آنچه خواندید دیالوگ یکی از شخصیتهای سریال «وضعیت سفید» در سکانسی تأثیرگذار است؛ جملاتی که بر احوال این روزهای وطن هم قابلیت انطباق دارد. حدود ۴۰روز همه درگیر جنگی بودیم که از آغازش، آتش به جان شیرین کودکان این سرزمین انداخت. کاشانههایی ویرانه شد اما همچنان خانه بزرگترمان ایران پابرجاست. گویی دیالوگ بیان شده، هشداری است برای آنانکه از هر دسته و رستهای، ترکشهای جنگ را دور از خود و خانوادهشان میبینند و بر خطکشی میان طیفهای مختلف فکری پافشاری میکنند بیآنکه بدانند مفهوم «ما» را همین اشتراک سرزمینی و عشق به آن شکل داده است. در ادامه با بررسی بخشی از سریال مذکور از پیوند آن با این روزهای وطن گفتیم. بیشتر از یک ماه درگیر نبردی بودیم که نه در پشت مرزها بلکه به خانهها رسیده بود. انگار میخواهند کلید در را که از نسلهای گذشته به دستمان رسیده تا حافظش باشیم، از ما بگیرند و پوتینهای آلودهشان را روی فرش ایرانی دستبافی که متبرک به رد زخم دستهای بافندگان میهنی است بگذارند. همزاد این روزهای ایران را با کمی اغماض میتوان در گذشته یافت؛ از سالهای دور و تاریخ کهن تا دفاع هشتساله و جنگ ۱۲روزه. بازنمایی آن را هم میتوان در بخشهایی از مجموعه نمایشی وضعیت سفید یافت که مدتی است بار دیگر راهی آنتن شبکه آیفیلم شده؛ سریالی که قصهای خانوادگی متأثر از جنگ را در دهه ۶۰ روایت میکند.
عشقی که به حب وطن رسید
وضعیت سفید به وضوح ایامی را به تصویر میکشد که نظامی و غیرنظامی از جنگ مصون نبودند. اصلا نفس جنگ همین است. بمبها بر سر عابران هم فرو میریزد؛ بر سر کودکان پشت میزهای کلاس درس. بر سر سرمایههای جانی، مالی و زیرساختهایی که سندش به نام ایران و متعلق به موافق و مخالف است. چون بیگانه، دلسوز نیست. حتی در پوشش دوست و خیرخواه، چاقوی بیدسته به دستت میدهد.
همه آنچه را گفته شد میتوان در سکانس خیال هولناک «امیر» شخصیت اصلی سریال وضعیت سفید با بازی هوشمندانه و باورپذیر یونس غزالی یافت. همان نوجوانی که «مادربزرگه» او را «طفل دیوانه من» خطاب میکرد. یکجایی این طفل دیوانه به بلوغ فکری میرسد و با تجربه جنگ روحش قد میکشد. او از رخدادهای بیرون چهاردیواری باغ خانوادگی که به آن پناه بردند آگاه میشود. کی؟ زمانیکه ترکشهای دشمن بر سر و سینه رفیقش «شهاب» فرود میآید و نامش را به لقب شهید وطن مزین میکند. همان موقع که میشنود آشنایی که دختری دو ساله داشته در این جنگ نابرابر به شهادت رسیده است یا درست زمانی که از سرنوشت مشابه کارگر گلخانه پدرش آگاه میشود. از آن پس دیگر جنگ برایش جنگ دیگران نبود. جنگ به بیخ گوشش رسیده بود و همین انقلابی را در او به پا کرد تا راهی جبهه شود. حالا رویای باحلاوت «شیرین» دختری که آرزوی وصال و حتی نیمنگاهی محبتآمیز از وی را در سر میپروراند به پای آرمانی بالاتر ذبح کرد.
سکانس اشاره شده همان جایی است که در تصورات امیر، او با شیرین درباره تصمیمش برای رفتن به جبهه همکلام میشود. در این لحظات برخلاف غالب زمانهایی که امیر در خیالاتش یا در عالم واقع با شیرین صحبت میکند، اعتماد به نفسش بالاتر است و نگاه و کلامش نافذتر. دیگر برایش مهم نیست دختر درباره او چه فکر میکند؛ اورا ترسو میداند یا نه. اذعان میکند دوستش شهید شده، پس دیگر نمیتواند دست روی دست بگذارد. گویی میخواهد دستکم برای مدتی هم که شده، مصمم از این عشق خام گذر کند تا رسالتش را برای دفاع به سرانجام رساند و جا پای رفیق شهیدش بگذارد. این حس در سکانس تا زمانی ادامه دارد که امیر با زنهار شیرین درمییابد دشمن فقط درجبهه نیست بلکه دیر بجنبی سایهاش روی پنجرههای خانه هم میافتد. لازم نیست سرباز باشی تا برای میهنت بجنگی.چون دشمن شبیه شوخیهایی که این روزها از برخی میشنویم،صرفا نقطهزن نیست وشرش دامن بسیاری را میگیرد. درخانه بست هم که بشینی، پایش را فراتر میگذرد. خیلی وقت است که جبهه شده کوچههای شهر و این همان تطابق لحظات بیان شده از این سریال با تجربه امروز ماست.
کلیدهای خانه را در دست بگیر
با نگاهی دیگر به این سکانس که نویسنده و کارگردان نشانههای بصری و کلامی بسیاری را در آن نهفتهاند، میتوان به تعبیر دیگری هم رسید. اگر بیننده این سریال بودید احتمالا آنچه را گفته شد بهخاطر دارید. در بخشی از قسمتهای پایانی، در سکانسی میان واقعیتی نمادین و تجسم، شیرین با تشویش دنبال کلیدهای خانه میگردد و از امیر میخواهد در را قفل کند. در این قسمت میگوید: «کلیدها کجاست؟ مادربزرگ کلیدهای اضافی رو همینجا میذاشت. باید درها رو قفل کنیم. خواهش میکنم درها رو قفل کنید. شما نمیبینین! دشمن پشت دره. میخواد اینجا رو آتیش بزنه.» امیر خوشباورانه از اضطراب او متعجب میشود و پاسخ میدهد: «اینجا خونه است. اینجا جبهه نیست. اشتباه میکنید شما! بیخود میترسید!» شیرین هم نطق غرایی سر میدهد. همانی که این نوشته را با آن آغاز کردیم: «اشتباه نمیکنم. چون دیدم. خونههایی رو دیدم که شد خط مقدم.» در همین حین، مقابل چشمان بهتزده امیر، سربازان دشمن با اسلحه وارد منزل میشوند. در اولین قدم، شیرین را از پشت سر هدف قرار میدهند و پس از آن صدای تیراندازی قطع نمیشود. دخترک برزمین میافتد و پای امیر وحشتزده بر دریای خون معشوق که خاک خانه را رنگین کرده سر میخورد.تمام نشانههای نهفته در این نماها، مثل کلیدهای خانه مادربزرگ که نماد مام وطن است، هشدار دختر عاقل قصه برای قفل کردن در و کشته شدن عشق نشان میدهد زیادهخواهی بیگانه من و تو نمیشناسد. خانه و خانواده، کوچک و بزرگ سرش نمیشود. درواقع برایش اهمیت ندارد ما چه میخواهیم؟ پس دیگر مهم نیست چه کسی و کی بر آتش جنگ دمیده؟ حالا که دامنگیر همه است باید برای دفاع از ملک آبا و اجدادیمان، به ابعاد ایران محبوب ایستاد.
زاویه دید آقای نویسنده
هادی مقدمدوست از نویسندگان وضعیت سفید در گفتوگویی تصویری درباره جنگ ۱۲روزه از نقش پررنگ مردم در آن ایام گفت و نگاهی را که از او در سریال سراغ داشتیم به زبان آورد. این کارگردان و نویسنده سینما و تلویزیون در بخشی از مصاحبه، دیدش به آن روزها را چنین شرح داد: آن زمان به کنشهای مردم دقت میکردم. در میان آنهایی که من دیدم، هرکس میخواست داوطلبانه کاری انجام دهد. این کار میتواند اشکال ریز و درشتی داشته باشد؛ حتی همدلی و احساس محبتی که بین مردم بهوجود آمد. مهربانی در آن روزها برجسته بود. این هم خودش یک کار است و چرا نباید حساب شود؟ خیلی آدمها در حد وسعشان میتوانند کاری کنند. مثلا وقتی تصویری از جنایت دشمن در صفحه اول یک روزنامه منتشر میشود، آن کس که روزنامهها را در دکه جوری میچیند تا این تصویر بیشتر دیده شود دارد کاری میکند. مقدمدوست همچنین در بخشی از یادداشتش که به مناسبت جنگ اخیر منتشر کرد، نوشت: «مردم کاملا واضح میبینند که برای دشمنشان قتل نظامی و غیرنظامی هیچ فرقی ندارد. مردم کودکان و نوزادان شهید جنگ ۱۲روزه وبیش از۱۵۰ دانشآموز شهید و کمسن میناب را دیدهاند.» جان کلام این نویسنده همانی است که با زبان هنری در قابها و دیالوگهای وضعیت سفید بیان شده و صحه دوبارهای بر دیدگاه اوست که در بررسی تکسکانسی از سریال به آن پرداختیم.