راز قتل زنی در آسانسور

ساعت 6 بعدازظهر روز 14 ماه می بود. کمیسر دانلد هنوز در دفتر کارش بود. او در حال نوشیدن قهوه و ورق زدن پرونده سرقتی بود که 3 روز پیش در منطقه برگرت در یک مغازه عتیقه‌فروشی رخ داده بود. سرقت آن‌قدر پیچیده و عجیب رخ داده بود که پلیس نتوانسته بود کوچکترین ردی از سارق یا سارقان به دست آورد. کمیسر همان‌طور که در حال نوشیدن قهوه، پرونده را ورق می‌زد ناگهان تلفن اتاقش به صدا درآمد. از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که هر چه زودتر می‌باید خود را به منطقه گلوستر، خیابان دبراژو برساند.
کد خبر: ۱۵۸۶۴۲

چرا که جسد زن 42 ساله‌ای به نام ژانت هیکز که به طرز دلخراشی به قتل رسیده در داخل آسانسور ساختمان کشف شده است.

کمیسر آخرین ته‌مانده فنجان قهوه را سرکشید، پرونده سرقت خیابان برگرت را بست و با عجله به طرف محل جنایت حرکت کرد.

درست ساعت 25/18 بود که کمیسر به محل حادثه که فاصله زیادی تا محل کارش نداشت رسید و علت آن هم شلوغی خیابان‌ها و ترافیک سنگینی بود که در آن غروب ماه می بر شهر حکمفرما بود.

منطقه گلوستر یک منطقه مسکونی شلوغ بود و خیابان دبراژو شلوغ‌ترین خیابان این منطقه محسوب می‌شد. اکثر اهالی این منطقه را مهاجران تشکیل می‌دادند و از هر ملیتی در این منطقه دیده می‌شد.

قتل در آخرین ساختمان 11 طبقه خیابان رخ داده بود، یک ساختمان نسبتا جدید که شاید شیک‌ترین ساختمان آن خیابان شمرده می‌شد و در مجاورت یک پارک کوچک قرار داشت. مقابل ساختمان، جمعیتی تجمع کرده بود که خیابان را بند آورده بودند. گویا تمام اهالی خیابان، مقابل ساختمان جمع بودند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است.

چند مامور پلیس در حال متفرق کردن مردم بودند، اما تلاش آنها بی‌اثر بود. گویا رهگذران گوش شنوا نداشتند. ماموران پلیس حتی به اهالی ساختمان هم اجازه ورود نمی‌دادند. آنها منتظر کمیسر بودند تا پس از بررسی، دستورات لازم را صادر کند.

کمیسر به سختی از لابه‌لای جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد، به محض ورود نگاهش به در باز آسانسور افتاد که جسد زن میانسالی که چشمانش نیمه‌باز بود و نگاهش به سقف سیاه آسانسور دوخته شده بود در آن به چشم می‌خورد. کمیسر وقتی جلو رفت طناب زردی را بر گردن زن مشاهده کرد که محکم پیچیده شده بود. ظواهر امر نشان می‌داد که با همان طناب زردرنگ نسبتا ضخیم خفه شده است. زن هیکل تقریبا درشتی داشت یک تی‌شرت گلدار و دامن کوتاهی به تن داشت و اثری از کفش یا دمپایی در پاهای او دیده نمی‌شد. موهای بور زن از پشت سر جمع شده بود و انگشتری طلا بر انگشت و چند النگو در دست داشت. کمیسر بدقت جسد زن را وارسی کرد. هیچ‌گونه آثار زخم یا جراحتی در چهره او دیده نمی‌شد، اما صورتش بر اثر فشار طناب کبود شده بود و زبانش نیز لای دندان‌هایش گیر کرده بود و خون باریکی از دهانش سرازیر شده بود.

کمیسر وقتی به‌دقت جسد را وارسی کرد گوش به اظهارات سروان مک گرا، معاون کلانتری منطقه داد. وی که از افسران باتجربه و قدیمی محسوب می‌شد به آرامی گفت: در طول 22 سال خدمتم قتل در آسانسور را ندیده بودم. آن هم این‌طور وحشیانه و دلخراش.

وی افزود: ساعت دقیقا 45/17 بود که از طریق مرکز در جریان این جنایت قرار گرفتیم، بلافاصله اولین گشت ما که به محل نزدیک بود در کمتر از 6 دقیقه خود را به اینجا رساند و موضوع قتل را تایید کرد. بعد هم ما خود به طرف محل حرکت کردیم. ضمن این که جریان را به مرکز اطلاع دادیم. آن‌طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم مقتوله زن 42 ساله‌ای به نام ژانت هیکز است که مادر 2 پسر 11‌‌و 14 ساله می‌باشد. او مدتی است که از شوهرش جدا شده و با بچه‌هایش در آپارتمان طبقه 7 سکونت دارد.

ژانت در یک کارخانه روغن‌سازی کار می‌کند و ساعت کارش گویا از ساعت 8 صبح الی 4 بعدازظهر است. آن‌طور که ما متوجه شدیم در زمان وقوع جنایت بچه‌هایش در مدرسه بودند و بنا به دلایلی که هنوز برای ما مشخص نیست مورد حمله قرار گرفته و به قتل رسیده است.

سروان ادامه داد: ژانت یک زن تودار، کم‌حرف و بسیار دقیق و حسابگر بوده است، او به دو پسرش عشق می‌ورزیده و از زمانی که از سر کار می‌آمده تا صبح که دوباره به سر کار می‌رفته تمام وقتش را در اختیار آنها قرار می‌داده است.

سروان افزود: ژانت 4 ماه است که در این ساختمان‌ سکونت دارد، گویا بعد از جدایی از همسرش آپارتمان شماره 17 را اجاره و با فرزندانش زندگی می‌کرده است. او رفت و آمد زیادی نداشته و رفتارش هم با همسایه‌ها بسیار خوب و مودبانه بوده است.

البته آن‌طور که ما متوجه شدیم او یک زن عصبی و تندخو بود و گاهی اوقات با بچه‌هایش علی‌رغم علاقه‌ای که به آنها داشته، دعوا می‌کرده است.

سروان مک گرا در پاسخ این پرسش کمیسر که چه کسی خبر وقوع این جنایت را اطلاع داده است، گفت: گویا همسایه طبقه هشتم وقتی می‌بیند آسانسور خراب شده و از کار افتاده است، به پشت‌بام رفته و متوجه می‌شود کلید آسانسور خاموش شده است، او با روشن کردن کلید، آسانسور را مجددا راه‌اندازی می‌کند. وقتی در آسانسور را که در طبقات 8 و 9 گیر کرده بوده، باز می‌کند با جسد ژانت روبه‌رو می‌شود. او ابتدا همسرش را صدا می‌کند بعد هم دیگر همسایه‌ها باخبر می‌شوند و خلاصه موضوع به پلیس گزارش می‌شود.

کمیسر از او پرسید: همسایه‌ها و ساکنان ساختمان چیز مشکوکی را ندیده‌اند.

سروان مک گرا پاسخ داد: تا آنجا که ما تحقیق کردیم، کسی مورد خاصی را ندیده است، البته بررسی‌های ما نشان می‌دهد که آسانسور از ساعت 5‌‌بعدازظهر در طبقات 8 و 9 گیر کرده بود. البته یکی از اهالی ساختمان گویا هنگام رفتن به آپارتمانش در همان ساعت 5 ژانت را دیده که وارد ساختمان شده و بعد هم آسانسور از حرکت ایستاده است. او استوان همسایه طبقه ششم است.

کمیسر بعد از این که چند سوال دیگر از سروان پرسید، یک بار دیگر جسد را بازرسی کرد. شواهد اولیه نشان می‌داد که مدت زیادی از زمان وقوع قتل نمی‌گذرد و می‌بایستی جنایت در همان ساعت 5 بعدازظهر رخ داده باشد. البته امکان این که زن در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس به داخل آسانسور انتقال داده شده باشد وجود داشت.

کمیسر از طریق راه‌پله به طرف آپارتمان مقتوله در طبقه هفتم رفت، مقابل آپارتمان یک مامور پلیس ایستاده بود و 2 پسر بچه نیز در مقابل آپارتمان نشسته و بشدت اشک می‌ریختند. صحنه دلخراشی بود. کمیسر که بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بود آن دو را در آغوش گرفت و قول داد که خیلی زود قاتل مادرشان را پیدا کند و به سزای اعمالش برساند.

کمیسر آنگاه وارد آپارتمان شد. هیچ مورد مشکوکی دیده نمی‌شد. در داخل آپارتمان کوچک همه چیز مرتب و منظم بود و وسایل خانه باسلیقه زیبایی در اطراف خانه چیده شده بود. اصلا آثاری از بهم ریختگی دیده نمی‌شد.

کت و شلوار مشکی رنگ و شال زیبایی روی مبل کنار در ورودی افتاده بود و در کنار آن، روی زمین کفش زیبای پاشنه بلندی مشاهده می‌شد. کمیسر پس از این که تمام زوایای آپارتمان را از نظر گذراند، آنجا را ترک کرد و سراغ فیلیپ، همسایه طبقه هشتم که جسد ژانت را کشف کرده بود، رفت.

فیلیپ که مرد 52 ساله‌ای بود در حالی که رنگ از رخش پریده بود، با صدای دورگه‌ای گفت: واقعا صحنه وحشتناکی بود. هرگز نمی‌توانم باور کنم که ژانت بیچاره به آن طرز دلخراش به قتل برسد.

وی افزود: ساعت نزدیک 30/5 بود که وارد ساختمان شدم. وقتی کلید آسانسور را زدم و کابین پایین نیامد متوجه شدم که آسانسور خراب است. زیاد اتفاق می‌افتاد که آسانسور خراب شود، به ناچار راه‌پله‌ها را در پیش گرفتم. وقتی مقابل آپارتمان خودم رسیدم لحظه‌ای نفس تازه کردم.

مقداری خرید کرده بودم. آنها را به همسرم دادم و گفتم برم ببینم باز چه بلایی سر این آسانسور آمده است. بعد هم بالای پشت‌بام و اتاقک موتور آسانسور رفتم. در آن طبق معمول همیشه باز بود. وقتی موتور آسانسور را بررسی کردم متوجه شدم کلیدش خاموش شده است. خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم کدام آدم بی‌عقلی این کار را کرده. کلید آسانسور را روشن کردم و پایین آمد و لحظاتی بعد وقتی در کابین را باز کردم با جسد ژانت بیچاره روبه‌رو شدم. بعد هم اول همسرم و بعد همسایه‌ها را خبر کردم و خلاصه موضوع را به پلیس اطلاع دادیم.

کمیسر چند سوال راجع به ژانت و رفت و آمدهایش از او پرسید و آنگاه سراغ استوان ریل، مرد 60ساله‌ای که ساکن طبقه ششم بود و مدعی بود قاتل را دیده است رفت.

استوان ریل که بسیار سر حال به نظر می‌رسید و اصلا به قیافه‌اش نمی‌خورد که 60 سال سن دارد در حالی که خیلی با جدیت صحبت می‌کرد به کمیسر گفت: ساعت حدود 5 بود که من قصد ترک ساختمان را داشتم. خانم ژانت را دیدم که وارد ساختمان شد. او از سر کار می‌آمد، لحظاتی را با هم خوش و بش کردیم. بعد هم داخل آسانسور رفت و من هم از ساختمان خارج شدم. همین که پایم را از ساختمان بیرون گذاشتم یادم آمد که تلفن همراهم را جا گذاشتم. برگشتم که تلفنم را بیاورم. لحظاتی مقابل آسانسور معطل شدم.

آسانسور حرکتی نکرد. به ناچار راه‌پله را در پیش گرفتم. اولش فکر کردم شاید ژانت در آسانسور گیر کرده است. اما وقتی صدای آژیر آسانسور به صدا درنیامد پی بردم او آسانسور را ترک کرده است.

هنوز به طبقه چهارم نرسیده بودم که یک مرد کوتاه قد و چاق را دیدم که کلاهی به سر داشت و آن را تا جلوی چشمانش پایین کشیده بود.

اولش به نظرم مشکوک آمد، اما چون عجله داشتم اهمیتی ندادم. خلاصه وقتی گوشی‌ام را برداشتم از ساختمان خارج شدم و ساعتی قبل که برگشتم متوجه قتل ژانت شدم. من مطمئنم همان مرد قد کوتاه و چاق قاتل ژانت بیچاره است. او ژانت را در داخل آسانسور غافلگیر کرده و به وی حمله و او را خفه کرده است و این جنایت در همان لحظاتی که از ساختمان بیرون رفتم و برگشتم اتفاق افتاده است.

کمیسر پس از این که به طور مفصل از استوان بازجویی کرد سراغ وست چستر، همسر چاق مقتوله که 45 ساله به نظر می‌رسید و تازه به محل جنایت آمده بود، رفت.

وست چستر که از قتل همسر سابقش شوکه شده بود، دقایقی راجع به زندگی گذشته‌اش و ژانت صحبت کرد، سپس مدعی شد که از طرف پسرش در جریان قتل همسر سابقش قرار گرفته است.

او در پاسخ این پرسش کمیسر که آخرین بار کی همسرش را دیده، جواب داد: غروب روز گذشته وقتی برای دیدن بچه‌هایم آمدم، چند دقیقه‌ای با او صحبت کردم. چون تمایلی نداشت زیاد بچه‌ها را ببینم با هم جر و بحثمان شد. ژانت یک زن کاملا عصبی بود. شروع به بد و بیراه گفتن کرد.

کمیسر پس از این که چند سوال دیگر از استوان کرد، آنچه را که رخ داده بود یکبار دیگر مرور کرد و آنگاه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها