رمضان در چشم‌های کودکانه

ماه رمضان برای من همیشه بوی سحرهای آرام و رنگارنگ کودکی‌ام را دارد‌؛ بوی نان گرم، چای تازه، دعای سحر و خانه‌ای که هرچند هنوز چهار‌گوشه‌اش در تاریکی خوابیده بود اما دل‌هایش با عشق بیدار بودند. چشم‌هایم را که می‌بندم، صدای قدم‌های آرام مادرم را می‌شنوم که چراغ آشپزخانه را روشن می‌کند تا زودتر از بیدار شدن بقیه سحری راآماده کندوپدرم که درهرحالی وهمیشه زیر لب دعا می‌خواند.
ماه رمضان برای من همیشه بوی سحرهای آرام و رنگارنگ کودکی‌ام را دارد‌؛ بوی نان گرم، چای تازه، دعای سحر و خانه‌ای که هرچند هنوز چهار‌گوشه‌اش در تاریکی خوابیده بود اما دل‌هایش با عشق بیدار بودند. چشم‌هایم را که می‌بندم، صدای قدم‌های آرام مادرم را می‌شنوم که چراغ آشپزخانه را روشن می‌کند تا زودتر از بیدار شدن بقیه سحری راآماده کندوپدرم که درهرحالی وهمیشه زیر لب دعا می‌خواند.
کد خبر: ۱۵۴۴۰۶۵
نویسنده ساناز قنبری - دبیر چاردیواری
 
آن روزها، انگار زمان آهسته می‌گذشت و تمام دنیا به اندازه خانه و نهایتا کوچه‌مان بود و تنها نور پنجره‌ها بود که نشان می‌داد آدم‌ها همگی در سکوت با خدا حرف می‌زنند. 
سحرهای کودکی حال و هوای دیگری داشت‌؛ با چشم‌های نیمه‌باز سحری می‌خوردم و فکر می‌کردم خیلی بزرگ شده‌ام. پدرم با صدای شمرده و آرام قرآن می‌خواند و من حس می‌کردم هر کلمه جادویی دارد که ما را بیشتر و بیشتر به خدا وصل می‌کند. الان که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد آن لحظه‌ها بیشتر از هر زمان دیگری، احساس آرامش و امنیت داشتم‌؛ حس این‌که همراه با خانواده‌ام دل‌هایمان را به آسمان گره زده‌ایم و خدا حتما صدای ما را می‌شنود. 
روزهای رمضان آرام و طولانی می‌گذشت. ظهرهای گرم، بازی‌های کم رمق و نگاه‌های دائم به ساعتی که نمی‌گذشت، جزئی از روزهای شیرین کودکی بود. من هنوز کودک بودم اما با روزه‌های کوتاهی که هرازگاهی می‌گرفتم و با هر ساعت صبر، به خودم افتخار می‌کردم. پدرم می‌گفت: «روزه یعنی صبر» و من صبوری را در همان ساعت‌های تشنگی یاد گرفتم، بی‌آن‌که حتی بدانم همین تمرین کوچک و زیبا، بعدها چقدر در زندگی دستم را می‌گیرد. 
جادوی واقعی اما در افطار بود. نان و پنیر، زولبیا و بامیه، سوپ و آشی که خوشمزه‌تر از همیشه بود. نور طلایی غروب از پنجره می‌تابید و همه چیز را گرم و شفاف می‌کرد. چند دقیقه مانده به اذان، سکوت دلنشینی خانه را پر می‌کرد. پدرم عادت داشت قبل از باز کردن روزه‌‌اش، نماز بخواند و من دست‌هایم را بالا می‌بردم، به این خیال که با دست‌های بالا آرزوهای کوچک کودکانه‌ام را خدا زودتر برآورده می‌کند و وقتی صدای اذان می‌آمد، چای شیرینی که می‌خوردم باران آرامشی بود که بر جانم می‌نشست. 
در رمضان‌های کودکی، آدم‌ها حتی در کوچه و خیابان گرم‌تر و مهربان‌تر بودند یا به خیال من این‌طور می‌آمدند. رمضان برای من هنوز روشن و نورانی و زنده است، درست به همان لطافت و آرامشی که در دل کودکانه‌ام کاشته بودم. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها