کتاب من فاخرهام به قلم فرزانه قائنی، با حدود ۱۵۰ صفحه توسط نشر معارف روانه بازار شده است. قائنی از آن دست نویسندگانی است که هنر نوشتن از زنان را بهخوبی میشناسد و میتواند بدون غلتیدن در دام اغراق و شعار، دنیای آنها را روایت کند. در روایتهایش خبری از قهرمانسازی نیست؛ معنا دقیقاً از دل همین زندگی معمولی بیرون میآید. زندگیای شبیه خیلی از ما: پر از پیچیدگیها، مکثهای طولانی و انتخابهای خاموش که در ظاهر ساده به نظر میرسد اما در عمق وجودپر از کشمکش هستند.
فاخره،شخصیت اصلی کتاب، یک زن معمولی است؛ نه چهرهای دستنیافتنی و نه یک قهرمان اجتماعی. همین معمولیبودن است که او را باورپذیر میکند. فاخره میان نقشهای مادری،همسری،زنبودن ونقش فردی خودش زندگی میکند؛ با باورها، ترسها و دغدغههایی که مدام در حال کشمکش هستند. کتاب، داستان یک تغییر ناگهانی نیست؛ روایت شکلگرفتن درک و فهم است، آنهم آرام و تدریجی، درکی که گاه با تردید شکل میگیرد،گاه با رنج و گاه تنها با ایستادگی و ترکنکردن راه.
یکی از نقاط قوت این اثر، پرهیز نویسنده از تحمیل نتیجهگیری به خواننده است. قضاوت را کنار میگذارد و این فرصت را میدهد که مخاطب خودش به جمعبندی برسد. مابیشتر شاهد واکنشهای فاخره در برابر اتفاقات هستیم؛ واکنشهایی که گاهی در سکوت شکل میگیرند و همین سکوتها، ازهزارحرف گفته معنادارترند.سکوتهایی که نه از ضعف، بلکه از فکرکردن و سنجیدن میآیند.
این کتاب قابلیت همذاتپنداری بالایی دارد. بسیاری از موقعیتها و احساسات فاخره، برای من بهشخصه آشنا بود. همین آشنایی باعث میشود خواننده، بهخصوص زنها، زودتر با روایت ارتباط بگیرند. وقتی یک موقعیت یا احساس مشابه را در وجود همجنس خودمان میبینیم،گاردمان ناخودآگاه کمتر میشود، احساس تنهایی نمیکنیم و همین، امید را زنده نگه میدارد. این نزدیکی عاطفی، اثرگذاری کتاب را بیشتر میکند و خواننده را با خود همراه نگهمیدارد، بیآنکه نیاز به اغراق باشد.
درعینحال، برای مخاطبی که به داستانهای پرحادثه عادت دارد، ممکن است بعضی بخشهای کتاب کمی آرام به نظر برسد. تمرکز نویسنده بیشتر بر جهان درونی شخصیتهاست تا اتفاقات بیرونی و این انتخاب روایی میتواند برای بعضی خوانندهها جذاب نباشد اما برای کسانی که به تأمل و مکث علاقه دارند، نقطه قوت محسوب میشود.
جایی از کتاب میخوانیم: «هیچوقت فکر نمیکردم سختترین جنگ، جنگی باشد که آدم باید برای ماندن خودش بجنگد.»
من فاخرهام درباره جنگ بیرونی حرف نمیزند؛ روایت کشمکشهای درونی است. جنگهایی که معمولا به چشم نمیآیند و اگر هم دیده شوند، اغلب نادیدهشان میگیریم. جنگ میان خواستن و نخواستن، ماندن یا رها کردن. فاخره در این نبرد همیشه پیروز نیست اما تسلیم هم نمیشود و همین ناتمامبودن پیروزیها، روایت را انسانیتر میکند.
در این کتاب، زن نه موجودی شکننده و مظلوم است و نه انسانی همیشه قوی و بیخطا. زن، انسانی واقعی است. فاخره گاهی میترسد و گاهی دلش میخواهد مسیر سادهتر را انتخاب کند اما درنهایت یک تصمیم مهم میگیرد: اینکه خودش را از دست ندهد، حتی اگر بهایش سنگین باشد.فاخر بودن در این روایت، به دیدهشدن یا بلند حرفزدن نیست؛ به وفادار ماندن به خود است، حتی در سکوت. کتاب در پایان، خواننده را با این سؤال تنها میگذارد: من کجای زندگی ایستادهام؟ آیا خودم را جدی گرفتهام؟ پاسخ این پرسشها، در تأملهایی است که حین خواندن کتاب در ذهن ما شکل میگیرد.