نیروهای مسلح در میدان بودند و پشتشان، مردم ایستاده بودند؛ اما در کنار میدان، یک آنتن هم باید فعال میماند. آنتنی که فقط خبر ندهد، فقط گزارش نکند؛ برنامه بسازد، روایت تولید کند و اجازه ندهد دل مردم خالی شود. به همان اندازهای که نیروها در میدان حضور داشتند، صداوسیما هم در میدان اطلاعرسانی و برنامهسازی و سریالسازی قدرت نشان داد. انگار همه چیز حسابشده و بهموقع پیشرفت؛ هم اطلاعرسانی صورتگرفت، هم برنامههایی که قرار بود روحیه مردم را بالا نگه دارد تولید و پخش شد، هم سریالسازی به شکل قابل توجهی ادامه پیدا کرد.
سنگتمام هنرمندان
بسیاری از همانهایی که پای رسانه بودند و سالها با مردم از تلویزیون حرف زدهاند، یک جمله را تکرار میکردند: «همه سنگتمام گذاشتند.» انگار این عبارت از زبان همه بیرون میآمد؛ از آدمهای داخل صحنه تا کسانی که صرفا مخاطب بودند و میخواستند باور کنند که وقتی کار سخت میشود، رسانه هم عقب نمیکشد. اما این وسط، همه حرف از یک طرف نبود. روزهای پرالتهاب، مثل همیشه دو دسته آدم داشت: آنهایی که آمدند و آنهایی که آمدند اما خیلی کم. یعنی بعضی چهرههای رسانهای ترجیح دادند در همان لحظهای که مردم جانشان را به خیابان آوردهاند، خودشان هم میان جمع حضور پیدا کنند، حرفشان را نزدیکتر به واقعیت بزنند و ثابت کنند که فاصلهگرفتن از میدان، انتخاب راحتتری است که آدم مسئولیتپذیر نمیتواند آن را دوست داشته باشد. چند نفر از تلویزیونیها و بازیگران و چهرههای شناختهشده دقیقا همین کار را کردند. یکی از آنها «اوسموسی» بود؛ همان هدایت هاشمی که او را با نقشآفرینیهای تلویزیونی میشناسیم، اما اینبار روایت تازهای داشت. هدایت هاشمی، در همان فضای پرشور، بهجای اینکه فقط از پشت شیشهها و استودیوها حرف بزند، خودش را رساند؛ نه برای نمایش یا ژست. او در خدمت حافظان سلامت بود و به آنها سر زد، اما از همان نقطه به تجمعات خیابانی هم رفت. یعنی مسیرش را از یک حوزه مسئولیتپذیر به حوزهای که مردم در آن فریاد میزنند و دنبال معنا هستند ادامه داد. آدمهایی از این جنس، معمولا کمتر دیده میشوند، چون بیشتر کار میکنند و کمتر حرف میزنند. هدایت هاشمی از همانهایی بود که نشان داد حضور در بزنگاه، یعنی درگیر شدن با واقعیت.
ایستاده در میانه میدان
در سوی دیگر، بهمن دان قرار داشت؛ هنرمندی که بیشتر او را بهعنوان بازیگر سریال «زیر تیغ» میشناسیم. او هم راه افتاد، خودش را بالای جایگاه رساند و رجزخوانی کرد. اینکه یک بازیگر، درست وسط فضای عمومی و در حضور مردم، پشت میکروفن بایستد و حرف بزند، چیز کوچکی نیست. برخی فکر میکنند رجز فقط برای جنگ است؛ اما در اینجا رجز معنای دیگری داشت: یعنی اعلام آمادگی، یعنی گفتن اینکه ترس، اولویت ندارد. بهمن دان در آن لحظه، همان کاری را کرد که خیلیها فقط دربارهاش حرف میزنند: وسط ماجرا ایستاد و حرف را همانجا زد. بعدتر نوبت مهران رجبی بود؛ او که بعضی نقشها را آنقدر در ذهن مردم جا داده که یادشان نمیرود. مهران رجبی هم رجزخوانی کرد. شاید برای بعضیها این جملهها عجیب باشد؛ اما اگر بخواهیم صادق باشیم، در شرایطی که مردم برای دفاع و ایستادگی به خیابان آمدهاند، رجزخوانی فقط یک حرکت نمایشی نیست. رجز در اینجا اعلام موضع است، یعنی همصداشدن با یک موج بزرگ. و اگر اسم مهران رجبی بیاید، نمیشود از فریده سپاهمنصور هم سخن نگفت. او هم در همان فضا حضور پیدا کرد و رجزخوانی کرد. اینجا مرز زن و مرد، هنر و سیاست، یا بازیگری و روزمرگی کمرنگ میشود. وقتی مردم میخواهند احساس کنند فقط تماشاچی نیستند و کسی هست که در کنار آنها ایستاده، رجزخوانی هم میتواند یک شکل از مشارکت باشد. همان روزهایی که خیابان تبدیل شده بود به یک متن واحد، هرکس با هر مدل حضور، یک کلمه را اضافه میکرد: «ما هستیم.» وقتی اینها را کنار هم میگذاریم، یک تصویر روشن میگیریم: تلویزیون و رسانههای همسو، فقط در قاب و پشتصحنه عمل نکردند؛ در میدان هم حرف داشتند. چهرههایی از تلویزیون و رسانه، از آنهایی که مردم با برنامههایشان زندگی کردهاند تا آنهایی که در نقشهای نمایشی محبوب و فعال بودند و در این عرصه فعالیت کردند. اسمها زیادند و نامها برای همین نوشته میآید، چون مخاطب باید حس کند روایت از هوا نیامده و واقعی است.
همراه با هلالاحمر
ازجمله کسانی که در این صحنه دیده شدند میتوان به نعیمه نظامدوست اشاره کرد. او که با اجرای متفاوت و حضور جدی همیشه در ذهن مخاطب جای خودش را دارد، در این فضای عمومی هم فعال بود. مهران غفوریان هم از همان بازیگرانی است که در این روزها حضورش بیمعنا نبود. وحید رهبانی هم حضور داشت و انگار این فقط یک حرکت گذرا نبود؛ بیشتر شبیه تایید موضع عمومی بود. علیرضا استادی نیز ازجمله چهرههایی بود که بهعنوان بخشی از رسانه و تلویزیون، میدان را خالی نگذاشت. اما مهمتر از حضور اینها، این است که مردم حساب کردند: دیدند چه کسانی آمدند، چه کسانی دیر رسیدند و چه کسانی بیشتر نظاره کردند تا همراهی. در چنین فضاهایی، «آمدن» و «نیامدن» فقط دو واژه نیست. هرکدام یک پیام دارد: یکی میگوید من مسئولم، دیگری میگوید شاید بعدا. و مردم، بعدا را دوست ندارند. چون خیابان فقط برای چند ساعت نیست؛ خیابان جایی است که باید در همان لحظه، دل را کنار حقیقت بگذاری. حالا که فضا کمی آرامتر شده و کشور نفسی تازه کرده است، این آرامش به معنی فراموشی نیست. اتفاقا وقتی تنشها فروکش میکند، آدمها بیشتر به عملکردها فکر میکنند. یعنی اگر روزی کسی پررنگ بود، حالا باید دید آیا همان پررنگبودن ادامه پیدا میکند یا نه. اگر کسی کمکاری کرده باشد، این پرسش جدیتر میشود که چرا وقتی میدان به توجه نیاز داشت، دیر یا کم پاسخ داده شد. نه مردم فراموش میکنند و نه تاریخ. چه کسانی به میدان آمدند، چه کسانی کمکاری کردند و چه میزان رسانه، در معنای بزرگش، یعنی صداوسیما و رسانههای مرتبط، و همینطور چهرههای مؤثر رسانهای، توانست موفق عمل کند و نگذارد رسانههای معاند توی دل مردم ما را خالی کنند. چون جنگ فقط توپ و تانک نیست؛ جنگ روایت است،جنگ تصویر است، جنگ ذهن است. اگر یک روایت ضعیف باشد، دل آدمها میلرزد. اگر یک رسانه درست نتواند فضا را مدیریت کند، موجهای تبلیغاتی بیرون میتواند جای حرف مردم را پر کند.مردم به خیابان آمدند، نیروهای مسلح در میدان بودند، رسانه پشتش ایستاد و چهرههای رسانهای، آنهایی که فهمیده بودند زمان، زمان شعار نیست، درهمان وقت در کنار مردم ایستادند و رجزخوانی کردند، دستکم برای اینکه بگویند«ما با شماهستیم.»حالا سؤال بعدی همین است: آیاهمه این همراهیهافقط برای روز بحران است یا باید در روزهای بعد هم استمرار پیدا کند؟ آیا اگر رسانه در میدان خوب عمل کرد، از این به بعد هم میتواند همینقدر جدی و دقیق ادامه بدهد؟ و اگر کسی کمکاری کرده، آیا وقت جبران رسیده است؟ مردم به جبران علاقه دارند؛ چون از وعده متنفرند و از نتیجه خوششان میآید.این گزارش هم درنهایت یک پیام دارد: میدان خیابان، میدان رسانه هم بوده. نیروهای مسلح در میدان بودند و صداوسیما در آنتن؛ و چهرههایی که به حقیقت نزدیکتر ایستادند، نامشان میماند.