گویند روزی بانگ برآورد که: «هر کشتی که از آبراه هرمز بگذرد و به ایران چیزی دهد، او را بگیرم و بند کنم!»
چون این سخن بشنیدند، خردمندان بخندیدند و ماهیان دریا از خنده بر شکم افتادند. یکی گفت: «ایمرد، تو هنوز فرق عوارض و غرامت ندانی، چگونه فرق دریا و وان حمام بدانی؟»
و از عجایب احوال او آن بود که هر روز درباره تنگه، قولی دیگر زدی:
اول گفتی: تنگه را مبندید!
پس از آن گفتی: تنگه را بگشاییم!
پس از آن گفتی: مهم نیست باز شود!
پس از آن خشمگین شدی و گفتی: لعنتیان، تنگه را باز کنید!
و چون همه در کار او حیران ماندند، آخر گفتی: تنگه را میبندیم!
یکی از اهل فراست گفت: «ای قوم، تنگه هیچ گناه ندارد. این دهان است که باید چند روز بسته شود».
و نیز نقل است روزی هوس کرد نام هرمز را بگرداند و به نام خویش کند. گفت: «آن را تنگه ترامپ خوانید!»
پیری از کنار مجلس برخاست و گفت: «ای پسر، نام بر سنگ نقر کنند، نه بر کف صابون. آنچه با هر موجی رود نام نگیرد».
پس خواست کشتیها را توقیف کند. خود بر قایقی نشست با کلاهی سرخ و مویی پریشان و چون دلقکان بازار بانگ زد: «آهای کشتی سرخ، بایست تا تو را بگیرم!»
ندا آمد از کشتی: «ما با ایران دوستیم. چیزی ندادیم».
گفت: «پس جرم تو دوچندان است!»
ندا آمد: «مگر نگفتی آنان را میگیری که دادهاند؟»
ساعتی خاموش ماند. آنگاه گفت: «راست گفتی. برو که امروز حوصله حساب ندارم».
پس کشتی دیگر را دید، بزرگ و سهمناک. بانگ زد: «توبایست!»
ندا آمد: «ما از چین و روسیم».
چون این بشنید، رنگ از رخسارش برفت و گفت: «من اصلا از دور دیده بودم که شما کشتی نیستید، کوه بودید. بروید به سلامت!»
پس کشتی سوم پدید آمد. گفتند: «ما از اروپا آمدهایم، همپیمان توایم. اگر خواهی به تو نیز چیزی دهیم».
آن مرد کلاه بر زمین کوفت و نعره زد: «بازگردیم! این تجارت سخت است و دریا با من یار نیست!»
و مریدانش پرسیدند: «رئیس، اکنون چه کنیم؟»
گفت: «بادبان بکشید و راه خانه گیرید، که با ایرانیان درافتادن، آسانتر از فهمیدن سخنان دیروزمننیست».
پس دانایان گفتهاند: «هر که پیش از اندیشیدن سخن گوید، آخر کار با موج مناظره و طوفان تمسخر درافتد و هر که هر روز سخن عوض کند، کسی را بر وی اعتمادنیست».
و سلام بر اهل خرد و خنده بر اهل گزاف.