همین چند روز پیش بود که فیلم «مشق شب» زندهیاد کیارستمی روی آنتن شبکه نمایش رفت تا تمام مصیبتهای مشقهای تکراری و هزارباره جلوی چشمم رژه برود. فیلم با خندههای یکی در میان پسرکهایی آغاز میشد که در مسیر مدرسه بودند، اما بهمرور کلیدواژههای دیگری مقابل مخاطب قرار میگرفت که دیگر نه جای خنده داشتند و نه فرحبخش بودند.
نسلی به نمایش گذاشته میشد که معنای تنبیه را بهخوبی میدانست. جنس تنبیه و کمربند پدر خانواده را به یاد داشت، اما تشویق برایش واژهای بیگانه بود. جدا از مشقهای تکراری، جریمههایی که به نوشتنهای بیشتر منجر میشد و پیکهایی که هیچ شادیای در خود نداشتند، تماشای صورت معصوم کودکانی که با سادگی از این میگفتند که مشق را بیشتر از بازی دوست دارند، درد را در دل مخاطب بیشتر میکرد، اما در میانه راه، مخاطب با یک پرسش اساسی روبهرو میشود: کارگردان واقعا از زندگی آن طبقه اجتماعی خبر دارد؟ وقتی از کودکی درباره مسائل زندگیاش میپرسد، نگاه کارگردان در قامت یکی از طبقه دیگری است یا واقعا طبقه او را درک میکند؟ چقدر میتواند با کودکی همدردی کند که با والدین بیسواد تلاش میکند مشق را بیشتر از بازی دوست داشته باشد؟
بله، قطعا ما نسلی بودیم که برای شنیدن آفرین از خانواده و مدرسه هر کاری میکردیم. ما حتی در ناخودآگاهمان هم تلاش میکردیم مشق را بیشتر دوست داشته باشیم.
شاید برای همین تبدیل به بزرگسالانی شدیم که هنوز نگاه کردن به برآمدگی انگشتهای میانیمان، یاد سالهای مدرسه را برایمان زنده میکند؛ یادی که گاهی اصلا خوش نیست و تنها حاصلش برایمان دلشورههای گاه به گاه است، اما حقیقت ماجرا درست همان چیزی است که شهید آوینی در اشاره به سکانسی از مستند به آن نگاه کرده و نوشته بود: «آقای ناظم یا مدیر میآید و میگوید «بچهها! در ایام فاطمیه قرار داریم و به همین مناسبت نوحهای میخوانم و شما سینه بزنید». بعد با صدای بدی شروع به خواندن میکند و بچهها سینه میزنند و در عین حال با یکدیگر شوخی میکنند... و همه مشمئز میشوند چراکه عقل آدم معمولا خوب و بد را از اعتباراتی مناسب با شرایط و مقتضیات میگیرد و وقتی شما شواهد و قرائن را بهگونهای فراهم کردید که هرچه مطرح شود مورد انتقاد قرار گیرد، معلوم است که چه اتفاقی درون تماشاگر روی خواهد داد».
شهید آوینی چقدر به این نکته خوب اشاره کرده بود که کیارستمی در این مستند یکطرفه به قاضی رفته. حقیقتش منه روزنامهنگار، نوشتن این روزهایم را محصول معلمی از دل همان دوران میدانم که هر کلمه را با عشق به جان دانشآموزانش داد؛ مدیون معلم قرآنی که آموخت کتاب راهنما را چطور معنا کنم و مسیر چیست و حقیقت کدام است. همان مدرسه نیمبند که زخم مشقهای تکراریاش برای خیلیهایمان خاطرههای تلخی بهجا گذاشته، توانست تبدیل به مأمن روزهایی شود که نسل ما به آن چنگ زد و از ریسمان آن بالا رفت. به نقد شهید آوینی نگاه میکنم که نوشته بود: «از نظر آقای کیارستمی وقت بچهها در خانه فقط باید صرف تماشای کارتون و برنامههای کودکان بشود و هر امر دیگری که با این ضرورت منافات داشته باشد باید از زندگی بچهها حذف شوند» و یاد کتاب «توسعه و مبانی تمدن غرب» میافتم که هر بار از کار و تکرار آن خسته میشوم، نگاهی به کلماتش میکنم تا باور کنم «کار» در مفهوم باورهایی که به جانم رفته، مفهومی برای تعالی روح است. شاید از همین منظر بشود «مشق شب» را نگاه کرد که اگر قرار باشد مطلق به امر مطرح شده در فیلم نگاه کنیم، خروجی آن چیزی جز تربیت غربی نخواهد بود.
شهید آوینی درست گفته بود. این مستند همهجانبهنگر نبود و تلخیاش حتی از نقدی که بر نظام آموزشی داشت هم تندتر به جان مخاطب نشست.
حسی که بعد از تماشای «مشق شب» داشتم، درست مثل وقتی بود که بعد از تماشای فیلم «زن و بچه» سعید روستایی از سینما بیرون آمده بودم و به همان دیالوگ مادرانه فکر میکردم که خطاب به پدربزرگ بچه میگفت دست و پای پسر من را بستی و هرچه خواستی گفتی و او خشمگین شد. مادر گریه میکرد و من حس میکردم دست منه مخاطب در سینما بسته بوده.
هزار سوژه اجتماعی به شکل کپسولی در فیلمی قرار گرفته بود که حتی ذرهای از خود زندگی رنگ نگرفته بود. «مشق شب» برای من هم یادآور روزهای مشقهای تکراری و هم رسیدن دوباره به این گزاره بود که بهقول شهید آوینی «تا هنگامی که بتپرستی در میان ما رواج داشته باشد، بزرگ میشوند نه حقیقت، آنگاه رفته رفته شهرت فلانی و بهمانی حجاب حق خواهد شد و راه را گم خواهیم کرد».
بماند که اگر بنابر نقد باشد، تربیت نسل اپستینی، به واقع جای بررسی و نیاز عاجل بیشتری خواهد داشت تا نسلی که این روزها تمام قد پای وطن ماندهاند.
ناصر ابراهیمی در گفت وگو با جام جم آنلاین ؛