روایتی از نبرد آسمان اصفهان با دشمنان ایران در جنگ تحمیلی سوم

این سرزمین به دشمن رکاب نمی‌دهد

در سرزمینی که تار و پودش‌ را ستون‌های تاریخی نقش جهان رقم زده، جایی که نامش لرزه بر اندام قدرت‌های جهانی انداخته، روایتی از مقاومت و ایثار آغاز می‌شود؛ روایتی از شبی که آسمان اصفهان به رنگ آتش درآمد اما دل مردمش هرگز. این داستان روایت آن روزهای سخت جنگ است؛ روزی که سی و هفتمین روز درگیری، سایه‌ ترس و نابودی را بر فراز دشت‌های اصفهان گستراند.
در سرزمینی که تار و پودش‌ را ستون‌های تاریخی نقش جهان رقم زده، جایی که نامش لرزه بر اندام قدرت‌های جهانی انداخته، روایتی از مقاومت و ایثار آغاز می‌شود؛ روایتی از شبی که آسمان اصفهان به رنگ آتش درآمد اما دل مردمش هرگز. این داستان روایت آن روزهای سخت جنگ است؛ روزی که سی و هفتمین روز درگیری، سایه‌ ترس و نابودی را بر فراز دشت‌های اصفهان گستراند.
کد خبر: ۱۵۴۸۴۷۱
نویسنده زهره شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
هلی‌کوپترها و جنگنده‌های بیگانه آمده بودند با بار سنگین بمب و موشک اما نیامده بودند که سبک‌برگردند.در این میان، زنی پیر با تسبیحی در دست و آیت‌الکرسی بر لب در برابر طوفان ایستاد. مردانی با دستان آجرین و قلب‌هایی از فولاد، خاک را برای دفاع کاویدند وکودکانی که دود انفجار رابه نظاره ایستادند بی‌آن‌که بدانند این شب، شب پیروزی است.این روایت نه‌تنها از جنگ و ویرانی سخن می‌گوید بلکه از روحیه‌ شکست‌ناپذیر مردمی حکایت می‌کند که در برابر زورگویان ایستادگی کردند؛ از خاکستری که دوباره شکوفه داد، از تاریکی‌ای که به نور رسید. پس همراه باشید با روایتی از افسانه‌ مقاومت، از قلب ایران‌زمین. 
   
سرزمین دوگانه 

استانی پهناور در کهن‌دیاری به نام ایران که یک سرش به سرمای کوهستان برفی راه دارد و سر دیگرش به کویر پهن‌دشت بیابان خدا. آفتاب روز یکشنبه سی و هفتمین روز جنگ از لفاف مه صبحگاهی بیرون نیامده بود که خبری دهان به دهان گشت. اصفهان، شهرضا دشت مسطح وسیع صحنه سوختن چند هلی‌کوپتر و هواپیمای آمریکایی شده است. شعله آتش به آسمان تنوره کشیده بود و چند رزمنده ارتشی رگبار گلوله را در گرماگرم جنگ به‌روی مهاجمان گشوده بودند. پای سربازان آمریکا همان‌جا قلم شد. 
   
افسانه طوفان شن طبس 

این همه داستان و ماجرا در گرگ و میش دم صبح هوا. بعید به‌نظر نمی‌رسید همین روز قبل خلبان و هواپیمایی را در دل کوهستان زاگرس جا گذاشته بودند و زاگرس‌نشینان از خجالت آمریکا درآمدند. نیروی جذبه تل‌ماسه‌ها شن، دماغه هلی‌کوپتر را درون خود بلعیده بود. چه ماجرای آشنایی: طوفان شن، طبس، آمریکا. خطوط نقطه‌چین و مرتب در امتداد خشک آبرفت‌ها و مسیل‌ها خلبان را سرگردان کرده بود. نور مهتاب بر سنگریزه‌ها تابیده بود و خلبان فرض را بر جای فرود آمدن گرفته بود. کیش‌کیش باد پیاپی مانند چکش روی جدار آهنی بدنه هلی‌کوپتر کوبیدن گرفته بود.
   
شب پیش از نبرد 

سرزمینی که آهن را حلبی فرض می‌کند و اصلا کارخانه‌ ذوب‌آهن دارد مگر جای فرود آمدن است؟ همین شب قبل جنگ به صحرا کشیده شد. مردان برنو به‌دوش به شکار هلی‌‌کوپترها دام چیدند. خدا می‌داند چند دانه عقاب‌نشان چیده‌اند؟ شاخک‌ خبرگزاری‌های دنیا تیز شد.  در اصفهان چه‌ خبر است؟ خبر نداشتند که این سرزمین به کسی رکاب نمی‌دهد. دسته دسته مرد رزم‌دیده راهی دشت اصفهان شد. متر به متر دشت را کاویدند.
   
حمله جنگنده‌های اسرائیلی 

آفتاب پهن‌دشت دل به خط اخرایی غروب داد. غروب به سیاهی و ظلمت شب جان سپرد. شب به نیمه نرسید که جنگنده‌های اسرائیل روی سر استان اصفهان ظاهر شدند. سنگین آمده بودند و باید سبک برمی‌گشتند. جنگنده روی سر کوه صفه غرید، چرخید، ارتفاع کم کرد و فلر زد. آسمان تاریک، یکدست سرخ آتشین شد. غلت زد موشک را شلیک کرد. رعشه به جان کوهستان افتاد. سنگرشکن بود. سه انفجار پی در پی در فاصله زمانی مشخص. چند بار انگشت اسکادران جنگنده روی ماشه شلیک موشک رفته بود: ۳۰ بار، ۴۰بار،۵۰ ‌بار. حسابش از دست مردم حسابگر اصفهان خارج شده بود. جنوبی‌ترین نقطه اصفهان مورد هجوم و حمله قرار گرفت. صدای یک انفجار، انفجار مهیب بعدی را پوشش می‌داد. اسکادران اوج گرفت. از ارتفاع خود کاست و موشک بعدی را رها کرد. انفجار در دامنه کوه لهیب کشید و آتش سرخ و ارغوانی تاریکی را زدود. نفير پیاپی انفجار خبر از آتش گرفتن زاغه مهمات داد. ستون باریک دود و خاکستر به آسمان راه باز کرد، جنگنده گرداگرد شهر را کوبید، زمین و زمان لرزید اما دل مردم ابدا.قاب پنجره‌ها تکان خورد، آستانه درها لرزیدن گرفت، شیشه‌ها ترک برداشت. مردم سر هر خیابان دسته دسته ایستادند.می‌دانستند این زخم شکست صبح است که الان سرباز کرده. 
   
روایت‌های مردمی  

یکی از آدم‌ها گفت: فرمان جنگنده می‌زد. مردی با لهجه گرم و صمیمی اصفهانی گفت: گریس‌خور نداشت لامصب! پسری که به خیزابه‌های وحشی خاکستر زل زده بود ادامه داد و گفت: جنس‌شون حلبیه!  راویان هر کوچه و گذر داستان شکست امروز آمریکا را روی دایره ریخته بودند. سوختن زاغه را روی حساب تیر خلاص گذاشتند. پیرزنی که روی صندلی دم در خانه‌اش نشسته بود و منتظر کشته شدن شعله خاکستر بود. دانه تسبیح را از بین انگشتانش رد کرد. زیر‌لب خواند: «فالله خیر حافظ و هو ارحم الراحمین». 
   
بازگشت نور و امید 

آوندهای طلوع خورشید، سیاهی شب را پس زدند. آسمان آبی پر از ابرهای سفید بریده بریده بود. زمین شهر لرزید. صدای زوزه و لائیدن‌ شلیک موشک خودی، مردم را به‌هوش و به‌گوش کرد. نقطه‌چین‌های ممتد و سفید کشدار به‌سمت اسرائیل راه‌باز‌کرد. آسمان قلب تپنده ایران به‌سمت تل‌آویو گشوده بود. زنجیر زنجیر موشک از زمین برخاست. پیرزن که داشت اسفند صبحگاهی را دود می‌کرد‌؛ دور و بر موشک‌ها خط فرضی کشید و یک چنگ اسفند را پاشاند روی سرخی زغال گداخته. باد بهاری شورید در صورت پیرزن. پیرزن سنجاق روسری سوغات مکه‌اش را باز کرد و زیر لب آیت‌الکرسی را زمزمه کرد.  
   
پیروزی و افتخار 

شکوفه‌های بادام در حال رقصیدن در باد بودند. آب در چشمه‌ها می‌جوشید، نام ایران روی اطلس جغرافیایی جهان در حال درخشیدن بود و مردم اصفهان در میدان نقش جهان شعار می‌دادند: «رزمنده دلاور، نصف جهان فدایت».  

تکرار طبس در اصفهان 
مردم ایران به عکسی خیره شدند که پروانه هلی‌کوپتر کمانه کرده بود. دماغه‌اش تا مرفق در ماسه تپیده بود. یک بقچه آهن سوخته پهن شده بود روی زمین. رنگ سیاه‌سوختگی در زمینه زرد بیابان رد انداخته بود. پیرزن زیر لب گفت: اگر مهمان سرزمین‌مان بودید شاید مهمان‌نوازی می‌دیدید. الان که مهاجم هستید سرتان باید به سنگ کوبیده شود! با کوفتگی عضلات‌تان چه می‌کنید؟ 
پیرزن زل زد به نور مهتاب که در دل سیاه شب می‌تافت. به حرز شیخ بهایی در دل صفه فکر کرد. به داستان این کوه و این سرزمین افسانه‌ای. صدای خفه و مدام انفجار زاغه هنوز در دل شهر جان داشت. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها