جنایت در اولین روز سال‌

ساعت 2 بعدازظهر اولین روز ژانویه و آغاز سال نو بود. مردم شهر غرق در شادی و سرور بودند. خیابان شلوغ و پر رفت و آمد بود. ابر سیاهی در آسمان لمیده بود و برف آرام آرام می‌رفت تا چهره شهر را سفیدپوش کند.
کد خبر: ۱۵۷۸۴۵

کمیسر آلن مارکی نیز همانند همه مردم شهر در کنار خانواده اولین روز سال را جشن گرفته بود و از طرفی آماده می‌‌شد که تعطیلات ژانویه را به همراه خانواده به شرق اوهایو برود، اما وقتی گوشی تلفن همراه به صدا درآمد، از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که قتلی در شهرک دال تاکر، خیابان 22 بلوک 144 رخ داده است و می‌بایستی سریعا جهت بررسی پرونده این جنایت به آن منطقه برود.

کمیسر پس از این مکالمه تلفنی به فکر فرو رفت. نمی‌دانست چگونه موضوع را به خانواده‌اش بگوید. از یک طرف آنها آماده می‌شدند به سفر بروند و از سوی دیگر او می‌بایستی به ماموریتی که به او محول شده بود برود.

چاره‌ای نداشت و می‌بایستی هر چه سریع‌تر خود را به محل جنایت می‌رساند و از نزدیک موضوع قتل مرد جوان 29 ساله‌ای را پیگیری می‌کرد. او موضوع را با صراحت به خانواده‌ا‌ش که البته همیشه آماده شنیدن این چنین سخنانی از او بودند، در میان گذاشت، اما در عوض قول داد  خیلی زود برگردد تا تاخیر زیادی در انجام سفرشان ایجاد نشود. وقتی کمیسر از خانه خارج شد، شدت برف بیشتر شده بود. ضمن این‌که هوا کاملا سرد بود و سوز سرمای زمستانی تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد، اما شهر همچنان پرشور و غوغا بود. مردم بدون توجه به سرما و بارش برف در سطح شهر جنب و جوش داشتند و در حال شادی به مناسبت شروع سال جدید بودند.

شهرک دال تاکر شمالی‌ترین منطقه شهر محسوب می‌شد. شهرکی نسبتا بزرگ و جدیدساز با ساختمان‌های 5 طبقه که در کنار پارک بزرگی واقع شده بود.

دور تا دور شهرک در محاصره دیوارهای کوتاه و نرده‌های آهنی بود و فقط یک ورودی داشت که آن هم توسط دو مرد نگهبان کنترل می‌شد؛ البته کنترل ورود و خروج‌ها خیلی دقیق نبود و هر ناشناسی می‌توانست وارد شهرک‌ شده و یا خارج شود، اما ورود و خروج وسایل و لوازم خانه کاملا توسط نگهبانان کنترل می‌شد و هیچ کس بدون اخذ مجوز از مدیریت شهرک حق  ورود و خروج کالا و وسایل منزل را نداشت. ضمن این‌که ورود و خروج موتورسیکلت به شهرک هم همین طور بود.

وقتی کمیسر به شهرک و خیابان 22 بلوک 144 رسید، ساعت درست 17/14 بود. بلوک 144 نیز همانند سایر ساختمان‌های شهرک یک ساختمان 5 طبقه دو واحده بود که البته در پاگرد طبقه پنجم به پشت‌بام یک سوییت کوچک 35 یا 40 متری قرار داشت و قتل نیز در همین سوییت رخ داده بود.
در مقابل ساختمان دو خودروی پلیس، چند مامور با اونیفورم انتظامی، یک آمبولانس و حدود 15 تا 20 نفر از اهالی شهرک ایستاده بودند. کمیسر بعد از این که از خودرویش پیاده شد نگاهی به ساختمان و اطراف آن انداخت و آنگاه از لابه‌لای جمعیت گذشت و در آستانه در، خودش را به افسر ارشد ماموران پلیس، ستوان جان پلانز معرفی کرد و از وی گزارش ماجرا را خواست.

ستوان جان پلانز که یک افسر جوان، ورزیده و قد بلند بود بسیار شمرده گزارش خود را به شرح ذیل در اختیار کمیسر قرار داد: ساعت حدود یک و نیم بعد ازظهر به ما اطلاع داده شد  مرد جوان 29 ساله‌ای به نام ادی اونولد در آپارتمانش در این شهرک به قتل رسیده است. کسی که این خبر را داد، دونالد برادر مقتول که 34 سال  دارد بود. او که صدایش آشکارا می‌لرزید تکرار کرد برادرم را کشتند، کمکم کنید.

ما بلافاصله به نزدیکترین گشت به شهرک اطلاع دادیم و ماموران گشت نیز در فاصله کمتر از 6 دقیقه خود را به محل جنایت رسانده و متاسفانه با صحنه دلخراشی روبه‌رو شدند. آن طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم ادی ساعت 00/13 به آپارتمانش آمده است و براساس نظریه پزشک قانونی که لحظاتی پیش به اینجا آمده قتل بین ساعت 00/13 تا 30/13 به وقوع پیوسته است. در واقع بلافاصله پس از ورود ادی  یا دقایقی بعد از ورود او به آپارتمانش مورد حمله قرار گرفته و به قتل رسیده است.

بررسی‌های اولیه ما حکایت از آن دارد که ادی مهندس مکانیک است که در یک شرکت تولید قطعات خودرو کار می‌کرده. او تازه استخدام شده بود و حدود 9 ماه است که در این آپارتمان و در واقع سوییت به تنهایی زندگی می‌کرد.

ستوان ادامه داد: تنها کسی که زیاد به دیدن او می‌آمده یکی از همکاران نزدیکش بنام چارلز، نامزدش الیزابت و برادرش دونالد بوده است.  ادی با ضربات ممتد چاقو که به قلب و گردنش وارد آمده به قتل رسیده است. تحقیقات از همسایگان را هم انجام دادیم؛ البته بیشتر آنها به مسافرت رفته‌اند و آن تعدادی هم که در خانه بودند مورد مشکوکی ندیدند؛ البته فقط همسایه طبقه سوم بعد از وقوع جریان قتل، توسط برادر ادی مطلع شده.

کمیسر چند سوال دیگر از ستوان پرسید و آنگاه وارد ساختمان شد و چون برق که از صبح قطع شده و هنوز وصل نشده بود، به ناچار مجبور شد به جای آسانسور از پله‌ها استفاده کند و بالا برود. بعد از طی 5 طبقه به آپارتمان مقتول رسید. در آپارتمان نیمه باز بود و ماموری جلوی در ایستاده بود که با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و در را کاملا گشود. کمیسر به محض این‌که وارد آپارتمان کوچک مقتول شد از تعجب برجایش میخکوب گشت. همه چیز به هم ریخته بود. گویا طوفانی سهمگین در آپارتمان کوچک ادی وزیدن گرفته بود و تمام وسایل را در اطراف پخش نموده بود. هیچ چیز سرجایش نبود. حتی مبل‌ها واژگون و رویه آنها پاره پاره شده بود. شیشه تلویزیون نیز شکسته و پرده‌ها کنده شده و لوستر پایین پرت شده بود. وسایل آشپزخانه نیز در داخل کابینت‌ها به بیرون ریخته شده بود.

جسد مقتول در ‌آستانه اتاق خواب در حالی که بلوز سفید رنگ او تا سینه‌اش بالا رفته بود و حوضچه‌ای از خون اطراف او را گرفته بود، رها شده بود و شکاف‌های عمیقی برگردن و سینه مقتول دیده می‌شد که جای ضربات ممتد چاقو بود که با قدرت بر پیکر مرد جوان وارد شده بود. شلوار مقتول و بلوز او کاملا خون آلود بودند و رد خون از داخل سالن تا جایی که جسد رها شده بود امتداد داشت. این امر حکایت از آن داشت که مقتول در داخل سالن به قتل رسیده و سپس روی زمین کشیده شده و به در ورودی اتاق خواب انتقال داده شده است.

کمیسر پس از این‌که به دقت آپارتمان کوچک را از نظر گذراند به بررسی جسد مرد جوان پرداخت. او با دقت تمام و تجربه 25 ساله‌ای که داشت بعد از 15 دقیقه بررسی دقیق جسد، جای 7 ضربه چاقو را بر پیکر خونین مقتول نظاره کرد که جای ضربات چاقو بسیار عمیق بود.

پشت سر مقتول نیز شکافی دیده می‌شد که به نظر می‌رسید در برخورد با زمین و یا وارد آوردن شیء سنگین بر سرش ایجاد شده است. آثار بریدگی عمیق نیز در دستان مقتول دیده می‌شد که این امر نیز حکایت از آن داشت که مقتول درصدد دفاع از خود برآمده که قاتل با وارد آوردن ضربات کارد به دستان وی او را مجبور به عقب‌نشینی کرده است و آنگاه با عجله و وارد آوردن ضربات چاقو مرگ او را رقم زده است.

کمیسر پس از آن که با دقت جسد ادی را وارسی کرد به بازجویی از برادر او که بسیار آشفته و سراسیمه به نظر می‌رسید و سر و وضع ژولیده‌ای داشت پرداخت. او که صدایش آشکارا می‌لرزید به کمیسر گفت: امروز که آغاز سال میلادی است سراغ برادرم ادی آمدم تا او را ببینم و امروز را با هم باشیم. چند دقیقه‌ای شاید 7 تا 8‌‌دقیقه از یک بعدازظهر گذشته بود که وارد ساختمان شدم. به محض ورود به ساختمان مرد قد بلندی را که کت و شلوار چرم به تن داشت و یک کلاه پشمی به سر گذاشته بود و کلاهش را تا جلوی چشمانش کشیده بود و یک ساک سیاه کوچک در دست داشت از آسانسور بیرون آمد و  بدون این‌که به من نگاه کند سراسیمه از ساختمان بیرون رفت. خیلی تعجب کردم. آن مرد رفتار عجیبی داشت و به نظرم آمد آدم عجیبی است. لذا به او مظنون شدم  و دنبال او از ساختمان خارج شدم. او با عجله ترک یک موتورسیکلت نشست و رفیق‌اش که او هم مانند وی لباس پوشیده بود موتور را به حرکت در آورد و به طرف در خروجی شهرک حرکت کردند. با تعجب برگشتم و راه آپارتمان برادرم را در پیش گرفتم. وقتی  جلوی آپارتمان او رسیدم، در آپارتمان بسته بود. هر چه زنگ زدم کسی در را باز نکرد. چون کلید یدک داشتم که ادی به من داده بود در آپارتمان را گشودم و وارد شدم. در همان آستانه در با وضعیت وحشتناکی روبه‌رو شدم. باور کردنی نبود. یک لحظه بر جای خود میخکوب شدم و به دنبال ادی گشتم تا این‌که جسد ادی را در آستانه در اتاق خواب در حالی که در خون خود  غلتیده بود یافتم. او با 7 ضربه چاقو به قتل رسیده بود. همان موقع فهمیدم آن مردی را که دیدم سراسیمه از آسانسور پیاده شد و سوار بر موتورسیکلت با دوستش فرار کرد قاتل است تا لحظاتی مات و مبهوت بودم و بعد هم وحشت زده از ‌آپارتمان بیرون آمدم و شروع به زدن درخانه  همسایه‌ها کردم تا این‌که آقای لورینک همسایه طبقه سوم در را باز کرد. او را با خود همراه کردم و به آپارتمان ادی رفتیم. بعد هم در همان جا موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.

کمیسر از او پرسید: قبلا هم آن مرد سیاهپوش را دیده بودی؟

دونالد پاسخ داد: نه. تا به حال او را ندیده بودم.

کمیسر در مورد شغل دونالد از وی پرسید و او آرام پاسخ داد:

تا چند روز پیش در یک شرکت تجاری کار می‌کردم که بنا به دلایلی بیرون آمدم و البته قراره بعد از تعطیلات در یک شرکت دیگر کار کنم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس  سراغ دوست و نامزد مقتول که تازه رسیده بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.

چارلز دوست جوان مقتول در حالی که گونه‌هایش از شدت اشک خیس شده بود آرام به کمیسر گفت:

باورم نشد. ادی دوست مهربان و دلسوزم از میان رفته، او یک دنیا معرفت داشت، او آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید. حالا کدام آدم سنگدلی او را به این وضع کشته است.

وی افزود: ادی آنقدر باگذشت بود که تمام ارثیه پدری‌اش را به برادرش دونالد داد تا او را که در قمار کلی بدهی بالا آورده بود نجات دهد. او یک دوست واقعی و یک انسان به تمام معنا و یک یار و یاور بود و فقدان او برای من بسیار سخت و عذاب‌آور است. چارلز یادآور شد: ساعت نزدیکی‌های یک بعدازظهر ادی را جلوی ساختمان پیاده کردم. ما از شب گذشته با هم بودیم. قرار گذاشتیم فردا مجددا همدیگر را ببینیم و اگر شد چند روزی به مسافرت برویم که این اتفاق افتاد.

کمیسر از او پرسید: ادی از چیزی ناراحت نبود؟ مشکل خاصی نداشت؟ یا به کسی بدهکار یا طلب‌کار نبود؟

چارلز جواب داد: ادی همیشه سرحال و خندان بود. او با هیچ‌کس دشمنی نداشت. جوان بسیار سالمی بود؛ البته فقط کمی از برادرش دونالد دلخوری داشت که آن هم به خاطر رفتار عجیب دونالد و اعتیادش به قمار بود.

کمیسر پرسید: چه کسی به شما خبر داد او به قتل رسیده است؟

وی پاسخ داد: دونالد.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از الیزابت نامزد ادی پرداخت. الیزابت که به پهنای صورت اشک می‌ریخت و قدرت حرف زدن نداشت فقط تکرار کرد باورم نمی‌شه، ادی به قتل رسیده است. ما قرار ازدواج را هم گذاشته بودیم. حالا چگونه به زندگی بدون او ادامه دهم. الیزابت در میان آه و ناله جواب داد: ما 2 سال است که با هم نامزدیم و به حد جنون به یکدیگر عشق می‌ورزیم.

کمیسر که دید او قادر به صحبت کردن نیست، سوالاتش را جمع و جور کرد و آن‌گاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آن گاه رو به ستوان جان پلانز دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای شناسایی و دستگیری قاتل داشت، اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.


        حمید موفق‌

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها