این گفتوگو ضمن ابراز همدردی، با هدف تبیین و تفسیر وقایع روز اول جنگ در شهری که همزمان با تهران، متحمل بیشترین خسارات و جنایتها شده انجامگرفت؛ شهری که داغ بزرگش هرگز در دلهای ما سرد نخواهد شد و مظلومیت و معصومیت شهدایش یک ایران را به خونخواهی بلند کرده است.
در مورد روز آغاز جنگ رمضان برایمان بگویید. در میناب چه گذشت؟
شنبه نهم اسفندماه، من در بندرعباس، سر کلاس درس بودم. ساعت تقریبا ۱۰:۳۰ بود که با اطلاعرسانی معاون مدرسه و بهدلیل آغاز حملات موشکی در تهران، اعلام شد مدرسه تعطیل است. در مسیر بازگشت به میناب بودم که همسرم تماس گرفت و با اضطراب و نگرانی زیادی گفت از جایی نزدیکی محل زندگیمان صدای شدید انفجار آمد طوری که همه چیز لرزید. آن لحظه سعی کردم او را آرام کنم، اما وقتی در جاده میناب قرار گرفتم، از ترافیک و اخباری که رانندهها میآوردند متوجه شدم محل بمباران مدرسهای است که برادرزادهام در آن درس میخواند. مدرسه شجره طیبه کمتر از یک کیلومتر با خانه ما فاصله دارد. مدام با برادرم تماس میگرفتم اما او جواب نمیداد، برای همین به همسر برادرم زنگزدم. او در محل حادثه بود و من با صدای فریادها و گریه وحشتناک اطرافیانش در پشت تلفن، مطمئن شدم خبرها درست است. همسر برادرم گریه میکرد و میگفت:علیرضا زیر آوار است. طبیعتا حالم خیلی خراب شد. آنروز مسیری را که همیشه یکساعته طی میکردم دو ساعتونیم در راه بودم. به محض ورود به شهر متوجه شدم میناب، حال طبیعی ندارد. در مقابل بیمارستان انبوهی از جمعیت بودند؛ همگی آشفته و گریان و پریشان ... . ورودی محله را هم بسته بودند. بهخاطر همین مجبور شدم خودم را از فرعی به خانه برسانم. تازه وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم علاوه بر برادرزادهام علیرضا شهرجو، خواهرزادهام زهرا انصاریفر هم در کلاس دوم همان مدرسه بوده است و کسی از حالش خبر ندارد ... .
چقدر طول کشید تا از عزیزانتان خبری به دستتان برسد؟
حجم بالای آوار به ما میگفت کسی سالم از آنجا بیرون نمیآید، اما تصمیم گرفتیم آنروز با امید به اینکه شاید بچهها زنده باشند، دل خانواده را گرم نگهداریم. البته هر ساعتی که میگذشت، امید ما کمرنگتر میشد. بههرحال آدمی به امید زنده است. ما حتی اجازه نمیدادیم کسی به پدر و مادر بچهها تسلیت بگوید یا با لباس سیاه به دیدن آنها بیاید. گمان نمیکنم آنشب در میناب کسی خوابیده باشد. ما که همگی بیدار بودیم. بالاخره روز بعد از راه رسید و ساعتبهساعت و ثانیهبهثانیه برای ما به اندازه یک عمر میگذشت، تا اینکه یکشنبه عصر پیکر بیجان زهراکوچولوی ما در سردخانه روستای تیاب پیدا شد. زهرا کلاس دوم بود. آنها در ساعت بمباران، ورزش داشتند. به ما گفتند پیکر این بچه سالم سالم در حیاط مدرسه پیدا شده. فقط گوشه صورتش یک خراش کوچک افتاده بود و میگفتند براثر موج انفجار به شهادت رسیده است. یکی از بستگان داماد ما به تیاب رفت و زهراکوچولوی ما را پیدا کرد، اما پیکر برادرزادهام هنوز پیدا نشده بود. روستای تیاب نزدیک میناب است، اما من دلش را نداشتم به آنجا بروم. دوستانی که رفتهاند میگویند آنجا پیکرها را در کاورهای سیاه گذاشته بودند و صحنه خیلی دلخراشی در مقابل چشمهای مردم وجود داشت. خاصه اینکه بیشتر پیکرها سوخته بودند و وضعیت خوبی نداشتند. مادر علیرضا برای اینکه از این بلاتکلیفی دربیاید، پیشنهاد داد با ۳ ــ ۲ نفر به روستای تیاب بروند و خودشان کاورها را بررسی کنند. این مادر به جسد دوم نرسیده از حال رفت و او را به میناب برگرداندند. یکی از اقوام نشانهها و مشخصات علیرضا را گرفت تا برود و کاورها را بررسی کند. حقیقتا ما دلش را نداشتیم. او بعد از یک نصف روز تماسگرفت و گفت دو پیکر با این مشخصات پیدا کرده است. بازهم ما برای شناسایی به گزینه مادر علیرضا رسیدیم. او از روی ابروها، دندان و لباس ورزشی که تن علیرضایش بود، او را شناسایی کرد. بالاخره با تأیید پزشکیقانونی، روز سهشنبه پیکر علیرضاجان را به ما تحویل دادند.
تشخیص هویت و تدفین بقیه پیکرها چقدر طول کشید؟
تشخیصهویتها از همان روز اول صورتگرفت، اما مراسم تدفینی که عکسش در شبکههای مجازی بهصورت گسترده منتشر شده مربوط به روز سهشنبه است. برایتان بگویم که تشییع پیکر خیلی از شهدا تا ۴۰ روز طول کشید. در آمار ۱۶۸نفری که برای شهدای میناب اعلام شده است علاوه بر دانشآموزان پسر و دختر، چند پدر و مادر، یک راننده و ۲۶ معلم هم جزو شهدا هستند. از بعضی پیکرها تا ۴۰ روز چیزی پیدا نشده بود و برای همین تدفینها طول کشید. مثلا از ماکان نصیری مطلقا چیزی پیدا نشد. یک خانم معلمی بود بهنام راضیه زمانی که شنبه نهم اسفندماه به مدرسه رفته بود و بهجای اینکه ظهر به خانه برگردد، ۳۰روز بعد، نهم فروردینماه، فقط و فقط یک پاشنه پای او از زیر آوار کلاس پیدا شناسایی شد.
حالوهوای شهر در این مدت چطور بود؟ ما مدام در فکر مردم میناب بودیم.
میناب، شهر بزرگی نیست و تقریبا همه ساکنان درگیر این ماجرا هستند و از خانواده شهدا محسوب میشوند. یک کوچهای هست در این شهر که ۲۸ شهید داده و تمام در و دیوار آن مشکیپوش شده است.
شما باورتان نمیشود اگر بگویم نوروز آمد و تمام شد ولی ما اصلا متوجه گذر زمان نشدیم. شهر میناب تا مدتها تعطیل بود. یعنی اصلا مردم در خودشان رغبتی برای اینکه به شرایط عادی زندگی برگردند پیدا نمیکردند. من فکر میکنم باید خیلی زمان بگذرد تا بتوانیم دوباره عادیبودن را تجربه کنیم. واقعا سخت است. پای خون کودکان معصومی در میان است که از جنگ و بمب و موشک تصوری در ذهنشان نداشتند ... .
همدلی جهان با میناب
شهرجو در پاسخ به این پرسش که اخبار همدلی و همدردی با جنایت میناب را در ایران و جهان چگونه میبینید، پاسخ داد: کاملا مشهود است که این همدلی با میناب بیشتر از جغرافیای ایران است. ما از اقصینقاط دنیا، پیام همدلی دریافت میکنیم و برایمان باارزش است. تا امروز که من با شما صحبت میکنم، گلزار شهدا هر روز شاهد حضور مردم از شهرهای دور و نزدیک است. مردمی که از شهرهای مختلف برای حضور در گلزار شهدا و پیام همدردی با خانواده آنها به اینجا میآیند و آنجا هنوز مثل روزهای اول شلوغ و مملو از جمعیت است.