اهل کاشان

مرتضی سرهنگی در یادداشتی، یاد و خاطره سردار علی محمد نائینی را زنده نگه داشت.
کد خبر: ۱۵۴۶۸۱۵
نویسنده مرتضی سرهنگی
شب آخر توی تلویزیون دیدمش. آمده بود لابه‌لای مردم و با آن‌ها خوش و بش می‌کرد؛ مثل بیشتر وقت‌ها لباس شخصی پوشیده و کلاه لبه­‌داری سرش بود.
 
یادم هست بعد از این‌ که رئیس «مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ» شده بود آمد دفترم. نشست و ساده گفت آقا مرتضی آمده‌ام با هم باری از دوش فرهنگ پایداری برداریم.
بعد گفت می‌خواهم درهای مرکز را روی نویسنده‌ها باز کنم با این همه سند دست اول و درجه یک کتاب‌های خواندنی منتشر کنم. می‌خواهم مردم کتاب‌های مرکز را بخوانند، نمی­‌خواهم فقط کارهای این‌جا به درد پژوهشگران بخورد.
 
 
او را مدیری دیدم که دنبال کار کردن می­‌دوید و با ایده بود؛ حالا نه این‌که مدیرهای ما نمی­‌خواهند کار کنند، آن‌ها ایده ندارند. همین مماس کردن خاطره ادبی با مستندات جنگ ایده او بود‌.
 
ناهار پیشم ماند و دعوت کرد یک روز بروم آن‌جا، چراغ واحد تازه‌ای را روشن کرده بود که مرتضی قاضی اداره‌اش می‌کرد. مرتضی هم با چند نفر از نویسنده‌های کاربلد و خوش‌نام شورایی را درست کرد.
 
 
خاطرات یحیی رحیم صفوی برای ساده نویسی انتخاب شد. کار را سپردند به محمدعلی آقامیرزایی بنویسد، من هم شدم ناظر آن تا یک متن سخت‌خوان را تبدیل کند به متنی جذاب و خواندنی. کار را شروع کردیم.
جریان خاطره­‌نویسی و تاریخ شفاهی سال‌ها بود با هم بگو مگوی زیادی داشتند؛ آن‌ها که تاریخ شفاهی کار می‌کردند، می‌گفتند خاطره سندیت ندارد و کسانی که خاطره کار می‌کردند معتقد بودند متن‌های تاریخ شفاهی بیشتر برای دانشکده‌‌های نظامی مفید است.
 
 
ایده‌‌ی سردار نائینی ریل سومی را در پهنه‌ی ادبیات پایداری ساخت که عناصر مستند با ادبیاتی نوشته شود که خواننده عادی هم بخواند و لذت ببرد.
 
سردار نائینی شوق زیادی برای این کار داشت بعد از سپردن کار به آقای آقامیرزایی متن خاطرات خانم بشردوست همسر سردار عزیز جعفری را به خانم محبوبه‌ی عزیزی سپرد. من، آقای آقامیرزایی و خانم محبوبه عزیزی دور هم نشستیم و با نوشتن دو کتاب یحیی و جاده‌های ناتمام روی ریلی که آقای نائینی جلوی پایمان گذاشته بود جا افتادیم. در واقع ترکیب روایت واقعه و روایت انسانی جنگ. همین متنی که الان می‌خوانید هم سه نفری نوشتیم.
 
 
چه روزهایی دور یک میز نشستیم، خواندیم و نوشتیم، خط زدیم و اصلاح کردیم تا لباس شدن را به تن ایده‌ی آقای نائینی بپوشانیم، آقای آقامیرزایی می‌گوید فصل اول کتاب یحیی را شش بار پاکنویس کردم. 
 
گاهی آقای نائینی هم که اهل کاشان بود سری به ما می‌زد ببیند یک وقت از ریل خارج نشده باشیم! این دو کتاب آنقدر آقای نائینی را به شوق آورده بود که قراری هم با آقای محسن رضایی گذاشت که خاطرات ایشان را مثل کتاب یحیی آقای آقامیرزایی بنویسد.
 
حالا که این کلمه‌ها را می‌خوانید سردار علی محمد نائینی رفته است، او به جایی رفته است که در قد و قواره‌اش بود، ما سه نفر هم این حرف‌ها را نوشتیم بگوییم همکاران او در مرکز چشمشان به ریل سردار نائینی باشد. با اینکه یک سلام علیک چهل ساله داشتیم، اما می‌دانم این ریل از آرزوهای کاری‌اش بود.
 
 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها