آن روزها، انگار زمان آهسته میگذشت و تمام دنیا به اندازه خانه و نهایتا کوچهمان بود و تنها نور پنجرهها بود که نشان میداد آدمها همگی در سکوت با خدا حرف میزنند.
سحرهای کودکی حال و هوای دیگری داشت؛ با چشمهای نیمهباز سحری میخوردم و فکر میکردم خیلی بزرگ شدهام. پدرم با صدای شمرده و آرام قرآن میخواند و من حس میکردم هر کلمه جادویی دارد که ما را بیشتر و بیشتر به خدا وصل میکند. الان که فکر میکنم به نظرم میرسد آن لحظهها بیشتر از هر زمان دیگری، احساس آرامش و امنیت داشتم؛ حس اینکه همراه با خانوادهام دلهایمان را به آسمان گره زدهایم و خدا حتما صدای ما را میشنود.
روزهای رمضان آرام و طولانی میگذشت. ظهرهای گرم، بازیهای کم رمق و نگاههای دائم به ساعتی که نمیگذشت، جزئی از روزهای شیرین کودکی بود. من هنوز کودک بودم اما با روزههای کوتاهی که هرازگاهی میگرفتم و با هر ساعت صبر، به خودم افتخار میکردم. پدرم میگفت: «روزه یعنی صبر» و من صبوری را در همان ساعتهای تشنگی یاد گرفتم، بیآنکه حتی بدانم همین تمرین کوچک و زیبا، بعدها چقدر در زندگی دستم را میگیرد.
جادوی واقعی اما در افطار بود. نان و پنیر، زولبیا و بامیه، سوپ و آشی که خوشمزهتر از همیشه بود. نور طلایی غروب از پنجره میتابید و همه چیز را گرم و شفاف میکرد. چند دقیقه مانده به اذان، سکوت دلنشینی خانه را پر میکرد. پدرم عادت داشت قبل از باز کردن روزهاش، نماز بخواند و من دستهایم را بالا میبردم، به این خیال که با دستهای بالا آرزوهای کوچک کودکانهام را خدا زودتر برآورده میکند و وقتی صدای اذان میآمد، چای شیرینی که میخوردم باران آرامشی بود که بر جانم مینشست.
در رمضانهای کودکی، آدمها حتی در کوچه و خیابان گرمتر و مهربانتر بودند یا به خیال من اینطور میآمدند. رمضان برای من هنوز روشن و نورانی و زنده است، درست به همان لطافت و آرامشی که در دل کودکانهام کاشته بودم.