اسم من ایران است

سلام به تو که این متن را سال‌ها بعد می‌خوانی. من که این را می‌نویسم، ۱۴ ساله‌ام. شاید فکر کنی یک نوجوان ۱۴‌ساله فقط به فکر بازی و درس است اما وقتی در دورانی زندگی کنی که هر روزش یک تاریخ است، نمی‌توانی بی‌تفاوت باشی.
سلام به تو که این متن را سال‌ها بعد می‌خوانی. من که این را می‌نویسم، ۱۴ ساله‌ام. شاید فکر کنی یک نوجوان ۱۴‌ساله فقط به فکر بازی و درس است اما وقتی در دورانی زندگی کنی که هر روزش یک تاریخ است، نمی‌توانی بی‌تفاوت باشی.
کد خبر: ۱۵۵۰۳۹۷
نویسنده امیرحسین اسکندری - نوجوانه
 
من اینها را می‌نویسم تا بدانی ما چطور از «هویت‌مان» دفاع کردیم. آن روزها، بحث فقط سر چند موشک یا یک تکه زمین نبود. بحث اصلی سر این بود که یک عده زورگو درآن طرف دنیا (آمریکا) و یک رژیم غاصب در این نزدیکی (اسرائیل)، تصمیم گرفته بودند خانه‌ ما را از بیخ و بن عوض کنند. آنها دنبال چیزی بودند که خودشان به آن می‌گفتند: «تغییر رژیم».
ببین، قصه خیلی ساده بود. آمریکا و اسرائیل مثل آن بچه‌قلدرهای مدرسه بودند که فکر می‌کردند چون زورشان زیاد است و پول توجیبی بیشتری دارند، بقیه باید هرچه آنها می‌گویند، گوش کنند. آنها نمی‌خواستند خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم.
مشکل اصلی‌شان با نظام ما این بود که جلوی‌شان «نه» گفتیم. آنها می‌خواستند رژیم را عوض کنند تا دوباره کسی را سر کار بیاورند که جلوی‌شان دست‌بسته باشد؛ کسی که اجازه بدهد آنها تمام ثروت و غرور ملی‌مان را با خودشان ببرند. چیزی که شاید برای تو عجیب باشد، این است که جنگ ما فقط با تانک و توپ نبود. دشمن ما خیلی زیرک بود. آنها با «تحریم» می‌خواستند ما را گرسنه نگه دارند تا خسته شویم و بگوییم: «اصلا هر چه شما بگویید!»
بدتر از آن، جنگ توی گوشی‌ها بود. آنها با اخبار دروغ در اینستاگرام و یوتیوب، سعی می‌کردند به ما بگویند: «شما بدبختید و نمی‌توانید و اگر رژیم عوض شود، همه چیز گل‌وبلبل می‌شود.» آنها می‌خواستند مغز ما را اشغال کنند، قبل از این‌که خاک ما را بگیرند اما ما فهمیده بودیم که اگر کسی خانه‌ات را به اسم «آزادی» ویران کند، دیگر خانه‌ای نداری که در آن آزاد باشی.
خیلی‌ها فکر می‌کردند کار ما تمام است. اسرائیل با تمام تکنولوژی‌اش و آمریکا با تمام ناوهایش پشت مرزها بودند اما می‌دانی چه شد؟  ما نترسیدیم: دیدیم که قهرمان‌های‌مان (مثل حاج‌قاسم و بقیه) چطور بدون ترس توی دهان شیر رفتند. این به ما شجاعت داد.
فهمیدیم هدف چیست: دیده بودیم در کشورهای همسایه، مثل سوریه و لیبی، چگونه وعده «تغییر» تبدیل به خاکستر شد. در لیبی، پس از سقوط قذافی، سرزمینی که زمانی ثروتمند و آرام بود، غرق در جنگ داخلی و آوارگی شد. با چشم خود دیدیم که وقتی ریشه‌ها را می‌زنند، دیگر چیزی از کشور و مردمش باقی نمی‌ماند و نمی‌خواستیم ایران عزیزمان هم سرنوشتی مثل آن سرزمین‌ها پیدا کند.  
قوی شدیم: وقتی دیدیم به ما قطعات هواپیما هم نمی‌دهند، خودمان نشستیم و پهپاد و موشک ساختیم تا دشمن بفهمد اگر یکی بزند، ۱۰‌تا می‌خورد. آن روزها اسرائیل برای خودش ابهتی درست کرده بود. فکر می‌کردند هیچ‌کس حریف‌شان نیست اما نوجوان‌های هم‌سن من در غزه و لبنان با سنگ و بعد با راکت‌های دست‌ساز، ابهت آنها را شکستند. ما دیدیم که این رژیم چقدر توخالی است و فقط با کمک دلارهای آمریکا سر پا ایستاده. وقتی هدف آنها «تغییر رژیم ایران» بود، خودشان در باتلاق جنگ‌های خودشان گیر افتادند.  ای رفیق آینده‌ من  این را بدان که ما زیر سخت‌ترین فشارها ایستادیم تا تو امروز مجبور نباشی جلوی هیچ غریبه‌ای سر خم کنی. تغییر رژیم برای آنها یک پروژه سیاسی بود اما برای ما «دفاع از ناموس و وطن» بود. یاد گرفتیم که اگر خودمان را باور داشته باشیم، بزرگ‌ترین ابرقدرت‌ها هم هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. یادت باشد استقلال، از نان شب واجب‌تر است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها