نتوانستم همراه لیلا به کانادا بروم. با پولی که پدرم داد فقط توانستیم هزینه سفر لیلا را فراهم کنیم و او رفت.

وقتی لیلا داشت می‌رفت، خیلی ناراحت بود و با غم بسیار سنگینی از من خداحافظی کرد، روزی که در فرودگاه با من خداحافظی کرد، به او گفتم اگر خودش راضی نیست،‌ هیچ اجباری ندارد که به این سفر برود و من در برابر خانواده‌ام مقاومت می‌کنم اما لیلا گفت، این سفر خواسته خود او هم هست.

بعد هم رفت، 6 ماه بعد هم برایم نامه نوشت که هیچ امیدی نیست و قصد هم ندارد به ایران برگردد. لیلا در نامه‌اش نوشت که خانواده من از او خواسته‌اند که مرا ترک کند و به ایران برنگردد، چرا که سعادت من در جدایی‌ ماست.

چرا با همسرت تماس نگرفتی که در مورد بازگشتش صحبت کنی؟

من با لیلا تماس گرفتم اما جوابم را نداد، او فکر می‌کرد بچه‌دار شدن حق من است و نباید مانع این مساله شود، اما من بچه‌ نمی‌خواستم و لیلا را می‌خواستم، ترکم کرد و رفت. رفتن او نه خواسته من بود و نه لیلا، این خواسته خانواده من بود،‌ چیزی که من به ‌آن تن ندادم اما لیلا پذیرفت، حالا اوست که تقاضای طلاق کرده است و می‌‌خواهد از من جدا شود.

قاضی ‌دادگاه: در این پرونده باز هم شاهد آن هستیم که دخالت‌‌های بی‌مورد و ناآگاهانه خانواده‌‌ای در زندگی یک زوج جوان باعث شده است که زندگی آنها نابود شود. آن طور که از گفته‌های این مرد برمی‌آید، او و همسرش رابطه بسیار خوبی داشته‌اند و مادر شوهر با دخالت‌‌هایش زندگی آنها را به هم زده است. در دنیای کنونی دیگر مساله پسر بزرگ خانواده و نوه پسری و این‌طور مسائل مطرح نیست و این مسائل به زندگی قبیله‌ای گذشته مربوط بوده است پس درست نیست که به خاطر بچه‌دار نشدن زندگی یک زوج خوشبخت را به هم زد. راه‌های زیادی برای حل مشکل بچه‌دار نشدن وجود دارد، اگر این زوج نبود یک فرزند را در زندگیشان احساس می‌کردند حتی می‌‌توانستند کودکی را به فرزندی قبول کنند. متاسفانه عقاید غلط و سنت‌های خانمان برانداز باعث جدایی شده است.

بسیاری از والدین متوجه نیستند که چه آسیبی با این کار به فرزندانشان وارد می‌کنند، آنها نمی‌‌دانند طلاق چه آثار جبران‌ناپذیری بر شخصیت زوج‌هایی که از هم جدا می‌شوند می‌گذارد. خصوصا زوج‌هایی که همدیگر را دوست دارند اما بنا به دلایل این‌چنینی از هم جدا می‌شوند، حتی زوج‌هایی که با اختلافات عمیق از هم جدا می‌شوند نمی‌توانند از اثرات منفی طلاق دور باشند، چرا که طلاق باعث از بین رفتن، عشق و علاقه و معنویات مثبتی است که در فرد وجود داشته است. مردان و زنانی که از هم جدا می‌شوند و دوباره ازدواج می‌کنند در صورتی که نتوانند خود را مهار کنند با معضلات فراوانی روبه رو می‌‌شوند، بنابراین نباید کسی را تشویق به طلاق کرد و این طور زن و مردی که همدیگر را دوست دارند را از هم دور کرد، چرا که ضربه وارده به‌ آنها بسیار سنگین‌تر از ضربه‌ای است که بچه‌دار نشدن به آنها وارد می‌‌کند. این کار به آتش کشیدن زندگی فرزند است نه محبت در حق او.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها